فریاد العطش - شعر آیینی - حضرت رقیه سلام الله علیها
اسیرانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - خلیل عمرانی - شورمحرّم86

بسم الله الرّحمن الرّحیم
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟
درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
خلیل عمرانی


 

نوشته شده در 91/09/20 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


از شوق تو - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - مهدی رحیمی - شورمحرّم78

بسم الله الرّحمن الرّحیم
سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟
که در این­جا دهنم زخم شد آن­جا گوشم
چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده از دهنم تا گوشم
نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد
شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم
پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا
به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم
شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم
شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم
وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم...
ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به گوشم
من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم
مهدی رحیمی


 

نوشته شده در 91/09/13 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


طعم تازیانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - محسن عرب خالقی - شور محرّم 31

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تا تو بیایی خانه ی ما، دیر خواهد شد
در قاب تابوتی تنم تصویر خواهد شد
رفتی نگفتی دخترت دق می کند؟ بابا !
رفتی نگفتی کودک من پیر خواهد شد؟
دیشب میان خواب، خوابیدم به زانویت
خوابی که دیشب دیده ام، تعبیر خواهد شد؟
خوابید اگر امشب گرسنه دخترت غم نیست
فردا به طعم تازیانه، سیر خواهد شد
از گرمی دستان دشمن قطره ی اشکم
تا می چکد بر گونه ها تبخیر خواهد شد
من از خدایم هست دشمن بشکند قلبم
در تکّه هایش عکس تو تکثیر خواهد شد
محسن عرب خالقی


 

نوشته شده در 91/08/21 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


بهانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم 30

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مرا که دانه ی اشک است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست
ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم
به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست
نشان آبله و سنگ و کعب نى کافى ست
دگر به لاله ی رویم نشانه لازم نیست
به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا که یتیمم، بهانه لازم نیست
مرا ز ملک جهان گوشه ی خرابه بس است
به بلبلى که اسیر است لانه لازم نیست
محبّتت خجلم کرده، عمّه دست بدار
براى زلف به خون شسته، شانه لازم نیست
به کودکى که چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست
وجود سوزد از این شعله تا ابد "میثم "
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست
غلام­رضا سازگار


 

نوشته شده در 91/08/21 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


مختصر - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم 29

بسم الله الرّحمن الرّحیم
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با اشک زخم بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشستم یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود، طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتّفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
امشب به رسم «امّ ابیهایی» ای پدر!
از دست گرگ ها پسرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچّه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش
از چشم­های تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه می کنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 91/08/21 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


قسمت ما - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم 28

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو را آورده ام این­جا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من  از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگرچه عمّه دلتنگ است امّا عمّه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی؟
سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
***
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلّا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 91/08/21 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود - حسن لطفی - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شورش محتشم 94

بسم الله...
این جا بهانه های زدن جور می شوند
کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی

 

اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
حسن لطفی


 

نوشته شده در 90/10/06 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


منتظر مرگ - رضا جعفری - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شورش محتشم 93

به نام خدا

برای منتظر مرگ چاره لازم نیست
شب خرابه نشین را ستاره لازم نیست
به همجواری اعماق آبی تو خوشم
برای ساکن دریا ستاره لازم نیست
صدای کهف تو از گوش من نمی افتد
به گوش پاره مگر گوشواره لازم نیست
نگاه مضطربت حرف می زند با من
تکلم از سر لب های پاره لازم نیست
اگر چه سجده ی زنجیری ام فراوان است
برای بردن من استخاره لازم نیست
رضا جعفری


 

نوشته شده در 90/10/03 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


سهم من - حسین رستمی - شعر حضرت رقیّه سلام الله علیها - شعر سوم محرّم - شورش محتشم 27

به نام خدا

بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است
تا به کی لیلا ز مجنون بی خبر باشد؟ بس است
جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند
سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است
نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش
گوشواره هم نمی خواهم پدر باشد بس است
عمّه امری نیست ؟ دارم رفع زحمت می کنم
بودنم تا کی برایت دردسر باشد؟ بس است
دیر شد برخیز گفتم که به عمّه گفته ام
یک نفر از رفتن من باخبر باشد بس است
حسین رستمی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


بعد از تو... - محسن عرب خالقی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 26

به نام خدا

گفتم به خود یا که خبر از ما نداری
یا که خیال دیدن ما را نداری
حالا که با سر آمدی فهمیده ام که
هر شب تو میخواهی بیایی پا نداری
دور از من و عمّه کجاها رفته ای که
یک جای سالم در سرت حتّی نداری
حتّی پر از زخم و جراحت هم که باشی
زیباترین بابای دنیا! تا نداری
بعد از تو باید سوخت در هرم یتیمی
بعد از تو باید ساخت بابا با نداری
با دختر تو دختران شام قهرند
با طعنه می گویند تو بابا نداری؟
من را به همراهت ببر تا که بفهمم
تو دوست داری دخترت را یا نداری
محسن عرب خالقی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


آن یکی هم رفت - حسن اسحاقی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 25

به نام خدا
تمام می شوم امشب در آخر قصّه
بخواب بانوی احساس! دختر قصّه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصّه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصّه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آور قصّه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصّه
***
نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست
نپرس از تن در خون شناور قصّه
بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصّه
و گوشواره ی خود را در آر! می ترسم-
-پری بماند و دیو ستمگر قصّه
***
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندر قصّه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!
که پیر می شوی امشب از آخر قصّه:
بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...
بگیر اگرچه که سخت است باور قصّه
حسن اسحاقی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


قافله رفته بود و... - وحید قاسمی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 24

به نام خدا

قافله رفته بود و من بيهوش
 روي شن زارهاي تفتيده
 ماه با هر ستاره اي مي گفت:
 بي صدا باش!تازه خوابيده

 قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيبِ سرخي براي من چيده

قافله رفته بود ومن بي جان
 پشت يك بوته خار خشكيده
 بر وجودم سياهي صحرا
 بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب ، ناتوان ز فريادي
 ماه گفت : اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بود و دلتنگي
 قلب من را دوباره رنجانده
 باد در گوش ماه ديدم گفت:
 طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بود و تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي ، تشنگي ، تب بالا
سدِّ راه رسيدنم بودند

قافله رفته بود و مي ديدم
 مي رسد يك غريبه ازآن دور
 ديدمش -سايه اي هلالي شكل-
 چهره اش محو هاله ای از نور

از نفس هاي تند و بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمّه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست
 گفتمش من يتيم و تنهايم
 بغض زن زودتر شكست وگفت:
 دخترم ، مادر تو زهرايم
وحید قاسمی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


‏غم توگلوی مرامی­فشارد - سعیدحدادیان - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 23

به نام خدا

‏دل آسمان میل دارد ببارد
‏خرابه نشینی ما گریه دارد
سرانگشت مشکل گشایم ضعیف است
‏که خار ازکف پای من در بیارد
الا خیزران خورده­ی مجلس طشت!
‏غم تو گلوی مرا می­فشارد
بیا تا تماشا چیانت نگویند
که این طفل آواره بابا ندارد
عجب روزگار عجیب و غریبیست
‏یهودی مرا خارجی می شمارد
سعید حدّادیان


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


شأن نزول - محمد سهرابی - شعر حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر سوم محرم - شورش محتشم 22

باسم ربّ الحسین علیه السلام
مجنون شبیه طفل تو پیدا نمی­شود
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی­شود
درد رقیّه ی تو پدر جان یتیمی است
درد سه ساله ی تو مداوا نمی­شود
شأن نزول راس تو ویرانه من است
دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی­شود
بی شانه نیز می شود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گرهش وا نمی­شود
‏بیهوده زیر منّت مرهم نمی­روم
این پا برای دختر تو پا نمی­شود
‏صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده­اند
خواهم ببوسم از لبت اما نمی­شود
‏چوب از یزید خورده­ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی­شود
‏کوشش مکن که زنده نگه داری­ام پدر
‏این حرف­ها به طفل تو بابا نمی­شود
محمّد سهرابی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


خاطرات خسته‌ترین - یوسف رحیمی - شعر حضرت رقیه (س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 21

به نام خدا
با سر رسیده‌ای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست
شب‌ها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باید برای شستن گل ‌زخم‌های تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
قاری خسته تشت طلا و تنور نه!
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
تشخیص چشم های تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
دستی کشید عمّه به این پلک‌ها و گفت:
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
حتّی صبور قافله بی‌صبر می‌شود
با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست
یوسف رحیمی


 

نوشته شده در 90/08/30 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


یاد آن روز... - شعر ولادت حضرت رقیه سلام الله علیها - مجید تال

بسم الله...

داشت آن روز زمین قصه ای از سرمی خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته
نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته
نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است
عرض تبریک به ارباب برای همه است
زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است
به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است
دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد
پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد
فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است
راه باز است ببینید صراطش باقی است
هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است
حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است
کار خورشید به ناخواه درخشندگی است
کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است
تو که بالای سرت نور امامت داری
جزء این طایفه ای دست کرامت داری
محشری گشته به پا باز قیامت داری
چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری
وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد
تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد
آمدی نازترین یاس معطر باشی
در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی
آمدی چند بهاری گل اکبر باشی
نفسی هم شده همبازی اصغر باشی
باز لبخند بزن عشق خریدار تو است
کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است
تو که در دلبری ازما مثَل بابایی
اسم بابا که می آری غزل بابایی
چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی
ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی
***
دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت
دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت
***
...عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی
عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی
زائری آمده در قلب تو جا می خواهد
صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد
یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد
او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد
باز باشوق یکی چادر کوچک آورد
دختری نذر نگاه تو عروسک آورد
یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند
اول کودک ات بود که پیرت کردند...
مجید تال


 

نوشته شده در 90/04/29 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


سه نقطه - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 60

باسم رب الحسین علیه السلام

گنجشك پر  جبريل پر  بابا سه نقطه
من پر  تو پر  هركس شبيه ما  سه نقطه

عمه نه عمه بالهايش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا سه نقطه

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه
يا اينكه ما را مي پراند يا سه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايي
بابا شما كه پا نداري تا سه نقطه

يادت مي آيد روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه

وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم
مي خواستم كاري كنم امّـا سه نقطه
000
انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پر  انگشتر بابا سه نقطه

علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده در 89/10/21 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


خدا نخواست... - رضا جعفری - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 59

بسم الله...

قرار بود که یک ابر بیقرار شود
در آسمان بوزد مدتی بخار شود

سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی
ببارد و برود ، کوه ، نو نوار شود

و زندگی بکند مثل این همه دختر
و عقد دائم یک مرد خواستگار شود

قرار بود همین دامنی که میبینید
بجای اینکه بسوزد پر غبار شود ـ

ـ فقط برای لباس عروسی اش باشد
نه که کفن شود و زینت مزار شود

و در ادامه ی سیر تکاملی خودش
الهه ی حرم رب روزگار شود

قرار بود ، ولی نه بداء حاصل شد
که او عروسک زنجیر نابکار شود

خدا نخواست عروسی کند بزرگ شود
خدا نخواست که خانوم خانه دار شود

رضا جعفری


 

نوشته شده در 89/10/21 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


شهید عشق - مریم حقیقت - دوبیتی شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 58

باسم رب الحسین علیه السلام

 

خمیده قد دلجویی سه ساله

پریشان است گیسویی سه ساله

پدر را دید و جان تسلیم او کرد

شهید عشق، بانویی سه ساله


مریم حقیقت


 

نوشته شده در 89/10/19 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


گوشه ی ویرانه خرابات من - سعید حدادیان - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 57

باسم رب الحسین علیه السلام

آینه در آینه حیرانی ام

پیچ و خم زلف پریشانی ام

 

اول این قصه کجا بود و کی؟

سوره ی انگورم و آیات می!

 

رگ رگ من – تاک – جنون در جنون

ریشه ی در – خاک – جنون در جنون

 

مستم و در خویش شرابم کنید

در خم تشویش شرابم کنید

 

مستم و از جام شما جرعه نوش

شمعم و در عشق شما شعله پوش

 

پرسه ی پروانه ی در آتشم

شعله ی شمع است که سر می کشم

 

دستخوش باده و باد سحر

آتش و خاکستر من در به در

 

آتش و خاکستر من دست باد

عقل مرا ، عشق تو بر باد داد!

 

عشق ، مرا باز به طوفان سپرد

عشق ، مرا تا به خرابات برد

 

گوشه ی ویرانه خرابات من

دخترکی  پیر مناجات من

 

دخترکی مرد تر از هر چه مرد

خانه خراب دل و خاتون درد

 

دخترکی نادره در نشئتین

شاهرگ زینب (س) و قلب حسین (ع)

 

آمد ، حساس تر از یاس ها

در کف دستش دل عباس (ع) ها ...

 

سعید حدادیان


 

نوشته شده در 89/10/19 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


بی کسی های رقیه - پروانه عزیزی فرد - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 56

باسم رب الحسین علیه السلام

در اوج غم دمادم گریه کردند

کنار مشک نم نم گریه کردند

برای بی کسی های رقیه

دوبیتی های من هم گریه کردند

پروانه عزیزی فرد


 

نوشته شده در 89/10/18 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


یادت بماند ... - احمد رضا قدیریان - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 55

باسم رب الحسین علیه السلام

فرصت نکرده‌ای که تنت را بیاوری

یا تکه‌هایی از بدنت را بیاوری

بی‌تن رسیده‌ای که برای دلم خبر

از تلخی نیامدنت را بیاوری

سر می‌نهم به نیت دامان تو بر آن

گر پاره‌ای ز پیرهنت را بیاوری

دردانه تو هستم و بوسم نمی‌کنی؟

یا رفته‌ای لب و دهنت را بیاوری؟

ای حنجر بریده به من قول می‌دهی؟

این بار شرح سوختنت را بیاوری؟

می‌دانم این که نعش خودت را نیافتی

می‌شد برای من کفنت را بیاوری

بابا، اگر دوباره سراغ من آمدی

یادت بماند این که تنت را بیاوری…

احمد رضا قدیریان


 

نوشته شده در 89/10/18 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


لبریز ... - محمد حسین انصاری نژاد - دوبیتی شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 54

باسم رب الحسین علیه السلام

تنش لبریز زخم تازیانه

شب و ماه خرابه آشیانه

گل پر پر پدر را خواب می دید

ستاره نم نم از چشمش روانه

محمد حسین انصاری نژاد


 

نوشته شده در 89/10/17 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


آهی کشید و بعد ... - کاظم بهمنی - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 53

باسم رب الحسین علیه السلام

ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت

کربلا از من عموی مهربانم را گرفت

وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست

بی وفا دنیا انیس و هم زبانم را گرفت

از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود

(( منکر معراج )) از من نردبانم را گرفت

من به قول آن عمو فهمم ورای سنم است

دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت

روز عاشورا چه روزی بود ؟! حیرانم هنوز

جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت

خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ

درد رد شد از تنم روح و روانم را گرفت

تار شد تصویر عمه ، از سفر بابا رسید !

(( آن مَلَک ))  آهی کشید و بعد جانم را گرفت

کاظم بهمنی


 

نوشته شده در 89/10/16 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


خانه به دوش من - محمد امین سبکبار - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 52

باسم رب الحسین علیه السلام

مهتاب روزگار پر از شام ما شدی
طوفان موج گریه ی این دیده ها شدی

امشب خدا ظهور تو را مستجاب کرد
وقتی درون سینه ی تنگم دعا شدی

من در پناه گرمی آغوش عمه ام
از آن دمی که رفتی و از ما جدا شدی

فرقی نمی کند چقدر فرق کرده ای
بابای من ! تویی که در این تشت جا شدی؟

دیشب به روی خاک سرت خواب بوده است
امروز روی دامن سر نیزه پا شدی

گل کرده است غنچه ی لب های بوسه ات
شاید به زخم گونه ی من مبتلا شدی

کنج تنور و قافله و مجلس یزید
خانه به دوش من چقدر جابجا شدی


محمد امین سبکبار


 

نوشته شده در 89/10/16 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


با سر چرا؟ - جواد محمد زمانی - شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر محرم 51

باسم رب الحسین علیه السلام

پلکی مزن که چشم ترت درد می کند
پر وا مکن که بال و پرت درد می کند

‏آن تن که بود خسته این راه درد داشت
‏حتما که قلب خسته ترت درد می کند

‏می دانم این که بعد تماشای اکبرت
‏زخمی که بود بر جگرت درد می کند

‏با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
‏آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟

‏مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم
‏آخر لبان خشک و ترت درد میکند

لب های تو کبود تر از روی مادر است
‏یعنی که سینه پدرت درد می کند

میخواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبوت زخم سرت درد می کند

با سر چرا به دیدن این دختر آمدی؟
‏پای تو مثل همسفرت درد می کند؟

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو!
‏از هجمه های سنگ سرت درد می کند

جواد محمد زمانی


 

نوشته شده در 89/10/16 در موضوع محرم نامه - ویژه محرم و صفر1432 - لينک ثابت


در دلش قاصدکی بود - شعر حضرت رقیه (س) - کاظم بهمنی - شعر محرم 6

به نام خدا

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد
دخترت داشت سر از کار تو درمی آورد
همه عمرش به خزان بود ولی با این حال
اسمش این بود : نهالی که ثمر می آورد
غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد
او که می خواند تو را قافله ساکت می شد
عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد
دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت
آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد
قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود
آخر او داشت سر از کار تو درمی آورد
آن طرف یک نفر انگار که سردرگم بود
((مادری)) دختر خود را به نظر می آورد
زن غساله چه می دید که با خود می گفت
مادرت کاش به جای تو پسر می آورد
***
قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود
آخر او داشت سر از کار تو درمی آورد
کاظم بهمنی


 

نوشته شده در 89/09/17 در موضوع اشعار مناسبتی - لينک ثابت


...



RSS

فرياد العطش