X
تبلیغات
فریاد العطش - شعر آیینی - امام حسین (ع)
کنار درک غربت تو كوه از كمر شكست - شعر امام حسین (ع) - شعر محرّم - شعر عاشورا - علیرضا قزوه

یا رب الحسین(ع)

بجاي شیر ، تیر نوش کرده بود اصغرت
و بعد  تیر و تیغ و نیزه  می زدند  بر سرت
" کنار درک -غربت- تو كوه از كمر شكست"
چقدر زخم تشنه مانده است روی پیکرت
سر حسین(ع) تشنه لب هنوز  روی نیزه هاست
زمانه خاک بر سرم،  زمانه خاک بر سرت
 هزار سال رفت و تو هنوز زخم می خوری
هزار سال رفت و تازه است زخم حنجرت
هزار سال رفت و دسته دسته قوم كوفيان
گرفته تیغ بر کف ایستاده در برابرت
سرِ بروي نيزه ات حقيقت محمّدیست
چرا زمانه  پی نمیبَرد به اصل جوهرت؟
بیا کنار خيمه هاي تشنه لب نگاه كن
ببین که زخم تیرها چه کرده با برادرت
شب وداع آمد و سری زدم بمجلسی
که شعله اش اگرچه بود نام پاک مادرت
تمام شب شکسته  سینه میزدم بیاد تو
و لشكري که اسب می دواند روی پیکرت...
***
نشسته ام  به یاد روزهای دور کودکی
شکسته  دم گرفته ام بیاد دیده ی ترت
سلام می کنم سلام می کنم بزخم تو
سلام می کنم  بعطر جمله های آخرت
سلام ما سلام ما به تشنگان کربلا
سلام ما سلام ما به اکبر و به اصغرت
علیرضا قزوه


 

نوشته شده در 92/08/29 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


تن بی سر - غزل - شعر شهادت امام حسین(ع) - سعید بیابانکی - شورمحرّم80

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بگذار كه این باغ، درش گم شده باشد
گل های تَرَش، برگ و بَرَش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش كند این باغ؟
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد
باغ شب من كاش درش بسته بماند
ای كاش كلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل كسی كه
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب، تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری كه پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی كه سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری كه درش گم شده باشد
سعید بیابانکی


 

نوشته شده در 91/09/15 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


قبله گاه - غزل - شعر راه کوفه و شام - شعر شهادت امام حسین(ع) - سعید بیابانکی - شورمحرّم79

بسم الله الرّحمن الرّحیم
فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من! نكند اشتباه می بینم؟
بتاب یوسف من! بوی گرگ می شنوم
بتاب، راه دراز است و چاه می بینم
نظاره می كنم از راه دور سرها را
جوان و پیر سفید و سیاه می بینم
به آیه های كتاب غمت كه می نگرم
تمام را به «كدامین گناه...» می بینم
به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم
سعید بیابانکی


 

نوشته شده در 91/09/15 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


تنها - رباعی - شعر شهادت امام حسین علیه السلام - شعر راه کوفه و شام - جلیل صفربیگی - شورمحرّم76

بسم الله الرّحمن الرّحیم
"یا زینب" گفت وقتی افتاد حسین
"زینب! "زینب!" گفت و جان داد حسین
حتّی نگذاشت تا که تنها برود
با او سر ِ خویش را فرستاد حسین
جلیل صفربیگی


 

نوشته شده در 91/09/12 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ناهموار - شعر راه کوفه و شام - شعر شهادت امام حسین(ع) - محمّد علی مجاهدی - شورمحرّم73

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کربلا را می ‌سرود این بار روی نیزه‌ ها
با دو صد ایهام معنی‌دار، روی نیزه‌ ها
نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار روی نیزه‌ ها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست
لاله‌ها را سر به سر بشمار روی نیزه‌ ها
زخمی داغند این گل‌های پر پر، ای نسیم!
پای خود آرام‌تر بگذار روی نیزه‌ ها
یا بر این نی­زار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهسته ‌تر بردار روی نیزه‌ ها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش
چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه‌ ها
زنگیان آیینه می‌بندند بر نی، یا خدا
پرده بر می‌دارد از رخسار روی نیزه‌ ها ؟
صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفت‌وگوست
رو به رو، بی‌پرده، در انظار روی نیزه‌ها
یاد داری آسمان!؟ با اختران، خورشید گفت:
وعده ی دیدارمان: این بار روی نیزه‌ ها ؟!
با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد
گرچه راه توست ناهموار روی نیزه‌ ها
ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچه‌ها
بلکه افتد سایه ی دیوار روی نیزه‌ ها
صحنه ی اوج و عروج است و طلوع روشنی
سیر کن سیر تجلّی زار روی نیزه‌ ها
چشم ما آیینه آسا غرق حیرت شد چو دید
آن همه خورشید اختربار روی نیزه‌ ها
محمّد علی مجاهدی


 

نوشته شده در 91/09/09 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - محمّد رسولي - شورمحرّم72

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کوتاه کن کلام... بماند بقیّه اش
مرده است احترام... بماند بقیّه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه اش
هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه اش
شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ­ها تمام... بماند بقیّه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام...؟ بماند بقیّه اش
پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه اش
راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیّه اش
رو کرد در مدینه که یا ایّهاالرّسول
یافاطمه! سلام... بماند بقیّه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدّوام... بماند بقیّه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیّه اش
بر خاک خفته ای و مرا می­برد عدو
من می­روم به شام... بماند بقیّه اش
دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه اش
دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیّه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیّه اش
قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیّه اش
محمّد رسولي


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


آن اشک‌ها... - غزل - شعر شام غریبان - شعر حضرت زینب(س) - سعید بیابانکی - شورمحرّم71

بسم الله الرّحمن الرّحیم
همین ‌که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت
هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت
نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بی‌سر را
به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت
جهان برای همیشه سیاه شد چون شب
ز چشم‌های ترش هرچه داشت کوکب ریخت
چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟
که جام زینب غم‌دیده را لبالب ریخت
کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک
هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت
زبانه‌های کلامش به جان دم‌سردان
شراره‌ها شد و آتش‌نشانی از تب ریخت
اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی‌رسند به آن اشک‌ها که زینب ریخت
سعید بیابانکی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


سمت خدا - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مریم سقلاطونی - شورمحرّم70

بسم الله الرّحمن الرّحیم
داد زد ها... سر از این خاک کجا بردارد؟
کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟
خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟
یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد؟
کسی از بین شما داغ برادر دیده ست؟
یا کسی با دل من داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد...
مریم سقلاطونی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


بین دو نهر آب ، تشنه - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم69

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بین دو نهر آب ، تشنه
غرقه به خون ، بی تاب ، تشنه
واجب : جدایی سر از تن
از باب استحباب : تشنه
گهواره ها ! دیگر نجنبید
امکان ندارد خواب ، تشنه
تیری نگاهش سمت مشک است
آماده ی پرتاب ، تشنه
چشم اولی الابصار ، خونین
کام اولی الالباب ، تشنه
حیّ علی حیّ علی خون
گودال تا محراب ، تشنه
"انّا عَرَضنا " روی نیزه است
تفسیر شد أحزاب ، تشنه
یا لَیتَنی کُنتُ مَعَک ، آه !
جاماندم از اصحاب ، تشنه
زهرا بشری موحّد


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


منبری از نيزه - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - علی­رضا قزوه - شورمحرّم68

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد
طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد
انتخابی سخت، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدان­داری اکبر به فريادم رسيد
تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام - اصغر - به فريادم رسيد
تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد
نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد
جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر! بخوان!
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
علی­رضا قزوه


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


باد مخالف - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم67

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر که باد مخالف کمی امان بدهد
به نیزه دار بگویم سری تکان بدهد
به نیزه دار بگویم که با تکانی نرم
به ابرهای سر زلف تو دهان بدهد
وَ ماه آمده تا با هلال انگشتش
نشانه های سرت را به این و آن بدهد
نشانه های سری که اگر نگاهش را
به قدر یک سر سوزن به کهکشان بدهد-
-ستاره دست به گوش از همیشه بالاتر
به روی مأذنه ی آسمان اذان بدهد
ستون نیزه ی تو ریسمان باریکی ست
که دست های زمین را به آسمان بدهد
به روی نیزه پریشان نموده ای شب را
چو آن شهاب که گاهی خودی نشان بدهد
مهدی رحیمی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


گلی گم کرده ام... - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم65

بسم الله الرّحمن الرّحیم
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


گلی گم کرده ام... - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم66

بسم الله الرّحمن الرّحیم
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


روبرو - شعرعاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - شعر حضرت زینب(س) - مهدی رحیمی - شورمحرّم64

بسم الله الرّحمن الرّحیم
روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد
کوه را بر شانه ­هایش داشت امّا ایستاد
گرچه لب­هایش کویری بود لبریز از عطش
تشنگی را سوخت در خود مثل دریا ایستاد
کوفه خونش خواب رفت و لال شد آن­جا که زن
پرده را از چهره­اش برداشت، مولا ایستاد
حرف سرخش را تبسّم بست بر چشم افق
تا ابد چون هر غروبی سرخ برپا ایستاد
دست دور شعله­ی خون حسینش حلقه کرد
سوخت امّا شعله ای از کربلا را ایستاد
مهدی رحیمی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود - غزل - شعر عاشورا - شعر دهم محرّم - سعید بیابانکی - شور محرّم63

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه چشم انتظار بود
فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود
گویی به پیشواز نزول فرشته ها
صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود
می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود
نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدّمه ی نوبهار بود
شن بود و باد، نخلِ شقایق­تبار عشق
تندیسِ واژگون شده ای در غبار بود
می آمد از غبار، غم آلود و شرم­سار
آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود
بیرون دویده دختر زهرا ز خمیه ها
برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود!
سعید بیابانکی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


مجتبای تو - غزل - شعر شب عاشورا - شعر شب دهم محرّم - سیّد محمّدرضا شرافت - شور محرّم62

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شب، شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند
فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند
مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبر وارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند
ساقیَت رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند
آب مال خودشان چشم همه دل واپس
خیمه ها تشنه ی سقّاست اگر بگذارند
قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست
قد سقّای تو رعناست اگر بگذارند
سنگ ها در سخنت هم­نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند
تشنه ای، آه! وَ دارد لب تو می سوزد
آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند
بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند
آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند
رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن
کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند
سیّد محمّدرضا شرافت


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


بادیه ی ابتلای - شعر شب عاشورا - شعر شب دهم محرّم - نیّر تبریزی - شور محرّم61

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای به خلوت­سرای ما
تا دست و رو نشست به خون می نیافت کس
راه طواف بر حرم کبریای ما
این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز
شیرافکن است بادیه ی ابتلای ما
هم­راز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آن­که با هوس کشور آمده
سر ناورد به افسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما
یزدان ذوالجلال به خلوت سرای قدس
آراسته ست بزم ضیافت برای ما
برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت
چون شاه تشنه کار به شمر و سَنان نداشت
نیّر تبریزی


 

نوشته شده در 91/08/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ضریح - شعر گودال قتلگاه - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - قاسم نعمتی - شورمحرّم37

یا ربّ الحسین...
می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنازاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی؟
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او؟
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمّه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه ی نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه ی پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمّه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
قاسم نعمتی


 

نوشته شده در 91/08/21 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


حجّ پاکبازان - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم24

به نام خدا
چشمه چشمه می جوشد خون اطهرت اینجا
کور می کند شب را زخم خنجرت اینجا
چشمه چشمه می جوشد از دل زمین هر شب
خون اصغرت آن جا، خون اکبرت اینجا
می‏رسد به گوشم گرم بانگ خطبه‏ای پرشور
خطبه‏‏ای که بعد از تو خوانده خواهرت اینجا
از فرات می‏جوشد موج و می‏زند بوسه
بر کرانه ی خشکِ حلق و حنجرت اینجا
در فضا عجب حزنی موج می زند امشب
شیهه می کشد اسبی روی پیکرت اینجا
این فرشته­ی وحی است وحی تازه آیا چیست؟!
روی نیزه می خواند آیه­ای سرت این جا
کیست این که ناآرام در خرابه می گرید؟
موج می­زند در خون، چشم دخترت این­جا
کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می‏شود از نو سهم مادرت اینجا
یک نهال بارآور غَرس می‏شود در خاک
قطع می‏شود دستی از برادرت اینجا
حجّ ناتمام تو راز دیگری دارد
در غدیر خم جاری­ ست حجّ آخرت اینجا
این ضریح شش گوشه، حجّ پاکبازان است
آب می‏شوم از شرم در برابرت اینجا
مرتضی امیری اسفندقه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


حسینی بمان و... - مسمط - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم23

به نام خدا

به قلّاده ی نفس گشتم اسیر
شدم زار و شرمنده و سر به زیر
تهی دستم و بی نوا و فقیر
مرا کس نخواند ذلیل و حقیر
مقامم بود بس بزرگ و خطیر
امیری حسین و نعم الامیر
حسین از کرم انتخابم کند
غلام غلامش خطابم کند
گدای در خود حسابم کند
بهشتم برد یا عذابم کند
به عشقش اسیرم اسیرم اسیر
امیری حسین و نعم الامیر
خیالش ز من دل ربائی کند
غمش در دلم خود نمائی کند
نوایش مرا نینوائی کند
بلایش مرا کربلائی کند
بدانند خلق از صغیر و کبیر
امیری حسین و نعم الامیر
منم عار او او بود یار من
ز لطف و کرامت خریدار من
نبودم که او بوده دلدار من
غمش شد انیس دل زار من
از آن دم که مادر مرا داده شیر
امیری حسین و نعم الامیر
اگر چه گنه­کار و آلوده ام
به خاک مزارش جبین سوده ام
دمی بی ولایش نیاسوده ام
گرفتار و دلداده اش بوده ام
از آندم که آب و گلم شد خمیر
امیری حسین و نعم الامیر
ز خون جگر پاک پاکم کنید
سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید
به صحن اباالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حسین و نعم الامیر
به زخم جبین پیمبر قسم
به رخسار خونین حیدر قسم
به محسن به زهرای اطهر قسم
به سبطین و عباس و اکبر قسم
به هفتاد و دو عاشق بی نظیر
امیری حسین و نعم الامیر
دریغا که شد خاک صحرا کفن
بر آن کشته ی پاره پاره بدن
تنش پاره پاره تر از پیرهن
سرش نوک نی با خدا هم سخن
نگاهش سر نی به طفلی صغیر
امیری حسین و نعم الامیر
به سردار بی لشکر کربلا
به سرهای لب تشنه از تن جدا
به قرآنِ زیر سم اسب ها
به خونی که شد خون بهایش خدا
به جسمی که پیچیده شد در حصیر
امیری حسین و نعم الامیر
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن
سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دو گوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حسین و نعم الامیر
غلام­رضا سازگار


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


شعر غریبی - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - محسن عرب خالقی - شور محرّم22

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یک جهان روضه و یک ماه محرّم داری
آه، آقای غریبم! چقدر غم داری!
تا ابد هم که بخوانند همه مرثیه ات
باز هم روضه ی ناخوانده به عالم داری
این همه زائر دل­سوخته ی خاکت را
از ازل داشته ای تا به ابد هم داری
روضه خوان هات زیادند، یکی شان قرآن
مطلع فجر خدا سوره مریم داری
درد دل کن که نماند به دلت چون پدرت
خواهرت هست کنارت، تو که مَحرم داری
بهترین نوحه ی ما هست «غریب مادر»
صاحب روضه! بگو بهتر از این دم داری؟
تا که نومید نگردد ز درت محتاجی
تو هم انگشت هم انگشتر خاتم داری
وقت تدفین تو ای شعر غریبی! پسرت
دید در وزن تنت چند هجا کم داری
محسن عرب خالقی


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


خدا نکند... - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم21

بسم الله الرّحمن الرّحیم
من و جدا شدن ازکوی تو خدا نکند
خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
‏صفای دل تویی و دل ز هر چه داشت صفا
صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند
‏جواب ناله ی دل­های خسته بر لب تو است
که را صدا کند آن کو تو را صدا نکند؟
هزار مرتبه حیف از نماز مرده بر او
که زنده مانَد و جان در رهت فدا نکند
‏رضا مباد خدا از کسی که در همه عمر
تو را به قطره ی اشکی ز خود رضا نکند
رهایی همه عالم بُوَد به دست کسی
که هر چه بر سرش آ ید تو را رها نکند
کشیدم از دو جهان آستین که دولت عشق
مرا به جز در این آستان، گدا نکند
‏کسی که خاتم خود را دهد به دشمن خود
چگونه از کرم خود نگه به ما نکند؟
گذشت عمر و اجل پر زند به دور سرم
بمیرم و نروم کربلا؟ خدا نکند
غلام­رضا سازگار


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


خدا می خواست... - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - هادی جان­فدا - شور محرّم20

به نام خدا
لباسی باید از جنس تجلّی بر تنت باشد
که عریانی گواه اشتیاق رفتنت باشد
نجیبی، مثل اسرار خدا جای شگفتی نیست
اگر جسمت فدای حُرمت پیراهنت باشد
اگر کوهی به این سرهای بی تن هم نظر داری
تو زانو می زنی تا کلّ صحرا دامنت باشد
از این آتش که در سر داری ای وارسته از هستی
سری باقی نمی ماند که محتاج تنت باشد
تو حق بر گردن توحید داری باز سر دادی
مبادا حقّی از حتّی سرت بر گردنت باشد
اگر چه وسعت داغ تو در عالم نمی گنجد
خدا می خواست قلب شیعیانت مدفنت باشد
هادی جان­فدا


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ما را چه شده؟ - رباعی - شعر امام حسین علیه السلام - جلیل صفربیگی - شور محرّم 19

بسم الله...
ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟
با آل یزید دست در آغوشیم
حالا که نمی رویم همراه حسین
شمشیر به دشمنان او نفروشیم
جلیل صفر بیگی


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


تکرار غم - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - سعید بیابانکی - شور محرّم18

به نام خدا
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صح به دیدار تو بر می خیزد
ای مسافر به گلاب نگَهَم خواهم شُست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد
مگر ای دشت عطش نوش! گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد
تو به پا خیز و بخواه از دل من، برخیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد
شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تَر نیزار تو بر می خیزد
مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از آن بوی علمدار تو بر می خیزد
پاس می دارمت ای یاس که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد
ای که یک غافله خورشید به خون آغشته
با مداد از لب دیوار تو بر می خیزد
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
سعید بیابانکی


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


باران بهار - غزل - شعر امام حسین (ع) - قیصر امین پور - شور محرّم17

به نام خدا
چند وقت است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد
مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد
مثل این است که دارد کم کم
هستیَم رنگ عدم می گیرد
دسته ی سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد
گریه ام، یعنی باران بهار
هم نمی گیرد و هم می گیرد
بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد
لشکر عشق، حرم را به خدا
به خود عشق قسم می گیرد
قیصر امین پور


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


سر پرواز به سوی غم دیگر دارم - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - مجید تال - شور محرّم16

بسم الله الرّحمن الرّحیم
از خدا آمده ام تا به خدا برگردم
پس چرا از سفر کرب و بلا برگردم؟
می روم پشت سرم آب مریز ای مادر
وطن مادری آنجاست، چرا برگردم؟
من به پابوسی آن سرور بی سر برسم
وای اگر از حرمش بی سر و پا برگردم
کفن و چادر و انگشتر ، سوغاتم نیست
بگذارید که با شرم و حیا برگردم
سر پرواز به سوی غم دیگر دارم
می روم شام مگر با اسرا برگردم
دل بیمار فقط از تو شفا می خواهد
شب جمعه است دلم کرب و بلا می خواهد
مجید تال


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


کاش می شد - غزل - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم15

بسم الله
ندیدم هر چه گشتم، کوچه کوچه، ردّ پایت را
چه می شد؟ کاش می شد! بشنوم من هم صدایت را
قتیل قبله! دردت را بلا گردان دیرینم
چه می شد؟ کاش می شد! تا سپر باشم بلایت را
ندیدم، با تمام چشم گشتم، چشم هایم کور
تمام عمر هم هرگز نخواهم دید، جایت را
تو را روشن نخواهم دید می دانم ولی یک شب
بیا در خواب من، شاید ببینم خیمه هایت را
دعا کن پرده ی گوشم بلرزد یک صدا ناگاه
خجالت می کشم، نشنیده ام بانگ رسایت را
دعا کن قسمتم باشد، تماشایت شبی در خواب
دعا تو، استجابت تو، اجابت کن دعایت را
رقیّه؟ خیمه ی آتش؟ سکینه؟ قاسم مجروح؟
بگریم - وارث عصمت! - کدامین ماجرایت را؟
خدا در سوگ تو خورشید را ناگاه پنهان کرد
کیَم من؟ تا بگیرم، ای خدا را خون! عزایت را
زبانم را به مدحت باز کردی، لطف کردی، آه
ندیدم، کاش می شد! تا ببینم کربلایت را
مرتضی امیری اسفندقه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


کانون ماتم تو - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم14

به نام خدا
دل نیست این که دارم، گنجینه ی غم توست
بیگانه باد با غیر این دل که مَحرم توست
ورد زبانم امسال ذکر مصیبتت بود
امسال عالَم من، در فکر عالَم توست
تصویر کربلایت جاری ست در سرشتم
تا زنده ام نگاهم، کانون ماتم توست
خون تو تا قیامت، می جوشد از دل خاک
سر سبز، خاک این دشت، از خون خرّم توست
سرشار کرد خونت، امسال تشنگی را
این کربلای تفته، سیراب از دم توست
یا رب سَر حسین است، بر روی نیزه آیا؟
یا سِرّ آفرینش؟ یا اسم اعظم توست؟
بگذار تا بگردم، دور تو، کعبه ی من!
ذی الحجّه ی من امسال، ماه مُحرّم توست
مرتضی امیری اسفندقه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


عشق عليه السلام - غزل - شعر امام حسین (ع) - علی­رضا قزوه - شور محرّم13

بسم الله...
شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود، هر صبح و شام
باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
پير غلام تو کيست؟ عشق عليه السلام
در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده ی خون در نيام
ساقی بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!
از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده ی حرّ توام، اذن بده يا امام!
عشق به پايان رسيد، خون تو پايان نداشت
آنَک پايان من، در غزلی ناتمام
علی­رضا قزوه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


به خود نمی رسم... - غزل - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم12

به نام خدا
کربلا به خون خود تپیدن است
جرعه جرعه مرگ را چشیدن است
کربلا صفا و مروه ای شگفت
پا به پای تشنگی دویدن است
روضه نیست کربلا که بشنوی
کربلا سر بریده دیدن است
خلقت دوباره، جلوه ی جدید
کربلا دوباره آفریدن است
کربلا مرور روشن معاد
از مغاک خاک بر دمیدن است
حرمت حماسه، غیرت غیور
قطره قطره خون شدن، چکیدن است
هر چه می روم به خود نمی رسم
«کربلا به اصل خود رسیدن است»
مرتضی امیری اسفندقه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


هرچه می روم... - غزل - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر امام حسین (ع) - علی­رضا قزوه - شور محرّم11

به نام خدا
ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خون­فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود
نطفه ی ولایت ار چه بسته شد؟ در سقیفه بیعتی شکسته شد
امت رسول دسته دسته شد، او سکوت کرد، ناگزیر بود
بعد از آن فتوّت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هرچه دانه کاشتند سنگ شد، پشت هر بهار صد کویر بود
بعد مکّه و مدینه دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتاب سربلند سینه سوز، در حصار نیزه ها اسیر بود
الأمان ز شام، الأمان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کُش کاش کوفه ی بهانه گیر بود
هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود
کربلا به اصل خود رسیدن است، هرچه می روم به خود نمی رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود
علی­رضا قزوه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


غربت ماند و عشق تو - قصیده - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر امام حسین (ع) - علیرضا قزوه - شور محرّم10

به نام خدا
نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي ‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم
تو را در شمع‌ ها، قنديل ‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه ی پروانه‌ ها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربّنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه ی كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه ی تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌ كفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ی زهرا
تو را محكم ترين تفسير راز «اِنَّما» ديدم
هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربَّنا در «آتِنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزه‌ ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا و دوش مصطفي ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر هم نواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «أدرِك يا أخا» ديدم
تمام راه را بر نيزه ‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم
دل و دست از پليدي ‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصوّر از تفكّر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
علیرضا قزوه


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ساقی بیار باده ی جام حسین را - شعر امام حسین علیه السلام - محمّدسعید میرزایی - شور محرّم9

به نام خدا
راوي رسيده بود ز متن غبارها
وقتي كه تاختند به تن ها، سوارها
راوي نوشت: دست و سر و پا، نوشت خون
در ظهر تيغ ها و سنان ها و خارها
راوي نوشت: دود برآمد زخيمه ها
وقت وداع قافله ­ی سر بدارها
راوی نوشت از پس تزویر کوفیان
بی­مهر خون مباد خط اعتبارها
راوی نوشت شوکت این داغ ناب را
گفتند سال ­ها و نوشتند بارها
هر سال تا که تعزیت او به پا شود
گسترده اند خیمه ی سبز بهارها
شوریدگی آن سر در خون تپیده را
یک عمر سر به سنگ زدند آبشارها
هر سال در حوالی تحویل داغ تو
سر می ­رسند مرثیه خوان، جویبارها
راوی نوشت جوهر خون تو تازه است
هرچند بگذرد ورق روزگارها
تا روز حشر داغ تو ارث بزرگ ماست
از کربلا عزیزترین یادگارها
روای نوشت: آینه ی مشرقین را
ساقی بیار باده ی جام حسین را
محمّدسعید میرزایی


 

نوشته شده در 91/08/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


نام حسین می وزد از کوچه های شهر - شعر محّرم - شعر امام حسین(ع) - محمّد سعید میرزایی - شور محرّم4

به نام خدا
شور تو را به کشور جان ها دمیده اند
داغ تو را به بزم جهان ها دمیده اند
سینه به سینه ، داغ اهورایی تو را
در جان مردمان زمان ها دمیده اند
نام حسین می وزد از کوچه های شهر؟
یا شعله در تنور دهان ها دمیده اند؟
با هر محرّم از تَف خون تو، قطره ای
در نای خشک مرثیه خوان ها دمیده اند
خورشیدی و ز جوشش خون تو سال ها
رنگ بهارها و خزان ها دمیده اند
نا منبر عروج تماشاییَت شوند
نی ها شکفته اند و سنان ها دمیده اند
اینک به پاس حنجر سرخ تو در زمین
گل­دسته های سبزِ اذان ها دمیده اند
افشانده اند خون علی اصغر تو را
تا در رگ فلک، فوران ها دمیده اند
آمد بهار و باغ مصیبت، شکوفه کرد
تا از حجاز ، شاه عرب قصد کوفه کرد
محمّد سعید میرزایی


 

نوشته شده در 91/08/18 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


قتيل قبله - شعر محّرم - شعر آغاز محرّم - شعر امام حسین(ع) - غزل - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم3

به نام خدا
دوباره ماه محرّم، دوباره بوي حسين
دوباره برسر هر كوچه گفت و گوي حسين
بيا به دسته ی ما نوحه ی جنون سر كن
كه مي­رويم شباشب، به جست و جوي حسين
حسين، وارث كشف و شهود غار حراست
چه هاي و هوي محمّد، چه هاي و هوي حسين
نبسته اند به روي حسين، هرگز آب
فرات، آب ننوشيد از گلوي حسين
فرات، تشنه ی لب هاي تفته جوشش بود
فرات، آب شد از شرم، رو به روي حسين
قتيل قبله هميشه به ياد مي مانَد
بيا كه مهر نماز است، خاك كوي حسين
چنين كه در دل من ،داغ كربلا جاري ست
شهيد مي شوم از هُرم آرزوي حسين
طلوع مي كند آخر طليعه ي موعود
مسير قبله عوض مي شود، به سوي حسين
مرتضی امیری اسفندقه


 

نوشته شده در 91/08/18 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


گریه در راه است - شعر محّرم - شعر آغاز محرّم - غزل - علی­رضا قزوه - شور محرّم 2

به نام خدا
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی­ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟
اشهد ان لا...شهادت، اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟
یک بغل باران الله الصّمد آورده ام
نوبهار قُل هُوَ الله است می دانی چرا؟
راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است، این راه است می دانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم؟ شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
از محرّم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز امّا بهترین ماه است می دانی چرا...؟
علی­رضا قزوه


 

نوشته شده در 91/08/18 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


اگرچه شور دگر داده ای محرّم را... - شعر امام حسین(ع) - شعر محرّم - غلام­رضا سازگار - شور محرّم1

بسم الله الرّحمن الرّحیم

آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر ۱۴۳۴

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت کبریاست در دل من
نمی دهم به سرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید
به عالمی ندهم این غبار ماتم را
زمان به یاد عزایت محرّم است حسین
اگرچه شور دگر داده ای محرّم را
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزار بار بمیرم نبینم آن دم را
گدای دولت عشقم که فرق بسیار است
گدای دولت عشق و گدای درهم را
به نیم قطره ی اشک محبّتت ندهم
اگر دهند به دستم تمام عالم را
محبّت تو بود رشته ی نجات، مرا
رها نمی کنم این ریسمان محکم را
به عاشقان تو نازم که بهر جان­بازی
گزیده اند همیشه خط مقدّم را
گناهکارم و یک عمر چشم گریانم
به زخم­های تو تقدیم کرده مرهم را
به یمن گریه برای تو روز محشر هم
خموش می کنم از اشک خود جهنّم را
سخن ز سوز دلت با که می توان گفتن
که سوختی دل بیگانه را و مَحرم را
نشست تخت سلیمان به خون چو یاد آورد
حدیث قتلگه و ساربان و خاتم را
سپهر از چه نشد پاره پاره؟ آن ساعت
که نقش خاک زمین دید عرش اعظم را
روا نبود که امّت به سر بریدن تو
دهند اجر رسالت، رسول خاتم را
بنات فاطمه را بانگ العطش بر چرخ
به جای آب بجوشد ز سینه خون یم را
لب از ثنات نگیرد دمی، اگر ببُرند
هزار مرتبه دست و زبان میثم را
غلام­رضا سازگار


 

نوشته شده در 91/08/18 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


انصاف - علی اکبر لطیفیان - آخرین شعر ویژه نامه محرم 1433 - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 110

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در طریقت زحمت بسیارها باید کشید
تا تقرّب منّت جام بلا باید کشید
یار ما بد نیست از ما یک ملاقاتی کند
گه کریمان را به بالین گدا باید کشید
در مسیر دلبر ما چشم پاکی واجب است
گر نظر خورد انتقامش را ز ما باید کشید
نیست توجیه قبولی دیدگان خشک را
از میان چاه ، گاهی آب را باید کشید
وقت روضه زودتر از هر چه باید گریه کرد
سفره چون آماده شد ، فورا غذا باید کشید
الدّوا عند الحسین و الشّفا عند الحسین
بهر درمان یافتن دست از دوا باید کشید
رفته رفته وقت ما دارد به پایان می رسد
تاکه عمري هست ناز یار را باید کشید
عاشقان بی کفن ها با کفن بیگانه اند
بعد مردن روی ما یک بوریا باید کشید
رو به قبله کردن ما بین قبر انصاف نیست
صورت ما را به سمت کربلا باید کشید
علی اکبر لطیفیان


ادامه ي مطلب

 

نوشته شده در 90/10/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


فریاد عاشورا - غلامرضا سازگار - شعر کوفه و شام - شعر اربعین - شورش محتشم 97

بسم الله...

- مظهر صبر خدای حیّ داور زینبم!
یادگار حیدر و زهرای اطهر زینبم!
فتح کردی شام را سنگر به سنگر زینبم!
آمدی همچون علی از فتح خیبر زینبم!
گرچه آهی نیست از آه تو ظالم سوزتر
بازگشتی از همه سردارها پیروزتر


-باغبان از بهر گل‌هایت گلاب آورده‌ام
بحر بحر از چشم گریان بر تو آب آورده‌ام
روی نیلی گیسوی از خون خضاب آورده‌ام
پرچم پیروزی از شـام خـراب آورده‌ام
آه دل را آتش فریـاد کـردم یـا حسین
شام ویران را حسین‌آباد کردم یا حسین


-خواهرم در این سفر فریاد عاشورا شدی
یاس بـاغ وحی من نیلوفر صحرا شدی
با کبودی رخت مهرِ جهان‌آرا شدی
هر چه می‌بینم شبیهِ مادرم زهرا شدی
بارها جان دادی اما زنده‌تر گشتی بیا
دست بسته رفتی و پیروز برگشتی بیا


-من خدا را آیت فتح و ظفر بودم حسین
با سرت تا شام ویران هم‌سفر بودم حسین
بر دل دشمن ز خنجر تیزتر بودم حسین
دختران بـی‌پناهت را سپـر بودم حسین
بس که آمد کعب نی از چار جانب بر تنم
گشت سر تا پا تنم نیلی‌تر از پیراهنم


-زینبـم، پیـروز میـدان بـلا دیدم تو را
فـاتح روز نبـردِ ابتـلا دیـدم تـو را
لحظه لحظه قهرمان کربلا دیــدم تو را
خوانده‌ام قرآن و در طشت طلا دیدم تو را
تو نگه کردی و دشمن چوب می‌زد بر لبم
بـر نگاهِ درد خیزت گریـه کـردم زینبم


-در کنار طشت چندین طایر افسرده بود
هم لب تو، هم دل مجروح من آزرده بود
کاش چوب آن ستمگر بر لب من خورده بود
کاش پای صوت قرآن تو زینب مرده بود
من كه صبرم با غمت برجان خريدم یا حسین
در کنـار طشت پیـراهن دریدم یا حسین


-خواهرم آن شب که در ویرانه مهمانت شدم
بـا سـر ببْریـده‌ام شمـع شبستـانت شـدم
شستشو از گرد ره با اشک چشمانت شدم
چشم خود بستم، خجل از چشم گریانت شدم
دخترم پرپر زد و جان داد دیدم خواهرم
زد نفس تا از نفس افتاد دیدم خواهرم


-یا اخا آن شب تو کردی با سر خود یاری‌ام
ورنه می‌شد سیل خون در دیده اشک جاری‌ام
مـاند چون بغض گلـو در سینه آه و زاری‌ام
کاش می‌مردم من آن شب زین امانت داری‌ام
دختر مظلومه‌ات با دست زینب دفن شد
حیف او هم مثل زهرا مادرت شب دفن شد


-جان خواهر من سر نی سایه‌بانت می‌شدم
نیمـه‌های شب چـراغ کـاروانت می‌شدم
بـا اشـارت‌های چشمم، ساربانت می‌شدم
گه جلو، گه پشت سر، گه هم‌عنانت می‌شدم
یاد داری سنگ زد از بام، خصمم بر جبین؟
از فـراز نـی سـرم افتـاد بر روی زمین...


-«یا اخا» خون ریخت از فرق تو و چشم ترم
تا سرت افتاد از نی، سوخت جان و پیکرم
من زدم بر سینه، سیلی زد به صورت، مادرم
کاش پیش سنگ آن ظالم سپر می‌شد سرم
قصّه ی سنگ و جبین، بار دگر تکرار شد
راس تو افتاد از نی، چشم زینب تار شد


-جان خواهر این مصائب در رضای دوست بود
گـر سـرم افتـاد از نـی، پیش پای دوست بود
بـر فـراز نـی مـرا حـال و هوای دوست بود
ایـن اسـارت، این شهادت، از برای دوست بود
تا در اطراف سر من طایر دل پر زند
شعله ی فریاد تو از نظم «میثم» سر زند
غلامرضا سازگار


کلمات کليدي: شعر اربعین - غلامرضا سازگار - مربع ترکیب - اشعار مناسبتی - امام حسین - حضرت زینب کبری - اشعار محرم و صفر - شورش محتشم - ویژه محرم و صفر1433 - کوفه و شام - اشعار عاشورا تا اربعین - اربعین


 

نوشته شده در 90/10/19 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


کنار تو... - محمّد بیابانی - شعر اربعین - شورش محتشم 96

به نام خدا

ای همسفر قرار تو باور نکردنی است!
من، اربعین، کنار تو ، باور نکردنی است!
با نیمه جان مانده خودم را رسانده ام
اینجا، سر مزار تو، باور نکردنی است!
بر روی سرخ هم سفرانت نگاه کن
این باغ لاله دار تو باور نکردنی است!
در زیر تازیانه به سر شد اسارتم
تا آمدم دیار تو باور نکردنی است!
من را ببین و مادر خود را نظاره کن
قدِّ کمان یار تو باور نکردنی است!
با آنکه دشمنت همه جا کرد غارتم
من قهرمان عرصه ی رزم اسارتم
***
آنان به قلب خون شده جز غم نذاشتند
چیزی برای خواهر تو کم نذاشتند
مهمان شام بودم و بر میزبانیم
یک لحظه چشم خویش روی هم نذاشتند
جز سنگ و تازیانه و سیلی و کعب نی
بر زخم های وا شده مرهم نذاشتند
وقتی که آستین شده معجر برای من
یعنی که هیچ چیز برایم نذاشتند
دیگر چه وقت حرف عبا و امامه است
وقتی به دست های تو خاتم نذاشتند
دیدی چطور که آل پیمبر عزیز شد؟
در مجلسی که دخترک تو کنیز شد
محمّد بیابانی


کلمات کليدي: شعر اربعین - محمد بیابانی - ترکیب بند - اشعار مناسبتی - امام حسین - حضرت زینب کبری - اشعار محرم و صفر - شورش محتشم - ویژه محرم و صفر1433 - اربعین


 

نوشته شده در 90/10/13 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


سرشکسته نیست - مجید تال - شعر اربعین - شورش محتشم 95

به نام خدا

با دست بسته هست ولی دست بسته نیست
گر چه سرش شکسته ولی سرشکسته نیست
هرچند سربه زیر... ولی سرفراز بود
زینب قیام کرده چون از پا نشسته نیست
رنج سفر ،خطر، غم بازار،چشم شوم
داغ سه ساله دیده ولی باز خسته نیست
حتی اگر به صورت او سنگ می خورد
هیهات بند معجرش از هم گسسته نیست
چشم او در اثر حادثه کم سو شده است
کمرش خم شده و دست به زانو شده است
بیت بیت دل او از هم پاشیده شده
صورتش در اثر لطمه خراشیده شده
گفت برخیز که من زینب مجروح توام
چند روزیست که محو لب مجروح توام
این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت
پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت
این رباب است که این گونه دلش ویران است
در پی قبر علی اصغر خود حیران است
گر چه من در اثر حادثه کم می بینم
ولی انگار دراین دشت علم می بینم
دارد انگار علمدار تو برمی گردد
مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد
خوب می شد اگر او چند قدم می آمد
خوب می شد اگر او تا به حرم می آمد
تا علی اصغر تو تشنه نمی مرد حسین
تا رقیه کمی افسوس نمی خورد حسین
راستی دختر تو...دختر تو...شرمنده
زجر...سیلی...رخ نیلی...سرتو شرمنده
وای از دختر و از یوسف بازار شدن
وای از مردم نا اهل و خریدار شدن
سنگ هایی که پریده است به سوی سر تو
چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو
سرخی چشم خبر می دهد از دل خونی
وای از آن لحظه که شد چوبه ی محمل خونی
مجید تال


کلمات کليدي: اربعین - اشعار محرم و صفر - شورش محتشم - ویژه محرم و صفر1433 - غزل مثنوی - امام حسین - اشعار مناسبتی - حضرت زینب کبری


 

نوشته شده در 90/10/13 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ز محرّم نروم بار مبندید مرا - محمّد سهرابی - شعر امام حسین (ع) - شعر پایان محرّم - شورش محتشم 91

به نام خدا

دهنی بسته و توفیق فغانم دادند
یک فلک ناله و یک حلقه دهانم دادند
جوهر درد ، متاعی است که هر جایی نیست
از چنین جنس ، در این کوچه دکانم دادند
جگر و چشم و سر و دست بگویند حسین
ای عجب یک دهن و چند زبانم دادند
من نه آنم که فروشم به کسی یارم را
قدر این مرحله را هر دو جهانم دادند
دل گرفت از من و فرمود دلت را بردار
پای رفتار شکستند و عنانم دادند
سر قبرم بنویسید حسین بن علی
زان که از خویش گرفتند و نشانم دادند
ز محرّم نروم بار مبندید مرا
سوختم تا که در این خیمه مکانم دادند
محمّد سهرابی


 

نوشته شده در 90/10/01 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


احلی من العسل - سیّد حمیدرضا برقعی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 88

بسم الله الرّحمن الرّحیم
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد
سیّد حمیدرضا برقعی


 

نوشته شده در 90/09/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


حریف صبر - حسین ایمانی - شعر امام حسین (ع) - شعر حضرت زینب سلام الله علیها - شورش محتشم 85

به نام خدا

باور نمی کنم سفر بی تو را حسین
بی تو کشیده شد حرمت تا کجا ؟ حسین
فرماندهی ارتش غم دیدگان، منم
فرمانروای ارتش بر نیزه ها : حسین
با دست بسته رفته به میدان حفظ دین
عباس گونه ، بانوی کرب و بلا حسین
هرگز حریف صبر خداوندیم نشد
در شام و کوفه ، سنگ و غم و ناسزا حسین
گاهی به روی نیزه و گاهی به زیر چوب
لب های تو شده هدف بی حیا حسین
با خطبه های حیدریم نهضتت گرفت
حتی درون کاخ پر از فتنه پا ، حسین
مأمور صبر و گریه ی بر روضه ات شدم
با هر نفس برای تو گیرم عزا حسین
اشکم میان روضه ی تو می چکد ولی
چشمم به راه منتقم نینوا حسین
حسین ایمانی


 

نوشته شده در 90/09/22 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


اگر بگذارند... - جلیل صفر بیگی - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 84

به نام خدا...
این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می آید
این خیل بلندگو اگر بگذارند
جلیل صفر بیگی


 

نوشته شده در 90/09/18 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


اذان به وقت گلوی بریده - علی رضا قزوه - شعر امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 83

باسم ربّ الحسین علیه السلام
به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد
غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم
غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل
ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم
هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی
زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم....
به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه
مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم
به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
علی رضا قزوه


 

نوشته شده در 90/09/18 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


فریاد خون - غلامرضا سازگار - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 80

باسم ربّ الحسین علیه السلام

ای عرشیان خاکِ عزا بر سر بریزید
ای ساکنان آسمان ها پر بریزید
ای کاش اهلت را فرو می بردی ای خاک
خون گریه می کردی و خون می خوردی ای خاک
روز بزرگ محشر کبراست امروز
یا روز عالم سوز عاشوراست امروز؟
جنگ میان حق و باطل گشته آغاز
قومی به چاه نیستی ، قومی به پرواز
این جنگ تا صبح قیامت پایدار است
بر خلق عالم حق و باطل آشکار است
این نکته در فریاد خون هر شهیدی است
ای اهل عالم کی حسینی، کی یزیدی است؟
گردون بدان وسعت ز گردش مانده امروز
خورشید خون از چشم خود افشانده امروز
امروز جسم میهمان نیزه داران
هم سنگ باران می شود هم تیرباران
امروز دل از شعله مالامال گردد
قرآن به زیر دست و پا پامال گردد
امروز حق آل پیغمبر ادا شد
رأس حسین او به ده ضربت جدا شد
انگار می بینم که در آغوش گودال
صیاد خوشحال است و صیدش رفته از حال
انگار می بینم قمر در خون نشسته
گودال پر گردیده از نیزه شکسته
انگار می بینم که ماه انجمن ها
افتاده در دریای خون تنهای تنها
انگار می بینم به پیش چشم بلبل
نیش هزاران خار را در قلب یک گل
انگار می بینم همه عالم سیاه است
انگار می بینم خدا در قتلگاه است
انگار می بینم که یک گردون ستاره
می تابد از اندام جسمی پاره پاره
انگار می بینم زمین دریای خون شد
خورشید بر کف قاتل از مقتل برون شد
انگار می بینم جراحات تنش را
زهرا تماشا می کند جان دادنش را
انگار می بینم چو مرغ بی پر و بال
یک اسب بی صاحب برون آید ز گودال
انگار می بینم که زینش واژگون است
انگار می بینم که یالش غرق خون است
انگار می بینم سری بالای نیزه است
انگار می بینم که زهرا پای نیزه است
انگار می بینم که طفلی داغدیده
از ترس زیر بوته ی خار آرمیده
انگار می بینم برای گوشواره
چون قلب زهرا گوش ها گردیده پاره
انگار می بینم حرم آتش گرفته
دامان طفلی محترم آتش گرفته
انگار می بینم فضا لبریز دود است
پنهان به زیر خارها یاس کبود است
انگار می بینم که زیر تازیانه
بر دسته گل های خدا مانده نشانه
انگار می بینم که در اطراف گودال
از ضرب کعب نی زمین خوردند اطفال
انگار می بینم که پشت خیمه مادر
انداخته خود را به روی قبر اصغر
انگار می بینم که با افغان و ناله
در قلب صحرا گم شده طفلی سه ساله
انگار می بینم که همچون شاخه ی یاس
افتاده زیر پا چو قرآن، دست عباس
انگار می بینم تنی در خون نشسته
اعضاش پاره استخوان هایش شکسته
انگار می بینم ز پیغمبر بریدند
هجده جوان هاشمی را سربریدند
انگار می بینم به خون خفتند یاران
کردند دشت کربلا را لاله باران
انگار می بینم غل و زنجیر کین را
بر ناقه زخم پای زین العابدین را
انگار می بینم در آن صحرا یکی نیست
پرسد گناه این زنان و دختران چیست
در چنگ شاهین مانده مرغی بی پر و بال
نامردها! کشتید زینب را به گودال
***
ای از سقیفه کرده بیرون دست کینه
ای از مدینه بغض زهرایت به سینه
سیلی مزن بر صورت طفل سه ساله
آخر مگر او از فدک دارد قباله؟
***
پیوسته میثم! شعله ات از دل برآید
تا منتقم از پرده ی غیبت در آید

غلامرضا سازگار


برای استفاده از تمامی اشعار ویژه نامه ی شورش محتشم از گزینه های زیر استفاده کنید :

شورش محتشم ، اشعار محرم و صفر 1433  امام حسين (ع) - شب دوم محرّم - شب دهم محرّم - شب عاشورا - روز عاشورا  حضرت اباالفضل (ع) - تاسوعا - شب نهم محرّم  حضرت زينب کبري (س) - طفلان حضرت زینب (س) - شب چهارم و دهم محرّم  حضرت علي اکبر (ع) - شب هشتم محرّم

 حضرت علي اصغر (ع) - شب هفتم محرّم  حضرت قاسم بن حسن (ع) - شب ششم محرّم  حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شب پنجم محرّم  اشعار اصحاب امام حسین (ع) - شب چهارم محرّم  حضرت رقيه سلام الله عليها - شب سوم محرّم


 

نوشته شده در 90/09/05 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


راه تيغ ها كج شد - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 79

بسم الله الرّحمن الرّحیم
خدا صداي خودش را شنيد از دهنت
دويد داخل گودال و ديد از دهنت-
-تلفّظ لغت يا غياث مشکل بود
به گريه نيزه به بيرون كشيد از دهنت
به سمت پهلوي تان راه تيغ ها كج شد
همين كه نام مدينه پريد از دهنت
تو تشنه و جگر نيزه ها خنك مي شد!
نسيم باغ فدك مي وزيد از دهنت
خدا براي بهشت خودش،شقايق را
غروب روز دهم آفريد از دهنت
وحید قاسمی


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


غنيمت - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 78

بسم الله...
با اين شتاب فكر كنم سر مي آورد
با اين شتاب ، حوصله را سر مي آورد
مي تازد و غنيمت جنگ غروب را
از چنگ سي هزار نفر ، در مي آورد
حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش
يك باغ سيب سرخ معطّر مي آورد
سرمست سود دادو ستدهاي كربلاست
دارد چقدر چادر و معجر مي آورد
نرخ طلاي كوفه سقوطش مسجّل است
از بس كه گوشواره و زيور مي آورد
دود و تنور روشن و عطري شبيه عود
اينجاي روضه داد مرا در مي آورد
وحید قاسمی


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


مراقب - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 76

به نام خدا

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


انفاق - سیّد محمّد حسینی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 75

باسم رب الحسین علیه السلام
آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


امشبی را شه دین در حرمش مهمان است - احمد جلالی - شعر شب عاشورا - شورش محتشم 74

بسم الله الرّحمن الرّحیم

شب وصل است و تب دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازی شان اهل نظر حیران است
گوییا مشعله از بام فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
یا رب این بوی خوش از روضه ی جان می آید
یا نسیمی است کز آن سوی جهان می آید
یارب این نور صفات از چه مکان می آید؟
عجب این همهمه از حور جنان می آید
یا رب این آب حیات از چه دلی جوشان است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گوش تا گوش همه کرّ و فر دشمن پست
شاه بنشسته بر او حلقه ی یاران الست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
چار تکبیر زده یک سره بر هر چه که هست
خیمه در خیمه صدای سخن قرآن است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
وه از آن آیت رازی که در آن محفل بود
مفتی عقل در این مسئله لا یعقل بود
عشق می گفت به شرع آنچه بر او مشکل بود
خم می بود که خون در دل و پا در گل بود
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست
او چو شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست
شرف میکده از مستی پیمانه ی اوست
هر کجا خانه ی عشق است همه خانه ی اوست
حالیا خیمه گهش بزم گه رندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
محرمان حلقه زده در پی پیغامی چند
چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
که نمانده ست ره عشق مگر گامی چند
در بلاییم ولی عشق بلاگردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
امشب است آن که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده ی مستانه زدند
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
یوسف فاطمه را ننگ جهان زندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا عمل مذهب رندان بکنم
قطع این مرحله با ملک سلیمان بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم
آنچه استاد ازل گفت بکن آن بکنم
عاقبت حانه ی ظلم است که آن ویران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
و به تاریکی شب ره به کناری گیرند
صادقان زآینه ی صدق غباری گیرند
صحنه ی مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
در شب قدر نگفت از سر و سامان زینب
داشت اندیشه ی فردای یتیمان زینب
گفتی از یاد پریشانی طفلان زینب
داشت امشب همه گیسوی پریشان زینب
این چه خوابی ست که در خواب گه شیران است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا قد رعنای حسین است کمان
باز جوید شه بی یار ز عباس نشان
ز علمدار خود آن خسرو شمشاد قدان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند
صبر از این بیش ندارم چه کنم ؟ تا کی و چند ؟
جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند
بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه ی قند
دستی اندر خم زلفش که چنین پیچان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
نفس همّت پاکان دو عالم با اوست
زخم شمشیر وسنان چیست که مرهم با اوست ؟
پس چه رازی ست که خنجر به گلو برّان است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
شام فردا که رسد زینب گریان و دوان
در هیاهوی رذیلانه ی آن اهرمنان
پرسد از پیکر صد چاک شه تشنه زبان
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
جگر رود فرات از دل او سوزان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او که دربانی میخانه فراوان کرده
نوش پیمانه ی خون بر سر پیمان کرده است
اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پریشانان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گفت عباس که: من از سر جان برخیزم
از سر جان و جهان دست فشان برخیزم
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
من به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
این چه روح است و کرامت که در این یاران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
احمد جلالی


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


زهر چشم - وحید قاسمی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 73

به نام خدا

خواب دیدم در این شب غربت
خواب دستی عجیب و خون آلود
خواب دیدم که پیکرم خواهر
طعمه ی گرگ های وحشی بود

اضطرابی به جانم افتاده
که بیان کردنش میسّر نیست
یک جوان مرد با شرف زینب
بین این سی هزار لشگر نیست

ماجراهای عصر فردا را
در نگاه تر تو می بینم
راضیم به رضای معبودم
تا سحر بوته خار می چیینم

شب آخر وصیّتی دارم
در نماز شبت دعایم کن
ظهر فردا به خنده ای خواهر
راهی وادی منایم کن

باغ سرسبز خاطراتت را
غصه پاییز می کند زینب
گوش کن شمر خنجر خود را
آن طرف تیز می کند زینب

عصر فردا از اهل بیت رسول
زهر چشمی شدید می گیرند
وقت تاراج خیمه های حرم
چند کودک ز ترس می میرند

کوفیان شهره ی عرب هستند
مردمانی که دست سنگین اند
رسمشان است میوه را در باغ
با همان شاخ و برگ می چینند

دور کن از زنان و دخترها
هرچه خلخال در حرم داری
خواهرم داخل وسایل خود
روسری اضافه هم داری؟

عصر فردا بدون شک اینجا
می زند گردباد خاکستر
با صبوری به معجرت حتما
گره ی محکمی بزن خواهر
وحید قاسمی


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


لحظه‌های آخر - حسن لطفی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 72

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضه‌های مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
حسن لطفی


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


یغما - حبیب الله چایچیان - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 71

بسم الله الرّحمن الرّحیم
امشب شهادت نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان ، این دشت ، دریا می‌شود
امشب کنار یکدگر ، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان ، چون قلب زهرا می‌شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الأمان ، زین دشت بر پا می‌شود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته‌است
فردا خدایا بسترش ، آغوش صحرا می‌شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند
فردا به زیر خارها ، گم گشته پیدا می‌شود
امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود
امشب بـه خـیـل تشنگان ، عباس باشد پاسبان
فردا کنــار علقمــه ، بــی دسـت سقـّا می‌شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب سرنگون ، ایــن سـرو رعنا می‌شود
امشب گرفته در میان اصحـاب، ثارالله را
فـــردا عــزیــز فاطمـه ، بی یــار و تنــها می‌شود
امشب به دست شاه دین ، باشد سلیمانی نگین
فردابه دست ساربان ، این حلقه یغما می‌شود
امشب سَرّ سِرِّ خــدا بر دامـــن زینـب بود
فردا انیس خولی و دیــر نصاری مــی‌شود
ترسم زمین وآسمان ، زیر و زبر گردد«حسان»
فردا اسارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود
حبیب الله چایچیان «حسان»


 

نوشته شده در 90/09/04 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


فرصت گفتار - علی اکبر لطیفیان - شعر امام حسین (ع) - شعر محرّم - شورش محتشم 55

بسم الله الرّحمن الرّحیم
با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت
هم چنان که جگر خویشتن از یادم رفت
من اویسم بگذارید که اطراق کنم
بوی شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت
جذبه ی عشق چنین است : فقط ذوب کند
صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت
قصد ربِّ اَرِنی گفتن من دیدن توست
تا نگاهم به تو افتاد ((لن)) از یادم رفت
مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام
بر روی گنبد زردت چمن از یادم رفت
مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ی تو
بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت
((ندهد فرصت گفتار به محتاج ، کریم))
بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت
می رود دل به همان جا که تعلّق دارد
صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت
همه ی حرف من این است : چرا عریانی ؟
نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 90/09/03 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


شکسته تر - حسن لطفی - شعر شب چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - شورش محتشم 33

بسم الله...
دوباره در دل من خیمه عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید
شکسته تر ز من پیر دیگر اینجا نیست
مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید
برای آنکه نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید
حسن لطفی


 

نوشته شده در 90/09/01 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


گر خیام آتش بگیرد ... - علی انسانی - شعر ورود کاروان به کربلا - شعر دوم محرم - شورش محتشم 20

به نام خدا
راه ما طی گشت و در این دشت مأوا می کنیم
بار در منزل رسید و خیمه بر پا می کنیم
این زمین بازار و کالا جان و ما سوداگریم
جان خود یک روزه با جانانه سودا می کنیم
خصم خواهد قامت ما خم ولی غافل از آنک
ما دوتا تنها قد خود پیش یکتا می کنیم
در همین وادی به روی دست ما با تیر کین
شیر خواری جان دهد ، ما هم تماشا می کینم
روز عاشورا که پرپر می شود گل های عشق
بس تماشایی بوَد دعوت ز زهرا می کنیم
گر خیام آتش بگیرد کودکی گر گم شود
نعش او آخر به زیر خار پیدا می کنیم
علی انسانی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


از غروب ... - علی اکبر لطیفیان - شعر ورود کاروان به کربلا - شعر دوم محرم - شورش محتشم 19

بسم الله...

کاروان سلاله­های خدا
کاروان امام عاشورا
کاروان بهشتیان زمین
کاروان فرشتگان سما
یکی از نوکرانشان جبریل
یکی از چاکرانشان حوا
گوشه­ای از صدایشان داوود
نفسی از دعایشان عیسی
نوجوانانشان چو اسماعیل
پیرمردانشان خلیل آسا
زائر اشکهایشان باران
تشنه مشک­هایشان دریا
همه آیات سوره مریم
همه چون کاف و ها و یا و الی...
یوسفان عشیره حیدر
مریمان قبیله زهرا
کعبه می بیند و طواف ملک
چشم تا کار می­کند اینجا
کشتگان حوادث امروز
صاحبان شفاعت فردا
تا به حالا ندیده هیچ کسی
این همه آفتاب در یکجا
هردلی با دلی گره خورده است
همه مجنون صفت، همه لیلا
دارد این کاروان صحرائی
دخترانی عفیفه و نوپا
همه با احترام و با معجر
همه در پرده­های حجب و حیا
پرده را از مقابل محمل
باد حتی نمی­برد بالا
‏دور تا دور شان بنی هاشم
تحت فرمان حضرت سقا
پای علیا مخدره زینب
روی زانوی اكبر لیلا
از غروب مدینه می آیند
در زمینی به نام كرب وبلا
می رسیدند و یاد می كردند
از سر و طشت و حضرت یحیی
حق نگهدار این همه مجنون
حق نگهدار این همه لیلا
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


کشتی نجات - بحر طویل آغاز محرّم - شورش محتشم 17

به نام خدا

باز هر کوچه و بازار شده وادی ماتم شده غرق تب و اشک پر از گریه نم نم رسیده است دوباره همه جا عطر محرّم بساط غم و اندوه شده باز فراهم بیائید همه سینه زنان گریه کنان نوحه بخوانید همه شور بگیرید همه اشک بریزید بخوانید از آن عشق مجسّم از آن روح مکرّم که غرق غم و اندوه شده غصّه عالم چه شوری است چه حالی است چه احساس زلالی است بیائید که از سفره ارباب از این سفره پر برکت و پر خیر همه رزق بگیریم که دست همه خالی است و این اشک شبیه پر و بالی است که تا یک دل و یک رنگ همه بال بگیرید و بمیریند چرا که به خدا حضرت ارباب تجلّی صفات است و هم جلوه ی ذات است در اوج درجات است  قتیل العبرات است اسیر الکربات است و کشتی نجات است و اشک غم او آب حیات است و لب تشنه لبهاش در آن ظهر عطش نوش لب خشک فرات است و اما خود ارباب گواه است دلم منتظر برگ برات است که دلتنگ غبار حرمین و عتبات است همان جا که شب جمعه پر از عطر دل انگیز بهشت است همان مرقد حضرت که فرش حرمش بال فرشته است . عجب کرب و بلائی...

شاعر : ؟


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


خیمه می زند اندوه - مریم سقلاطونی - شعر امام حسین علیه السلام - شعر محرّم - شورش محتشم 16

به نام خدا

صدای دسته ی زنجیرزن،غمی در من
و شعله می کشداکنون جهنمی در من
شب است و از همه سو خیمه می زند اندوه
که تا بنا شود از نو محرّمی در من
شبیه تکیه دلم بی قرار می لرزد
و شعله می کشد آواز مبهمی در من
صدای شعله ورِ یک سوار می پیچد
و سایه روشنِ تبدارِ آدمی در من
شب است و از در و دیوار تکیه می بارد
سکوت ممتدِ اندوهِ مبهمی در من
مریم سقلاطونی


 

نوشته شده در 90/08/29 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


تسخیر - جلیل صفر بیگی - شعر آغاز محرّم - شورش محتشم 15

به نام خدا

انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چار طرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده
جلیل صفر بیگی


 

نوشته شده در 90/08/29 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


از حرم تا حرم - قاسم صرافان - شعر محرّم - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 14

به نام خدا

زندگی چیز دیگری شده است، تا به نامت رسیده‌ایم حسین!
عشق سوغاتِ کربلاست اگر مزه‌اش را چشیده‌ایم حسین!
هر دلی را به دلبری دادند، هر سری را به سَروَری دادند
ما که هر وقت گفته‌ایم خدا، از خدایت شنیده‌ایم: حسین
از خدایت شنیده‌ایم که ‌گفت: نقش‌ها ما کشیده‌ایم اما
«اَحسنُ الخالِقین» از آنروزیم که تو را آفریده‌ایم حسین!
زینت شانه‌های پیغمبر! تا شنیدیم ساعت آخر:
دل چگونه بریدی از اکبر، دل از عالم بریده‌ایم حسین!
این عَلَم‌ها و این علامت‌ها اینچنین بی دلیل خم نشدند
همه‌ی ما شریک غم‌های خواهری قد خمیده‌ایم حسین!
تن بی دست مانده‌ی سقا دیده‌ای، وای از دلت آقا !
در عوض ما کنار هر آبی عکس دستی کشیده‌ایم حسین!
بین شرم نگاه عباس و آن دل نازک شما چه گذشت؟
از حرم تا حرم نفهمیدیم ما که هر چه دویده‌ایم حسین!
روضه‌های مدینه می‌خوانیم اول کربلا و می‌دانیم
از دعاهای مادرت بوده که به اینجا رسیده‌ایم حسین!
شاعری با نگاه پاییزی به دو چشم بهاری‌اَم خندید
چه بگویم که اشک ما از چیست؟ چه بگویم چه دیده‌ایم حسین!
قاسم صرافان


 

نوشته شده در 90/08/28 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


فصل بلوغ شیعه - وحید قاسمی - شعر امام حسین علیه السلام - شعر آغاز محرّم - شورش محتشم 13

به نام خدا

در كوچه ها نسیم بهشت محرّم است
این شهر بی مجالس روضه جهنّم است
پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلّی عشق مجسّم است
شكر خدا كه هیئتمان باز دایر است
شكر خدا كه بر سر این كوچه پرچم است
بیرون ندیده اید زنی ایستاده است؟
بالش شكسته است ، قدَش هم كمی خم است
لبخند تلخ فاطمه بر تك تك شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است
من كه ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهكار ما كم است
پرواز می كنیم از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرّم است
در مجلس عزای امام قتیل اشك
روضه به شور و واحد و نوحه مقدّم است
وحید قاسمی


 

نوشته شده در 90/08/28 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


سطحی از خیزران - حسین خدایار - ترکیب بند امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 12

به نام خدا

تا که خون در رگ است و جان به تنم
به عزیزت قسم که سینه زنم
آنکه از گاهواره تا مردن
دیده اش از غمت تر است، منم
شیر مادر نخورده بابایم
تربتت را نهاد در دهنم
عاقبت بین روضه می میرم
جامه ی نوکری شود کفنم
یا کریم کریم می باشم
من حسینی ز دولت حسنم
در جوانی ز ماتمت پیرم
گر بگویی بمیر می میرم
من که اینگونه در هیا هویم
تا نفس هست از تو می گویم
جان زهرا همیشه وقت نماز
مُهری از تربت تو می جویم
کنج هیئت دل کِدِر شده را
زود با اشک و آه می شویم
عطر سیب حضور سرخت را
دائما بین روضه می بویم
روضه خوان قتلگاه رفته و من
زائر ناله های بانویم
مادرت بود بیقرارم کرد
در این خانه ماندگارم کرد
ای خدا در تلاوتت جاری
سر نی دلبری و دلداری
از همان جا به ما شراب بده
تو به این دلبری سزاواری
سطحی از خیزران به لب هایت
می نشیند چو میشوی قاری
مادر داغ دیده ات در عرش
می زند ناله می کند زاری
زینبت محو صوت قرآنت
ای بنازم چه خواهری داری
ای به نی ،جن و انس حیرانت
پدر و مادم به قربانت
مادرت بار عام فرموده
برفقیران سلام فرموده
اشک ما را به یمن روضه تان
تا ابد ناتمام فرموده
سینه زن ها و گریه کن ها را
یک به یک احترام فرموده
روضه خوان را به هر کجا برده
یاد غم های شام فرموده
آخر کار گوشه هیئت
گریه کرده مدام فرموده-
-قد مادر ز غصه تاست حسین
تا سرت روی نیزه هاست حسین
از دلی زار و سینه ای بی تاب
السلامُ علیکَ یا ارباب
در طلوع همیشه ات بر نی
محض دل های بی قرار بتاب
تا نرفتم ز دست آقا جان
این غلام سیاه را دریاب
یک اشاره برای گریه بس است
به علی اصغرت ندادند آب
شب هفتم برای این روضه
ناله ها کردم که وای رباب
بوی شش گوشه می دهد این آه
قبرُهُ فی قلوبِ من والاه
ای همه شادی و عزایم تو
هم مناجات و هم دعایم تو
نیمه شب در قنوت نافله ها
روح العفو و ربّنایم تو
وقت خواب و زمان بیداری
نه که شب ها و روزهایم تو
نوکری از تبار ((جَونت)) من
تویی ارباب با وفایم تو
دم مردن در اوج تنهایی
آنکه ماند فقط برایم تو
روز وشب از غم تو می بارم
به همه گفته ام تو را دارم
در فقیری سرآمدم آقا
به گدایی زبانزدم آقا
تو که از حال من خبر داری
هر چه تو خوب ، من بدم آقا
من فقیرم فقیر مادر زاد
تو کریمی که آمدم آقا
شب قبرم ز مقدمت روز است
بَه از این حُسن پا قدم آقا
گاه در اوج روضه می بینم
دم حسین است و بازدم آقا
گر رَوَم مبتلای غیر شوم
با شما عاقبت به خیر شوم
خوب دانم که کمتر از آنم
که بگویم ز نسل سلمانم
لکِن از ابتدا به لطف خدا
نوکرت بوده ام و می مانم
خیلی از وقت ها برای دلم
قدر یک آه روضه میخوانم
سر جدا ،نیزه ،بوریا ،صحرا
سم اسب، استخوان، نمی دانم
کاش میشد که بعد مردن هم
بشنوم از زبان خویشانم-
-بس که نالید و بس که هق هق کرد
عاقبت بین روضه ها دق کرد
حسین خدایار


 

نوشته شده در 90/08/28 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


یک کربلا - کاظم بهمنی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 11

به نام خدا

یادتان باشد لباس مشکیم را تا کنید
گوشه ای از قبر من این جامه را هم جا کنید
کاش من در شام تاسوعا بمیرم تا شما
خرجیم را نذر خرج ظهر عاشورا کنید
هم کفن دارم و هم قومی که دفنم می کنند
پس فقط هنگام دفنم یاد آن آقا کنید
از صدای ناله ها و گریه های مادرم
بیشتر یاد غم صدیقه ی کبری کنید
آه من مردم ولی یک کربلا قسمت نشد
پیش مردم مایلم این نکته را حاشا کنید
مرگ من آمد ولی آقا نیامد، حیف شد!
فرصت دیدار را شاید شما پیدا کنید
کاظم بهمنی


 

نوشته شده در 90/08/27 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


زمینی که کربلا... - مسعود اصلانی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 10

باسم ربّ الحسین علیه السلام

شبی که فاصله ها بین ما نشست و گریست
میان کوچه بی انتها نشست و گریست
دلم به یاد زمینی که کربلا گویند
دو چشم دوخته بر نا کجا نشست و گریست
فدای مستمعی که دو دست بر پهلو
از ابتدای همه روضه ها نشست و گریست
میان کوچه سینه زنی دو دست ادب
به یاد داغ تو بر سینه ها نشست و گریست
گمان کنم که در آن روز پر بلا خورشید
چو دید روی زمین ماه را نشست و گریست
همینکه دختر خورشید را عدو می برد
به روی نیزه سری بی صدا نشست و گریست
سوال میکنم از او که خواهرش زینب
به زیر کعب نی اش مثل ما نشست و گریست
مسعود اصلانی


 

نوشته شده در 90/08/27 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


مدال گریه - محمّد صمیمی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 9

به نام خدا
به نام ابر بهاری ست فال گریه ام امشب
گلاب می چکد از دستمال گریه ام امشب
چقدر ساده سرازیر گشته جاری چشمم
هوای حس غریبی ست حال گریه ام امشب
رسیده ام به یقین که نشسته رو بروی من
کسی که داده به دیده مجال گریه ام امشب
در انعکاس نگاه مذاب آینه پیداست
گرفته دامن او اشتعال گریه ام امشب
برید بند دلم باز تا به گردنم انداخت
به دستهای بریده مدال گریه ام امشب
و می رسد به طوافش که نیست فاصله ای از
از حریم قدسی او تا کمال گریه ام امشب
محمّد صمیمی


 

نوشته شده در 90/08/27 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


فَابکِ لِلحُسَين - یوسف رحیمی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 8

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در هر مصيبت و محني فَابکِ لِلحُسَين
در هر عزاي دل شکني فَابکِ لِلحُسَين
در خيمه‌ي مراثي و اندوه اهل بيت
قبل از شروع هر سخني فَابکِ لِلحُسَين
در مکتب ارادت ابن شبيب ها
هم ناله با أبا الحسني فَابکِ لِلحُسَين
إن کُنتَ باکياً لِمُصابٍ کَالأنبياء
فِي الإبتلاءِ و الحَزن ِ فَابکِ لِلحُسَين
شب هاي جمعه مثل ملائک ميان عرش
با بوي سيب پيرهني فَابکِ لِلحُسَين
در تند باد حادثه اي گر کبود شد
بال نحيف ياسمني فَابکِ لِلحُسَين
ديدي اگر ميان هياهوي تشنگي
طفلي و لب به هم زدني! فَابکِ لِلحُسَين
لب تشنه جان سپرد اگر عاشقي غريب
يا روي خاک ماند تني فَابکِ لِلحُسَين
گرم طواف، نيزه و شمشير و تيرها
دور شهيد بي کفني فَابکِ لِلحُسَين
در لحظه‌ي تلاوت قرآن که ديده است؟
غرق به خون شود دهني فَابکِ لِلحُسَين
با نعل تازه جاي دگر غير کربلا
تشييع شد مگر بدني؟ فَابکِ لِلحُسَين
رحمي نکرده اند در آن غارت غريب
حتي به کهنه پيرهني فَابکِ لِلحُسَين
شب هاي جمعه دور و بر قتلگاه عشق
با ناله‌ي کبود زني فَابکِ لِلحُسَين
یوسف رحیمی


 

نوشته شده در 90/08/27 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ولیكن ز كربلا... - علی انسانی - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 7

به نام خدا
قلم به دست گرفتم كه ماجرا بنویسم
غریب‌وار پیامی به آشنا بنویسم
نرفته یك غمم از دل، غمی دگر رسد از راه
ز خانه‌ی دل تنگ و برو بیا بنویسم
غریبی من و دل را كسی چه داند و بهتر
كه مویه‌های غریبانه با رضا بنویسم
پی رضای امام رئوف بودم و گفتم
روم به طوس ولیكن ز كربلا بنویسم
به یاد كودكی و درس و مشق و مدرسه افتم
دوباره مشق ز بابا و طفل و آ(ب) بنویسم
گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق اباالفضل
یكی‌یكی كه شنیدم، دو تا دو تا بنویسم
به یاد قامت عباس و دست و همّت سقا
رسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسم
به فرش خاك بیابان، به عرش نیزه دونان
تنی جدا بسرایم ، سری جدا بنویسم
چه بر سر تنش آمد؟ ز من مپرس كه باید
ز توتیا شده در چشم بوریا بنویسم
بنی‌اسد بگذارید من به قبر شهیدان
غزل نه قطعه از آن قطعه ‌قطعه‌ ها بنویسم
ز نوك نیزه و كنج تنور و دیر نصارا
تمام سیر و سفر بود، از كجا بنویسم؟
چه‌ ها گذشت به بزم یزید با دل زینب
شراب را بگذارم كباب را بنویسم
لبی لبالب قرآن، لبی به طعنه و طغیان
دگر مپرس سزا نیست ناسزا بنویسم
علی انسانی


 

نوشته شده در 90/08/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


ذکر "حسین" جلوه کند ذکر "هو" شود - علی اکبر لطیفیان - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 6

بسم الله الرّحمن الرّحیم
آن باده ای خوش است که نذر سبو شود
آن غصه ای خوش است که آه گلو شود
اصلا به یک دو قطره نباید بسنده کرد
آن چشمه چشمه است که یک روز "جو" شود
وقتی دلم شکست ، گرو میگذارمش
خوب است آبروی جگر "آب رو" شود
عشاق راه دربدر ناله ی هم اند
مستانه ناله کن که دلی زیر و رو شود
ما در حسینیه به خداوند می رسیم
ذکر "حسین" جلوه کند ذکر "هو" شود
روزی  اگر بناست که قربانی ام کنند
این کار بهتر است به ابروی او شود
باید که سجده کرد خدا یا حسین را ؟
فردا که با خدای خودش روبررو شود
آقایی کریم اجازه نمی دهد
تا اینکه دست ما به صف حشر رو شود
***
این گریه ی برای تو عین طهارت است
عابد چرا معطّل آب وضو شود
هرکس که سر به زیر تو شد سر بلند شد
بی آبرو کنار تو با آبر وشود
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 90/08/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


گریه - علی اکبر لطیفیان - شعر محرّم - شعر کاروان امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 5

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وقتی که می رفتند دنیا گریه می کرد
شهر مدینه مثل زهرا گریه می کرد
وقتی که می رفتند پشت پای آنها
چشمان جبرائیل حتی گریه می کرد
پائین پای ناقه مریم گریه می کرد
دورِ سر گهواره عیسی گریه می کرد
این است آن داغ عظیمی که برایش
حتّی میان تشت یحیی گریه می کرد
این است زینب بانویی که زیر پایش
زانوی لرزه دار سقا گریه می کرد
بوسید اکبر دستهای مادرش را
در زیر چادر ، ام لیلا گریه می کرد
بر روی دامن مادری در گوش طفلش
آهسته تا می گفت لالا گریه می کرد
یک کاروان گریه شد وقتی رقیه
با گفتن بابا، بابا گریه می کرد
در زیر پای محمل مستوره ی عشق
منزل به منزل ریگ صحرا گریه می کرد
وقتی که میرفتند عالم سینه می زد
وقتی که میرفتند دنیا گریه می کرد
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 90/08/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


حیّ علی العزاء - رحمان نوازنی - شعر آغاز محرّم - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 4

بسم رب الحسین علیه السلام
از عرش از میان حسینیه‌ی خدا
آمد صدای ناله‌ی «حیّ علی العزاء»
جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد
گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا
جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت
یارب! اجازه هست شوم فرش این عزا؟
آدم زجنت آمد و ناله‌کنان نشست
در بزم استجابت بی‌قید هر دعا
او که هزار بار به گریه نشسته بود
یک «یا حسین» گفت و همان لحظه شد به پا
آری تمام رحمت خود را خدا گرفت...
گسترد بر محرّم این اشک و گریه‌ها
آن‌گاه گفت: روضه بخوان «أیّها الرسول»
جانم فدای تشنه لب دشت کربلا
***
روضه تمام گشت ولی مادری هنوز
آید صدای گریه‌اش از بین روضه‌ها
رحمان نوازنی


 

نوشته شده در 90/08/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


حساب - محمد سهرابی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 3

به نام خدا
زلفت ز پیچ و تاب فزونش طناب شد
یک حلقه ده که قلب گلوی من آب شد
یک قطره اشک بهر تو بحر طویل گشت
یک ذره از فضیلت تو صد کتاب شد
از آتش تو شکووه به افلاک ریختم
یک قطره از شکایت من آفتاب شد
شمعم ز پیچ کوچه شبیخون ز باد خورد
یا رب حسین را برسان شب خراب شد
یحیی شدن چه داشت که عیسی شدن نداشت ؟
طشت آمد و فلک دلش از غصه آب شد
((دستم نمی رسد که دل از سینه بر کنم))
زیرا بلندی دل ما زان جناب شد
جولان چشم مست تو تیغ از سپر گرفت
جمعی هلاک گشته و جمعی جواب شد
تحویل سال سوختگان از محرّم است
یعنی حسین عید خدا انتخاب شد
عاشق چو مُرد گریه ز چشمش نمی رود
اشکم برای مجلس ختمم گلاب شد
وقتی خدا به حشر بگوید چه داشتی
سر بر کند حسین و بگوید حساب شد
محمد سهرابی


 

نوشته شده در 90/08/26 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


اذن - سید حمیدرضا برقعی - شعر امام حسین علیه السلام - شعر ماه محرّم - شورش محتشم 2

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر چه مثل محرّم نمی شوم هرگز
جدا ز روضه و ماتم نمی شوم هرگز
مرا ببخش مرا چون که خوب می دانم
که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز
اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم
که محو در گل مریم نمی شوم هرگز
گناه کارم و حتی بدون اذن شما
بدان نصیب جهنم نمی شوم هرگز
به جان عشق قسم غیر چهارده معصوم
به پای هیچ کسی خم نمی شوم هرگز
قسم به قلب سپیدت سیاهپوش کسی
بجز شهید محّرم نمی شوم هرگز
نَمی فُرات بیاور چرا که من قانع
به سلسبیل و به زمزم نمی شوم هرگز
در انتهای غزل من دوباره می خواهم
فقط برای تو باشم نمی شوم هرگز
سید حمیدرضا برقعی


 

نوشته شده در 90/08/26 در موضوع غزل - لينک ثابت


طبل عزا را بنواز ای فلک! - آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر ۱۴۳۳ - عمران صلاحی - شورش محتشم 1

باسم ربّ الحسین علیه السلام

آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر سال ۱۴۳۳ ( شورش محتشم )

باد ها
نوحه خوان
بید ها
دسته ی زنجیر زن
لاله ها
سینه زنان حرم باغچه
باد ها
در جنون
بید ها
در جنون
بید ها
واژگون
لاله ها
غرق خون
خیمه ی خورشید سوخت
برگ ها
گریه کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک !

عمران صلاحی


 

نوشته شده در 90/08/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


کربلایی که ... - شعر میلاد امام حسین علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بسم الله...

چه خوب است آب و هوایی که دارید
همیشه بهشت است جایی که دارید
الهی روی خلوتی هم نبیند
شلوغی این کوچه هایی که دارید
مجال عرق ریختن هم ندادید
به پیشانی این گدایی که دارید
نمی خواهم اصلا بفهمم که ما را
کجا می برد رد پایی که دارید
همین که شما می بریدم، یقینا
شبی می رسم تا خدایی که دارید
از امروز ناله رسان حسین است
پر فطرس بینوایی که دارید
برایم هوای بهشتی بالا
حرام است با کربلایی که دارید
شما با خدا با خدا با خدایید
ومن با شمایم شمایی که دارید-
-مرا خیمه کربلا می نویسید
دخیل حسینیه ها می نویسید
دل بیقرار اختیاری ندارد
اسیر است و راه فراری ندارد
مقامات عاشق فنا می پذیرد
اگر هم بمیرد مزاری ندارد
کسی که بنا نیست بی سر بمیرد
چه بهتر دل بیقراری ندارد
دل بی حسین اصل و فرعش زیادی است
شبیه درختی که باری ندارد
دل بی حسین از گل بدترین هاست
دل بی حسین اعتباری ندارد
بود ذکر سجاده هر فقیری
امیری حسین فنعم الامیری
همه زیر پایند و بالا حسین است
همه قطره اند و دریا حسین است
چه رسم خوشی که زمان تولد
کلام نخستین ما یا حسین است
حسن هم حسین است ، علی هم حسین است
محمد حسین است و زهرا حسین است
حسن یا علی فاطمه یا محمد
تجلی این چهارتن با حسین است
همین که به جز عشق چیزی نگفتیم
تجلی " لا ذکر الا حسین " است
گنهکارها نیز ترسی ندارند
قیامت اگر دست آقا حسین است
شه عالمینیم ، الحمدلله
غلام حسینیم ، الحمدلله
ندیدم کسی را گدایش نباشد
مسلمان یا ربنایش نباشد
مسیر تکامل یقینا محال است
اگر کربلا انتهایش نباشد
برای جهنم چه خوب است، هر که
حسین بن زهرا برایش نباشد
مگر می شود؟نه...نه... امکان ندارد
خدا باشد و کربلایش نباشد
خدایی که دار و ندارش حسین است
مگر می شود خون بهایش نباشد؟
یقین کشتی او نجاتی ندارد
اگر خواهرش ناخدایش نباشد
حسین آمد و بال ها گریه کردند
تمامی گودال ها گریه کردند
پر ما کجا؟وسعت آسمانت
پریدن کجا؟قبه ی لا مکانت
حسن هم به پای تو قد راست می کرد
ادب داشت ، پیشت امام زمانت
تو بالا نشینی ، چگونه نباشد
سر شانه های پیمبر مکانت
تویی سنت هفت تکبیر احرام
نبی منتظر شد بچرخد زبانت
شما هر دو در حال ارتزاقید
اگر می گذارد دهان بر دهان
خدا بهتر از تو ندارد اگر داشت
یقین کن که می داد روزی نشانت
خداوند مثل تو دیگر ندارد
شبیه تو دارد اگر خب بیارد
من و سالها جستجویت حسین جان
من و منت گفتگویت حسین جان
مگر می شود من به پایت نیفتم
من و سجده بر خاک کویت حسین جان
من عادت ندارم شبی بی تو باشم
من و هیئت کو به کویت حسین جان
به والله خوابش نمی برد زهرا
نمیشد اگر شانه مویت حسین جان
گلوی تو عادت به نیزه ندارد
به قربان زیر گلویت حسین جان
چقدر آه گفتی جوابت ندادند
چقدر آب گفتی و آبت ندادند...
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 90/04/13 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


چگونه ؟ - حسن بیاتانی - شعر وداع با محرم و صفر

باسم رب الحسین علیه السلام

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم ؟

تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم

با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم

این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست

حسن بیاتانی


 

نوشته شده در 89/11/16 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


با همین فرض ! - علی اکبر لطیفیان - غزل عاشورا - شعر محرم 64

باسم رب الحسین علیه السلام

ته گودال پیکری مانده ؟!

که بگویم برادری مانده  ؟!

گفت بهتر که از جلو نبرید

بی گمان راه بهتری مانده

چقدر نامرتبت کردند

پیکری نیست پیکری مانده

چقدر غارت تو طول کشید

یک نفر رفته دیگری مانده

تازه این نیز سهم تا کوفه است

از تن تو اگر سری مانده

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

ولی این تیر آخری مانده

فرضم این است پیرهن داری

با همین فرض ! معجری مانده 

نه عقیق برادری ... حتی 

نه طلاهای خواهری مانده 


علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 89/10/27 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


یک چشم فرات و چشم دیگر دجله - جلیل صفربیگی - رباعی عاشورایی - شعر محرم 63

باسم رب الحسین علیه السلام

دستان بریده نعش بی‌سر دجله
تنها و غریب و بی‌برادر دجله
یک سوی حسین و سوی دیگر عباس
یک چشم فرات و چشم دیگر دجله

جلیل صفربیگی


 

نوشته شده در 89/10/26 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


خورشید طلوع می‌کند همره ماه - سید مصطفی حسینی - رباعی کربلا - شعر محرم 62

باسم رب الحسین علیه السلام

هنگام سحر قافله‌ی اشک و نگاه

همراه ستاره‌ها رسیدند از راه

دیدند در آسمان بین‌الحرمین

خورشید طلوع می‌کند همره ماه

سید مصطفی حسینی


 

نوشته شده در 89/10/24 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


آماده ام که ... - حسین رستمی - غزل عاشورایی - شعر محرم 48

به نام خدا
کوه صفا کنار صفای شما کم است
ذبح منا به پای منای شما کم است
من از تو پادشاهی عالم نخواستم
این چیزها برای گدای شما کم است
آماده ام که دعبل دربارتان شوم
بر شانه ام هنوز عبای شما کم است
در ثبت اسم نوکریم گیر کرده ام
وقتی که مهر کرب و بلای شما کم است
دیگر نمی شود نفس راحتی کشید
این جا چقدر حال و هوای شما کم است
ماها کجا و دست علمدارتان کجا
سرها به خیر مقدم پای شما کم است
زخم شما که خوب نشد خاک بر سرم
این گریه ها چقدر برای شما کم است
در قتلگاه لحظه ی تقطیع جسمتان
معلوم شد که چند هجای شما کم است
حسین رستمی


 

نوشته شده در 89/10/13 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


مرد کمان دار - وحید قاسمی - شعر روز عاشورا - غزل عاشورایی - شعر محرم 47

به نام خدا
فواره های سرخی از گودال زد بالا
مردی عبای خویش را خوشحال زد بالا
تا بین مقتل معدن الماس پیدا شد
در صنف لشکر قیمت خلخال زد بالا
مرد کمان داری یکی از تیرهایش را
نا باورانه اندکی از خال زد بالا
دیگر حساب کیسه های درهم پاداش
از چوب خط سهم بیت المال زد بالا
آتشفشان نور بود وشعله های طور
ناگاه ققنوسی پرید و بال زد بالا
خورشید چشمش بر غروب نیزه ها افتاد
وقتی عبایش را کمی دجال زد بالا
می سوخت دامن های دختر بچه ها اما
آمار سرخی رخ اطفال زد بالا
خورشید را از دست هم صد بار دزدیدند
شب در سپاه کوفیان جنجال زد بالا
وحید قاسمی


 

نوشته شده در 89/10/13 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند - علی‌رضا قزوه - ترکیب بند عاشورایی - شعر محرم 46

باسم رب الحسین علیه السلام

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی «أحلی‌من‌العسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که هم‌رنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 باران نیزه بود و سر شه‌سوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جان‌گدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دل‌نوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاک‌بازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
 
فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم
 
بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آب‌دار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجّ‌شان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند
از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
 
کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دست‌شان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم
 
ای زلف خون‌فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حیّ علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا
 
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای‌گونه‌تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!
 
خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم‌های نعش علی‌اکبر شما؟
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی‌اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره‌ی احزاب می‌کنی
 
در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا أخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «ألست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!
باران می گرفت و سبوها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف‌ها که دُر شدند
 
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می‌کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم
 
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌است
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌است
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌است
این کاروان تشنه،  ز هرجا گذشته‌است
صد جویبار، چشمه‌ی حیوان بر آمده‌است
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌است
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌است
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌است
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم
 
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «أمّن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود
 
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت ره‌سپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب‌ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب
 
قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی‌الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام
با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم

 علی‌رضا قزوه


 

نوشته شده در 89/10/12 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


انگشتر - سیدحمیدر ضا برقعی - شعر حضرت زینب(س) - شعر محرم 38

به نام خدا
نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهن تو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر به دستت تنگ بوده
سیدحمیدر ضا برقعی


 

نوشته شده در 89/10/08 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


با دست بسته - سیدحمیدر ضا برقعی - شعر حضرت زینب(س) - شعر محرم 37

به نام خدا
دلی در خون نشسته دوست داری؟
بگو قلبی شکسته دوست داری؟
تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم
مرا با دست بسته دوست داری؟
سیدحمیدر ضا برقعی


 

نوشته شده در 89/10/08 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


طوفان واژه‌ها - سیدحمیدر ضا برقعی - شعر امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شعر محرم 36

باسم رب الحسین علیه السلام

با اشك‌هاش دفتر خود را نمور كرد
در خود تمام مرثيه‌ها را مرور كرد
ذهنش ز روضه‌هاي مجسم عبور كرد
شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

احساس كرد از همه عالم جدا شده است
در بيت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت
وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

باز اين چه شورش است كه در جان واژه‌هاست
شاعر شكست خورده طوفان واژه‌هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي زغيب قافيه را كربلا گذاشت
يك بيت بعد ، واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي‌كند
دارد غروب فرشچيان گريه مي‌كند

با اين زبان چگونه بگويم چه‌ها كشيد
بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد
او را چنان فناي خدا بي‌ريا كشيد
حتي براش جاي كفن بوريا كشيد

در خون كشيد قافيه‌ها را، حروف را
از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
خورشيد سر بريده غروبي نمي‌شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود
او كهكشان روشن هفده ستاره بود

***
خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پيشاني‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن ...
شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...
در خلسه‌اي عميق خودش بود و هيچ‌كس
شاعر كنار دفترش افتاد از نفس...

سیدحمیدر ضا برقعی

 


 

نوشته شده در 89/10/07 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


بی سر... - رضا یزدانی - دوبیتی عاشورایی - شعر محرم 33

به نام خدای محرم

.......................................

ببین ! شاعر دوبیتی بی سر آورد

بدون سر سروده قامتش را

دوبیتی اشک زهرا را در آرود

رضا یزدانی


 

نوشته شده در 89/10/01 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


از داغ عزیز - رباعی عاشورایی - میلاد عرفان پور - شعر محرم 32

باسم رب الحسین علیه السلام

حق دارد اگر ز خلق دامن چیده ست
از داغ عزیزی ست اگر خشکیده ست
بیهوده ترک نخورده لب های کویر
لب های حسین بن علی را دیده ست

میلاد عرفان پور


 

نوشته شده در 89/10/01 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


تشنه وصل - علامه طباطبایی - شعر محرم 31

باسم رب الحسین علیه السلام

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم
با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم
شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم

گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم
زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم
«فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»

من به میدان بلا روز ازل بودم طاق
کشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته کجا و کجا دشت عراق!
«طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم»

لوحه ی سینه من گر شکند سُم ستور
ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور
 «سایه طوبی و غلمان و قصور و قد حور
به هوای سر کوی تو برفت از یادم»

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار
 من خورم خون دل و یار کند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار
«نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم»

تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت
 شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت
 «کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟!»

علامه سید محمد حسین طباطبایی


+ منبع


 

نوشته شده در 89/10/01 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


معراج نیزه ها - سید محمد حسینی - شعر عاشورا - شعر محرم 28

باسم رب الحسین (ع)
بعد از هجوم خنجر و تاراج نیزه ها
آرام رفته بود به معراج نیزه ها
تصویر سبز صورت او سرخ شد ولی
خندید لحظه ای که شد آماج نیزه ها
خنجر به روی حنجرش آمد ولی سرش
رفت و نشست بر سر مواج نیزه ها
گودال نیست تخت سلیمان کربلاست
حالا که میشود سر او تاج نیزه ها
شعر بلند پیکر او نیزه نیزه شد
آرایه کرده بود به خود واج نیزه ها
سید محمد حسینی


 

نوشته شده در 89/09/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


گریه ام گرفت - وحید قاسمی - شعر عاشورا - شعر محرم 27

باسم رب الحسین علیه السلام
چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت
از پیرهن نداشتنت گریه ام گرفت
بـا دیده هـای سرخِ جگر مثل مادرم
هنگام دست و پا زدنت گـریه ام گـرفت
جایی برای بـوسه برادر نیافتم
از نیزه های در بدنت گریه ام گـرفت
تا دیـدم آن سواره ولگرد نـیـزه دار
بـر تن نموده پیرهنت گریه ام گرفت
وقتی شنیدم از پسرت ای امام اشک
یک بوریا شده کفنت گریه ام گرفت
 وحید قاسمی


 

نوشته شده در 89/09/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


در هاله ای از غبار - پروانه بهزادی آزاد - رباعی عصر عاشورا - شعر محرم 26

به نام خدا
دلخسته و بی قرار برمی گردد
در هاله ای از غبار برمی گردد
دلهای زنان و کودکان می لرزد
چون اسب تو بی سوار برمی گردد
پروانه بهزادی آزاد


 

نوشته شده در 89/09/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


راه نفس بسته - غلامرضا سازگار - شعر عاشورا - بحر طویل از حرم تا گودال - شعر محرم 25

باسم رب الحسین علیه السلام

کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجره‌اش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیش‌رو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیل‌الله و آدم به سرش سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این قوم دغا را.

پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجره سوخته آمد که: الا ای همه عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علی‌اکبر و لبخند علی‌اصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنه عباس علمدار، مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبه تیغ و سر نیزه این قوم ستمکار و تنم چون ورق پاره قرآن ز سم اسب شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار، در آن حال کنم بر سر نی شکر خدا را.

پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصه پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت دادار منم آنکه به هر عضو و تنم بوسه زده احمد مختار، اگر اهل نمازید بدانید که ما روح نمازیم، اگر اهل دعایید بدانید که ما جان دعاییم، اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم، خدا را به چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو داده که با ختم رسل یکسره پیوند گستید و چنین عهد شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوع‌قتال است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهه من رحم نکردید زدید از ره بیداد به حلقوم علی‌اصغر من تیغ جفا را.

صدافسوس که در پاسخ ریحانه پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه گشودند به دشنام که ناگاه همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که در خاطره‌ها گشت عیان خندق و بدر و احد و احزاب، که دیده‌ست که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملک‌الموت گرفته به کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این قوم ستمکار، زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت و ایثار که یک فوج سیه در کف یک فرد شده سخت گرفتار، بیایید و ببینید حسین است که می‌رزمند و می‌تازد و از خشم جهانگیر و شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشنده تکبیر به هم ریخته اوضاع زمین را و سما را.

اگر پیرو میثاق خداوند نمی‌بود به یک حمله آن حجت دادار نمی‌ماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر شرر بار، یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر، فلک آتش توفنده شد و سخت برافروخت، ملک بال و پرش سوخت، قدر ریخت به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجه لولاک شد از پنجه غم چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان جگر از خشم گزیدند ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد، سر پیغمبر و زهرا و علی باد سلامت که شد از عرصه زین نقش زمین شمس امامت به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ و زنند از همه سو بر بدنش جنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بی‌بال پر و بال به پرواز درآمده ز لب‌های به خون شسته خود روح دعا را.

هوا تیره و تار است، زمین قله نار است، فلک صاعقه‌بار است و شده چشمه خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده یک مرکب بی‌صاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش جانب میدان و در آن سور و در آن حال به تعجیل رود شمر ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و رودرروی او بر سر و بر سینه‌زنان فاطمه اطهر و جبریل امین و حسن و حیدر کرار، بیایید و بسوزید و بنالید و ببینید که با چکمه زند شمر ستمگر ز ره کینه بر آن سینه که انداخته گل از اثر بوسه پیغمبر اسلام، الا خیل ملک فوج رسل خویش به مقتل برسانید، که خنجر ز کف شمر ستمگر بستانید خدایا چه شده دم‌به‌دم از جانب گودال رسد ناله «ای وای حسین وای حسینا» به خدا خون زده فواره از آن حنجر صدپاره و قاتل به سر دست گرفته‌ست سری را که شبیه است به پیغمبر و خونش چکد از حنجر رویش به روی مادر و چشمش به سوی خواهر گردیده عیان واقعه محشر و دیدند سر نیزه همه شمس ضحی را.

غلامرضا سازگار


 

نوشته شده در 89/09/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


زان تشنگان هنوز بعيوق مى رسد - محتشم کاشانی - شعر عاشورا - شعر محرم 24

سم الله الرحمن الرحیم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مى كند از مغرب آفتاب
كآشوب در تمامى ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مى كنند
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده¬ی كنار رسول خدا حسين
كشتى شكست خورده¬ی طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده¬ی ميدان كربلا
گر چشم روزگار برو زار مى گريست
خون مى گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك
ز آن گل كه شد شکفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دَد همه سيراب و می مكيد
خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا
زآن تشنگان هنوز بعيّوق مى رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمه¬ی سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى
وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روى زمين قيرگون شدى
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل‌بيت
يك شعله برق خرمن گردون دون شدى
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب وار گوى زمين بى سكون شدى
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك
جان جهانيان همه از تن برون شدى
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه¬ی درياى خون شدى
آن انتقام گر نفتادى به روز حشر
با اين عمل معامله¬ی دهر چون شدى
آل نبى چو دست تظلّم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوان غم چو عالميان را صَلا زدند
اول صلا به سلسله¬ی انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوى خيرالنسا زدند
بس آتشى ز اخگر الماس ريزه ها
افروختند و در حسن مجتبى زدند
وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشه¬ی ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخل‌ها ز گلش آل عبا زدند
پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد
بر حلق تشنه¬ی خلف مرتضى زدند
اهل حرم دريده گريبان ، گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه¬ی او بر زمين رسيد
جوش از زمين به ذروه¬ی عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه¬ی ايمان شود خراب
از بس شكست‌ها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبى رساند
گَرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه درخم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسى گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلى نيست بی¬ملال
ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند
يكباره بر جريده¬ی رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل‌بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله¬ی آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل‌بيت
گلگون كفن به عرصه¬ی محشر قدم زنند
جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سری را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه اى كه گيسوى حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بى عمارى و محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امّت نبى
روح الامين ز روح نبى گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خيل اَلَم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل‌بيت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخم‌هاى كارى تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعره¬ی "هذا حسين" ازو
سر زد چنانكه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايّها الرسول:
اين كشته¬ی فتاده به هامون حسين توست
وین صید دست وپا زده در خون حسین توست
اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگى
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين غرقه¬ی محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين خشك لب فتاده¬ی دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشک و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد:
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بی¬كس و بى آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه¬ی عقوبت اهل جفا ببين
در خُلد بر حجاب دو كون آستين فشان
و اندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تن‌هاى کشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نيزه ها ببين
آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركه¬ی كربلا ببين
يا بضعة الرسول! ز ابن زياد ، داد
كو خاك اهل‌بيت رسالت به باد داد
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه¬ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خون چكان
در ديده اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز
روى زمين به اشک جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين
جبريل را ز روى پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائى چنين نكرد
بر هيچ آفريده ، جفائى چنين نكرد
اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى
وز كين چه ها درين ستم آباد كرده اى
بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اى
اى زاده¬ی زياد نكرده است هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شدّاد كرده اى
كام يزيد داده اى از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اى
بهر خَسى كه بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اى
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده اى
حلقى كه سوده لعل لب خود نبى بر آن
آزرده اش به خنجر بيداد كرده اى
ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
محتشم کاشانی


 

نوشته شده در 89/09/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


عبای سوخته - سمیه مشایخی - شعر عاشورا - شعر محرم 23

باسم رب الحسین

می سرایم با صدایی سوخته 
همنوای ناله های سوخته

از غم ویرانی آیینه ها
از زبان خیمه های سوخته

از لب خشکیده طفلی که ماند
جای چنگش بر عبای سوخته

گوش عالم پر شد از فریاد غم
از صدای لای لای سوخته

می فشاند دختری با هر چه عشق
روی بابا بوسه های سوخته

گیسوان خواهری پر می شود
روی رد جای پای سوخته

بر زمین افتاده مشکی تشنه کام
آنطرف از شانه های سوخته

صورت خورشید هم گل می کند
ناگهان بر نیزه های سوخته

می شود آغاز صدها فصل عشق
باز از این کربلای سوخته

سمیه مشایخی  


 

نوشته شده در 89/09/25 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


منظومه بلند شهادت سرودنی است - محمد علی مجاهدی - شعر شب عاشورا - شعر محرم 22

به نام خدا
آن شب که بود،فرصت سبز دعا فقط
گل کرد در قنوت شما، ربنا فقط
باریده بود عشق به صحرا و می وزید
عطر زلال نافله از خیمه ها ، فقط
وقتی نسیم گلنفسی های او وزید
پر شد فضای خیمه ز بوی خدا ، فقط
پرسید:می روید اگر، وقت رفتن است
کوتاه بود پاسخ تان ، ها ! کجا؟، فقط
کامل عیار سنگ محک خورده ایم ما
آغوش مان گشوده به روی بلا ، فقط
آن روح غیرتیم، که ما را تاوان گداخت
از التهاب حسرت ( یا لیتنا) فقط
بی رنگ می شدید  از آن آزمون سرخ
من های تان گرفت از و رنگ ها ، فقط
باور نداشتید اگر عشق را ، چرا
بر داشتند پرده ز چشم شما فقط؟
روزی که آه شیونیان طعم خاک داشت
زد خیمه گلخروش شما در فضا ، فقط
منظومه بلند شهادت سرودنی است
با حنجره بریده ، سر نیزه ها فقط
یک کاروان دلیر ، ولی روی نیزه هاست
سر های تان در ین سفر از هم جدا فقط
ای از زمان همیشه فراتر که مانده است
از تو به یاد ،خاطرۀ کربلا، فقط
از حر مجال شرم گرفته است خنده ات
یعنی که از تو شکوه ندارم، بیا فقط
زنجیرۀ قیام تو را  امتداد داد
زینب به حلقه حلقۀ دام بلا فقط
بر روی نی ،چو دید گل افشانی تو ، گفت:
می خواهد این بهار شکوه تو را فقط
افزون تری ز حوصلۀ ما، هزار حیف
از تو اگر که داغ بماند به جا فقط
هر شعر در رثای تو گفتیم، نارساست
ای خطبۀ حماسی سُرخت رسا،فقط
تو مرگ را به سُخره گرفتی ،کجا رواست
تا نام تو خلاصه شود در عزا فقط؟
خون بود و داغ بود و عطش بود و آه بود
اما نبود این همۀ، ماجرا فقط
روزی که عشق و عاطفه تاراج می شدند
سهم تو بود پاره ای از بوریا، فقط
افتاده از نفس جرس، ای بی همنفس بیا
یک شیون است ، فاصله تا ، نینوا فقط
او ماند و خون حماسۀ او ماند و عشق ماند
از ما چرا به جای بماند صدا فقط؟!
محمد علی مجاهدی (پروانه)


 

نوشته شده در 89/09/24 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


روزی اشک - محسن عرب خالقی - شعر محرم 5

بسم الله...
اشکی برای گریه به این دیده ها دهید
دستی برای سینه زدن دست ما دهید
روزی اشک ما بود از رضه ی شما
جز روضه رزق گریه ی مار را کجا دهید
زنجیر و شال و بیرق و پیراهن سیاه
چشم انتظار مانده که اذن عزا دهید
این جا مریض هرچه بخواهید حاضر است
هرکس گرفت چشم شما را شفا دهید
حاجت گرفته بودم و خود بی خبر از آن
از بس که حاجت دل ما بی صدا دهید
بانی روضه های محرم که گشته اید
بانی خیر گشته به ما کربلا دهید
محسن عرب خالقی


 

نوشته شده در 89/09/17 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت




RSS

فرياد العطش