سال‌ها تا ابد هزارۀ توست - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - ترکیب بند - غلامرضا سازگار

بسم الله الرَّحمن الرّحیم

ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۱

ای وجودت تمامِ ثارالله
 وی علمدار بام ثارالله
 پایدار همیشۀ توحید
 پاسدار قیام ثارالله
 به تو دین متکی است تا محشر
 از تـو پاینده نام ثارالله
 به قیام حسین‌گونۀ تو
 تا قیامت سلام ثارالله
 هر کلام تو یک حماسۀ خون
 هـر نفس یک پیام ثارالله
 همره و هم‌مـرام و همسنگر
 همدم و هم‌کلام ثارالله
 ذوالفقارِ زبان تـو در کام
 تیغ حق در نیام ثارالله
 نام تو، وصف تو، فضیلت تو
 سخنِ صبح و شام ثارالله
 دل نـورانی تو از آغاز
 بــود بیت‌الحرام ثـارالله
 چون تو خواندی خطابه، خونِ گلو
 گشت شیرین به کام ثارالله
 صحبتت: چشمه‌های علم علی
 حــرمتت: احتــرام ثـارالله
 بی تو دین را بقا نبود، نبود
 کربلا کربلا نبـود، نبود
 صبر یک قطره و تـو دریایی
 حلم یک لالـه و تـو صحرایی
 بعد حیدر تو حیدری به سخن
 بعد زهرا فقـط تو زهرایی
 هاجر دو ذبیحِ خفته به خون
 مریم هیجده مسیحایی
 قیمت اشک توست خون حسین
 بلکه خود یک حسینِ تنهایی
 قهرمان، شیرزن تو را خوانم؟
 بـه خدا فوق فوق اینهایی
 علم یک آیه و تویـی قرآن
 علم یک صورت و تو معنایی
 پـدرت زینـتِ تمـام وجـود
 تو که هستیِّ زیب بابایی
 برده دل از حسین، یک نگهت
 بس‌که در چشم او دل‌آرایی
 مادر زهد و عصمت و تقـوا
 دختر قدر و نور و طاهایی
 فاتح کربلا و کوفه و شام
 صاحب خطبه‌هـای غرایـی
 هر بلایی به چشم تو زیباست
 خود به چشم خدا چه زیبایی
 شهدا از تو زنـدگی دارند
 انبیا هم بـه تو بدهکارند
 تو ز تجلیل برتری زینب
 تو هماننـد مادری زینب
 تا صدایت به کوفه گشت بلند
 همه گفتند حیدری زینب
 باعث سرفرازی اسلام
 با سرِ شش برادری زینب
 جز امامت که هست خاص حسین
 بـا امـامت برابری زینب
 منجـی چارمیـن ولـیّ خـدا
 در کنـار بـرادری زینب
 به خدا غیر چارده معصوم
 از همه مردها سری زینب
 همچنان از خطابه‌ات پیداست
 که تو زهرای دیگری زینب
 دخت زهرا، ولی کدامین دخت
 دختِ اسلامْ‌پروری زینب
 بلکه همـراه مـادرت زهـرا
 مــادرِ اهل محشری زینب
 تــو بــه نخــل امیــدِ ثــارالله
 ریشه و شاخه و بری زینب
 خلق را سر به سر در آن صحرا
 ذکر یا زینب است و یا زهرا
 لب خود تا به خطبه وا کردی
 بـااللَّه اعجـازِ مرتضـی کردی
 کوفـه شـد کربلای دیگر تو
 شام را هم تـو کربلا کردی
 تو به یک خطبه، حقّ و باطل را
 تـا قیـامت ز هـم جـدا کردی
 مثـل مـادر برای یاری دین
 بارهـا خـویش را فــدا کردی
 جان به کف داشته چهل‌منزل
 بـه امــام خــود اقتـدا کردی
 در قنوت نماز شب به حسین
 اشک افشانـدی و دعـا کردی
 دست‌هـای یزید را بستی
 نهضت شام را بپا کـردی
 بـا نگـاه حسیـن از دل طشت
 چشم خود بستی و حیا کردی
 تو بـه گـودال شکرهـا گفتی
 تو کـه تقـدیر از خـدا کردی
 چه کشیدی مگر به بزم یزید
 کـه گریبان خـود قبا کردی
 لب و دندان و چوب و طشت و شراب؟
 از چه رو آسمان نـگشت خراب؟
 نفست جـانِ سیدالشهداست
 روح و ریحان سیدالشهداست
 قامتت در ریاض رضوان هم
 سرو بستان سیدالشهداست
 خطبه‌های همیشـه زندۀ تو
 متن قرآن سیـدالشهداست
 از سر نیزه‌ها به زخم سرت
 چشم گریان سیدالشهداست
 عضو عضو تو ای همه توحید
 پر ز ایمـان سیـدالشهداست
 می‌توان در مقام و وصف تو گفت
 آنچه در شأن سیدالشهداست
 در ثنـایت به نیزه در حرکت
 لب عطشـان سیدالشهداست
 نامۀ عاشقانه‌ات بــه خـدا
 جسم عریان سیدالشهداست
 تا زمین و زمان به امر خدا
 تحت فرمان سیدالشهداست-
-نـام تـو، مدح تو، فضائل تو
 ذکر یاران سیدالشهداست
 از خـداوندگار و خلق مدام
 به تو و صبر تو، سلام سلام
 سرفرازی که شد خمیده، تویی
 وارث مادر شهیده تویی
 آنکه خورشیدِ خفته در خون را
 شسته با اشک هر دو دیده تویی
 آنکـه بــا تیـغ نطق حیدری‌اش
 پــردۀ خصــم را دریـده تویی
 آنکــه هــر تلخـیِ مصیبت را
 شهد جان کرده و چشیده تویی
 آنکــه بهــر بقــای عـاشورا
 یک جهان شورآفریـده تویـی
 آنکه زخم درون و زخم سـرش
 آسمان را به خون کشیده تویی
 باعبانی کــه لاله‌هایش را
 دست گلچین به تیغ چیده تویی
 زائری کز هـزار و نهصـد زخم
 پاسخ خـویش را شنیـده تویی
 آسمانی که بی‌ستاره شده
 مهر و ماهش به خون طپیده تویی
 آفتابی که گشته چل منزل
 دور هجده سرِ بریده تویـی
 ذکر سرها هماره بود به لب
 السلام علیکِ یا زینب
 سال‌ها تـا ابد هِـزارۀ توست
 روزها روز یادوارۀ تــوست
 کوفه و شام بعد عــاشورا
 شاهد نهضـت دوبــارۀ تــوست
 همچنان بغـض در گلــو مانــده
 نفس کوفـه با اشارۀ تـوست
 این تن گوشـوار عرش خداست
 یا تو عرشی و گوشـوارۀ تـوست؟
 سنگ قعـر جهنّمش خــوانند
 دل هر کس که بـی‌شرارۀ توست
 این بوَد حلق چاک چاک حسین
 یا همان قلب پاره‌پـارۀ تـوست؟
 اشــک شب‌هــای آسمانـی‌ها
 خون هفتاد و دو ستارۀ توست
 نظـر لطف تو، بـه گریۀ ماست
 اشک شرمنـده از نظارۀ توست
 همــه بیچاره‌ایم و چــارۀ مـا
 نظر رحمت همارۀ تـوست
 چشم مـا در مصیبت تـو گریست
 گر پسندی تو، بهتر از این چیست؟
 به خداوندی خدا سوگند
 به امامـان جدا جدا سوگند
 به محمّد، به فاطمه، بـه علی
 به تمامــیّ انبیــا ســوگند
 به حسینی که تشنه لب، او را
 سـر بریدنـد از قفـا سـوگند
 بـه دو دست بریدۀ عباس
 که جدا شد به کربلا سوگند
 به همان سینۀ شکسته که گشت
 از سـم اسب، توتیـا سـوگند
 به همان طایری که با دمِ تیر
 ذبـح گردیـد در هـوا سوگند
 به یتیمی که چون خیام حسین
 سـوخت دامانش از جفـا سـوگند
 به خروش تو و به خون حسین
 به دو دریای اشک مـا سوگند
 به حسین و بـه ظهـر عاشورا
 به نواهای نینوا سوگند
 به خدایی که بود و باشد و هست
 بـی تو اسـلام رفته بود از دست
 استاد غلامرضا سازگار (میثم)

به اقتدای امام بهشت - شعر حضرت حر (ع) - شعر ورود کاروان اهل بیت به کربلا - ترکیب بند - شور محرّم 34

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شبیه سایه به دنبال شاه می آمد
ز شهر کوفه دمادم سپاه می آمد
حسین معنی آزادی است، این حر بود
که در محاصره ی اشک و آه می آمد
ارادتی که ز عمق دلش به زهرا داشت
عزیز فاطمه را در نگاه می آمد
بدون جذبه ی مولا به قهقرا می رفت
اسیر او شد و خواهی نخواه می آمد
ز خیل بی ادبان گر کسی به جایش بود
به طعن و زخم زبان و گناه می آمد
قرار بود بماند که احترام کند
وگرنه لحظه ی اوّل به راه می آمد
به نام فاطمه لب بسته از تفاخر شد
ز غیر حق که شد آزاد، تازه حر، حر شد
اگر قدم به قدم با حسین حرکت کرد
ز دور فاصله را با حرم رعایت کرد
علیِّ اکبر اذان گفت، گفت: بسم الله
امام کلِّ جهان نیّت جماعت کرد
حسین رحمت خود را به دشمنان هم داد
ز اهل کوفه برای نماز دعوت کرد
دوید حرّ و کنار بُرِیر قامت بست
به اقتدای امام بهشت نیّت کرد
نماز چون که به پایان رسید حر برخاست
وداع کرد و به سمت سپاه رجعت کرد
ز دور دید که  آل علی سوار شدند
و او قدم به قدم با حسین حرکت کرد
به عبد رو سیه اثبات کرد حرِّ شهید
به توبه می شود از نار هم به نور رسید
به روی چهره ی حر، هرم شمس می تابید
به دشت از زه خورشید تیر می بارید
نمود دست دمی سایه بان چشمانش
میان هاله ی گرما امام را می دید
سوال کرد ز خود: پس چرا توقّف کرد؟
کجاست این برهوتی که اهل بیت رسید؟
غریبه ای به حضور امام دیدم، کیست؟
همان که آمده آن پیرمرد موی سفید
اشاره کردن او را به دور می بینم
ولی نمی شنوم این چه گفت و او چه شنید
امام دست به روی محاسنش دارد
مگر چه گفت که رنگ از جمال ماه پرید؟
ندای هاتفی آمد ز عالم بالا
رسید قافله ی عاشقان به کرب و بلا
حسین مشتی از آن خاک در برابر خود
گرفت و گفت به عباس -میر لشگر خود- :
تمام مقصد ما از سفر همین صحراست
علم بکوب به دستان همچو حیدر خود
رباب داد به آغوش زاده ی لیلا
به گاهواره ای از نور علی اصغر خود
پیاده کرد ز محمل امام جانش را
گرفت گرد سفر از لباس دختر خود
همین که خیمه علم شد تمام صف بستند
شنید بانوی عصمت صدای اکبر خود
که عمّه دست خودت را بنِه به شانه ی من
وَ دست دیگر بر شانه ی برادر خود
همین که لحظه ی شور نزول زینب شد
به پیش دیده ی نامحرم آسمان شب شد
به دور محمل خورشید عشق محشر بود
حسین محو جلال و شکوه خواهر بود
ز پشت پرده ی محمل مهی که می تابید
نه اینکه دختر مولا نبود مادر بود
نهاد پای خودش روی زانوی عباس
رکاب دختر زهرا همین دلاور بود
ترنّم صلوات از حرم به گوش رسید
به دور زینب کبری طواف آخر بود
تمام کرب و بلا در برش پر از خون بود
به یاد دست علمدار و تیغ و خنجر بود
حسین خواهر خود را به سمت مقتل برد
به خیمه گاه چو برگشت فکر معجر بود
نوای نوحه ی اهل سماست: یا زینب
تمام روضه ی کرب و بلاست: یا زینب
به گریه گفت ببین طفل کوچک آوردیم
حسین جان عزیزت بیا که برگردیم
من از شراره ی این آفتاب می ترسم
من از تلذّی طفل رباب می ترسم
تو از شهادت شش ماهه گفتی امّا من
ز بند بسته به دست رباب می ترسم
تو از فراق خودت کرده ای حکایت و من
ز ترک جسم تو در آفتاب می ترسم
بیا بزن به کنار فرات خیمه که من
زمرگ ساقی و قحطی آب می ترسم
از اینکه بعد تو با آستین پاره ی خود
به روی چهره بگیرم حجاب می ترسم
تو غیرت الله و من عصمت اللَّهم جانا
ز یاد کوچه و بزم شراب می ترسم
به روی نیزه سری چون رود برابر من
خدا کند که نباشد سر برادر من
شاعر:؟

باز کعبه - شعر ولادت امام رضا علیه السلام - محمّد علی بیابانی

بسم الله...
خواستم تا شبی قلم بزنم
خط سرخی به روی غم بزنم
خواستم تا به یاری خورشید
در سیاهی شب قدم بزنم
تا که مخلوط عشق و عقلم را
باز از نو دوباره هم بزنم
مثل هر بار عشق آمد و من
لاجرم حرف از دلم بزنم
حرف دل حرف عشق حرف رضاست
باید از شاه طوس دم بزنم
با دو بال کبوتری وارم
می پرم تا سری حرم بزنم
می پرم تا به ماورا برسم
به حریمی پر از خدا برسم
باز امشب حرم چراغان است
در و دیوار ریسه بندان است
ابرها را ببین که آمده اند
باز وقت نزول باران است
ظاهرا باز کعبه می سازند
قبله گاهی که در خراسان است
آسمان با ستاره و ماهش
در زمین مدینه مهمان است
جبرئیل از بهشت آمده و
روی دستش گلاب و قرآن است
نجمه او را بغل گرفته ببین
لبش امشب چقدر خندان است
غرق گل­بوسه کرد رویش را
می زند شانه باغ مویش را
چون نسیم بهار آمده ای
چقدر باوقار آمده ای
از تنت بوی یاس می آید
ز کدامین دیار آمده ای؟
گفته بودی مدینه گریه کنند
با دلی بی قرار آمده ای
از دل زائران خسته ی خود
تا بشویی غبار آمده ای
کرده ای پهن دام عشقت را
آخر اینجا چه کار آمده ای؟
فکر کردی دلم اسیرت نیست
که به قصد شکار آمده ای؟
من از اوّل کبوترت بودم
جَلد صحن منوّرت بودم
هر زمان غصّه ای عذابم داد
نام تو بردم و شدم دل­شاد
میهمان نه که خانه زاد توام
خاک­بوس قدیم گوهرشاد
حرم تو فقط خراسان نیست
دل من هم شده رضا آباد
آمدم تا که حرفهایم را
بزنم با تو ، هر چه بادا باد
چشم در چشم حلقه های ضریح
دست در دست پنجره فولاد
با دلی غرق خواهش آمده ام
قسمت می دهم به جان جواد
کربلای مرا هم امضا کن
راه آن را به روی من وا کن
مثل ابری به روی ایرانی
مظهر رحمتی ، تو بارانی
غیر رویت کجا طواف کنم؟
که شما کعبه ی فقیرانی
با تو در آسمان رها هستم
بی توام در قفس چو زندانی
حاجتم را نیامده دادی
حرف دل راچه خوب می دانی
مثل هر بار از دو چشمانم
قصّه های نگفته می خوانی
موقع مرگ منتظر هستم
مثل آن پیرمرد سلمانی
لحظه ها را برای آمدنت
می شمارم ؛ صفای آمدنت
دل من مال توست آقا جان!
که به دنبال توست آقا جان!
روی آن شاخه های باروَرت
میوه ی کال توست آقا جان!
یا که در بزمتان عزادار و
یا که خوشحال توست آقاجان!
در عزای مصیبت جدّت
نخی از شال توست آقا جان!
به خدا آرزوی لب هایم
بوسه بر خال توست آقاجان!
وقت تحویل سال اگر آیم
سال من سال توست آقاجان!
در دلم ابر ماتم آمده است
باز بوی محرّم آمده است
کار دل را دوباره در هم کن
سینه را کربلایی از غم کن
ماه ذیقعده و زیارت تو
باز پابوسیَت نصیبم کن
کمی از اشک خود به چشمم ده
دیدگان مرا پر از نم کن
دلمان را بگیر ، دست خودت
فقط آماده ی محرّم کن
چایی روضه هایمان را با
کوثر اشک فاطمه دم کن
بهر شب های ماه ماتممان
مجلس روضه ای فراهم کن
این دل تنگم عقده ها دارد
گوییا میل کربلا دارد
محمّد علی بیابانی

کشور موسی بن جعفر  - شعر ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها - علی اکبر لطیفیان

بسم الله...
آنان که عاشقند به دنبال دلبرند
هر جا که می روند تعلّق نمی برند
از آنچه که وبال ببینند خالی اند
عشاق روزگار سبکبال می پرند
پرواز می کنند به هر جا که جلوه ای است
گاهی ملائکند و گاهی کبوترند
دل را به دست هرکس و ناکس نمی دهند
دل داده قدیمی آل پیمبرند
آنان که عاشق علی و فاطمه شدند
مدیون خانواده ی موسی بن جعفرند
ما عاشقیم ، شیعه ی زهرا و حیدریم
ما شیعیان کشور موسی بن جعفریم
ری زاده ایم و مزرعه ی سبز گندمیم
هر صبح با حسین شما در تکلمیم
ما شیعه ولایت مولا - نسب نسب
سلمان پابرهنه ای از نسل چندمیم
گاهی میان خنده ی خورشید گریه ایم
گاهی میان گریه زهرا تبسمیم
همسایه ی حریم تو همسایه ی خداست
پس صد هزار شکر که همسایه ی قمیم
آنقدر عاشقان و بزرگان و عالمان
دلداده ی تواند که ما بین آن گمیم
ای دست گیر صبح قیامت سرم فدات
هم خانواده هم پدر و مادرم فدات
بالاتر از پریدن پرهاست بام تو
ماها نمی رسیم به شأن مقام تو
خم می شود تمامی دنیا برابرت
ای احترام آل عبا احترام تو
باید هزار بار نشست و بلند شد
وقتی که می رسند بزرگان به نام تو
این شأن توست حرمت تو ، احترام توست
گوید اگر "فداک ابوک" امام تو
آباد گشت قلب زمین زیر پای تو
آباد گشت مسجد دین با کلام تو
یعنی تمام هستی دین مال فاطمه است
یعنی تمام ملک زمین مال فاطمه است
تو آمدی که رحمت دنیای ما شوی
منجی تا قیامت کبرای ما شوی
ما مرده ایم و تو نفست مرده زنده کن
پس واجب است این که مسیحای ما شوی
تو خانمی و جلوه ی بالای هر سری 
اصلا عجیب نیست که آقای ما شوی
تو آمدی که با برکات نسیمیت
روزی یا امام رضاهای ما شوی
اصلا قرار بود در ایران زمین ما
چون فاطمه بیایی و زهرای ما شوی
مهمان چند روزه ی ایران خوش آمدی
همشیره ی امام خراسان خوش آمدی
شهر تو آشیانه ی امن امام هاست
گلدسته ات مطاف شب و روز انبیاست
بانو قسم به پنجره های ضریح تو
این آستانه ای است که باب الرضای ماست
 روی در حریم تو زیبا نوشته اند
" اینجا حریم دختر پیغمبر خداست
 اینجا به احترام قدم نه - که از شرف
گیسوی حور و بال ملک فرش زیر پاست
اینجا مس تو را به نگاهی طلا کنند
تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"
اینجا مدینه ی دگر آل فاطمه است
اینجا دل شکسته به دنبال فاطمه است
علی اکبر لطیفیان
منبع:نود و پنج روز باران

لطف کریمانه - شعر ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام - مجتبی روشن روان

بسم الله
دیشب گذری کردم ، از کوچه ی میخانه
دیدم همه مستان را دیوانه ی دیوانه
ساقی بلاجویان ، شاداب و لب خندان
می داد به سرمستان ، پیمانه به پیمانه
من بودم و تنهایی ، در حلقه ی شیدایی
دستی ز کرم آمد ناگاه روی شانه
گفتا منشین خاموش ، در محفل ما رندان
برخیز غزل خوان شو ، مستانه ی مستانه
سرمست بخوان «یا هو» ، جای نگرانی نیست
مولاست که می بخشد عیدانه ی شاهانه
برخاستم و خواندم : یا محسن و یا مجمل
ما را بنواز امشب ، ای لطف کریمانه
هو هاتفی از یثرب می گفت : دم مغرب
افطار بفرمایید از سفره ی جانانه
فرمود کسی مولا فرموده بفرمایید
کردند همه طاعت فرمان ملوکانه
چه سفره ی رنگینی گسترده به ایوان بود
بسم الله هنگام افطار «حسن جان» بود
ای خال و خط و چشمت تصنیف دل آرایی
نامت حسَن و حُسنت سرچشمه ی زیبایی
هم قامت تو موزون ، هم صورت تو محشر
پا تا سرت ای مولا مجموعه ی غوغایی
افلاک همی گردد گرد قد و بالایت
رخسارْ جهان افروز ، گیسو شب یلدایی
ای روزی هر روزم وابسته به دستانت
ای کاش که رزقم را همواره بیفزایی
اوّل قمر طاها ، اوّل پسر مولا
اوّل ثمر عشق صدیقه ی کبرایی
ای سفره ی گسترده ، وی رحمت بی پایان
ما را بنواز امشب ، ای رأفت زهرایی
کو حاتم طایی تا پیش تو زند زانو
سالار کریمانی ، تو حاتم طاهایی
ای حِلم خداوندی ، اسطوره ی صبری تو
فرمانده بی لشکر ، سردار شکیبایی
رویای شب و روزم ، خورشید دل افروزم
عمری ست که با عشقت می سازم و می سوزم
 
ای نام گران قدرت بسم الله قرآن ها
وی جنبش لب هایت آرامش طوفان ها
هر کس غزلی خواند ، در مِدحت تو جانا
می بندد و می سوزد ، دیوان غزل ها را
خورشیدی و چون خورشید سلطانیِ تو محرز
ای سیطره ات حاکم بر سلطه ی سلطان ها
ای میمنه ی هستی در میسره ی چشمت
وی هم چو علی فاتح در عرصه ی میدان ها
در چشم بلا خیزت خون همه خوابیده
ای کشته ی بالفطره از حُسن تو انسان ها
هم عرش تو را خواهد ، هم فرش تو را خواند
پایی بزن ای عرشی ، در گوشه ی ویران ها
لب وا کن و لبّیکی آهسته بگو آخر
مُردند به عشق تو این پاره گریبان ها
در پاسخ این پرسش : الملکُ لِمنْ اَلیوم؟
رو سوی تو می چرخد انگشت سلیمان ها
فریاد زنم محشر از عمق دل مستم
از طایفه ی عشقم تا که حسنی هستم
امشب دل دیوانه بی تاب حسن گوید
با دست تهی چشمِ پر آب حسن گوید
عشق تو خیالاتی کرده است مرا آقا
هر شب دل آشفته در خواب حسن گوید
با رحمت و احسان چشمان پر از خیرت
این عاشق شیدا را دریاب حسن گوید
امشب همه ذرّات هستی حسنی هستند
خورشید ، زحل ، ناهید ، مهتاب حسن گوید
هم غلغله می افتد در جان همه عالم
وقتی لب عطشان ارباب حسن گوید
ذرّات به توصیف اوصاف تو مشغولند
سجّاده و تسبیح و محراب حسن گوید
ای محور بخشایش در ماه عنایت ها
ماه رمضان ربّ الارباب حسن گوید
ای احسن اسماءِ حسنای خداوندی
درحُسن تو می بینم غوغای خداوندی

مجتبی روشن روان
منبع : حسینیه

در کوچه فقیری است... - شعر ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام - قاسم صرّافان

به نام خدا
در ساحل زیبای دو دریاست ظهورت
ای هر دو جهان مست تو و ساغر نورت
افطارِ علی بوسه‌ای از جام دو چشمت
کوثر سر ذوق آمده از مستی و شورت
با پای پیاده نرو ای قبله! تو بنشین
تا کعبه سراسیمه بیاید به حضورت
در کوچه، دلِ مرده‌ی من منتظر توست
تا زنده شود رقص کنان، وقت عبورت
از دست تو نان داشت عجب عطر عجیبی
این شعله‌ی عشق است مگر زیر تنورت
چون لوح و قلم مستم و صد بار نوشتم:
دیوانه آقای جوانان بهشتم
دیدند جوان گشته و باز آمده حیدر
از میمنه تا میسره مبهوت تو لشکر
توفانی و چون برگ در اطراف مسیرت
از اهل جمل ریخته بر روی زمین سر
یک سوی تو ماه آمده یک سوی تو خورشید
به به! به شکوهت وسط این دو برادر
از آخرِ صف سر زده تیغ تو به اول
از اول صف کشته نگاه تو به آخر
راضی است علی پس همه اعمال دو عالم
با ضربت یوم الجملت گشته برابر
این نیزه هم از برکت دست تو کریم است
در طعنه‌ی آن هر دل بی عشق سهیم است
اینگونه اگر مست ترین مست جهانم
شور حسن ابن علی افتاده به جانم
جا نیست بنوشم، به سرم باده بریزید
تا غرق شراب آیه‌ی تطهیر بخوانم
در مأذنه‌ی میکده افزوده‌ای امشب
یک «اشهد اَنّ الحسن»ی هم به اذانم
افتادم ازآن رویِ پر از نور به سجده
بند آمد ازآن زلفِ پر از تاب زبانم
خوب است پدر! با تو یتیمی، اگر امشب
با دست کریمت بدهی لقمه‌ی نانم
ای ساقی افلاک که خاکی است مزارش
ای صاحب صحنی که شراب است غبارش
ای گوهر ظاهر شده از قلب دو دریا
شاهین نشسته به سر شانه‌ی طاها
ای شیر که جنگاوریت رفته به حیدر
ای ماه که نازک دلیت رفته به زهرا
ای نیمه‌ی گمگشته ماه رمضان‌ها
در روشنی ماه تمامت شده پیدا
از روز ازل نور تو در عرش خدا بود
تا سیر بیایند ملائک به تماشا
آیینه‌ی ذاتی تو و معبود صفاتی
گشتند به دور قد و بالای تو اسما
سلطان کرم نیست مگر نام تو ، آخر
در کوچه فقیری است ، کجا پس بزند در
قاسم صرّافان

منبع : شعر شاعر

ارباب کریم - شعر ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام - محسن عرب خالقی

به نام خدا
حس خوبی ست که امشب به زبان آمده است
در تن عاطفه ام، باز توان آمده است
چه مبارک سحری هست وچه فرخنده شبی 
که در آن عطر خوش خوش نفسان آمده است
چه نشستید درِ میکده ها باز شده
آی مستان خدا ! پیر مغان آمده است
حرف از کوثر و از ساقی کوثر بزنید
حال که صحبت مستی به میان آمده است
روزه دارانِ شبِ پانزدهم مژده دهید
نمکِ سفره ماه رمضان آمده است
سفره تکمیل شد و ماه خدا کامل شد
سوره قدر شب پانزدهم نازل شد
کوچه باغ از نفس یاس معطر شده است
شب شهر از قدم ماه منور شده است
زودتر از همه مژده به پیمبر دادند
نوه ات آمده و فاطمه مادر شده است
نمک از روی تو می ریزد و خرمای لبت
رطب سفره افطار پیمبر شده است
طعم چشمان بهاری تو ای روح بهار
میوه ی نوبر هر روزه ی حیدر شده است
سفره ی ماه مبارک ، برکت دارد ، لیک
با قدم های شما با برکت تر شده است
چه اسیر و چه فقیر و چه یتیم آمده ایم
بر در خانۀ ارباب کریم آمده ایم  
پادشاهیِ تو و من نیز همان مسکینی
که به جز عشق تو در سینه ندارد دینی
قدمت بر سر چشمم اگر ای مرد کریم
سحری هم به کنار دل من بنشینی
مستجاب است دعای دل آلوده ی من
اگر از صحن لبانت برسد آمینی
به صف مشتریانت نظر اندازی ، گر
ته صف یوسف دل باخته را می بینی
کوه کن می شوم از شوق شکر خنده ی تو
آب افتاده دهانم چه قدر شیرینی!
بیشترازهمه نام توحلاوت دارد
باز هم قاری تو شوق تلاوت دارد
حسنی، چون که از احسان خدا بودی تو
میوه ی عرشیِ پیغمبر ما بودی تو
«کُلُکُم نورٌ واحد» ولی ای نور خدا
 روشنی بخش دل آل عبا بودی تو
چند باری همه دارایی خود بخشیدی
از ازل در کرم ، انگشت نما بودی تو
شبی افطار بیا خانه ی ما مهمان باش
ای که همسفره ی بزم فقرا بودی تو
اهل این خاک نبودی و نگفتی آخر
مرد خاکی زمین اهل کجا بودی تو؟
ماورای همه افکار نگاهت بوده
آخر عرش خدا، اول راهت بوده
گاه سوگند خدا گشتی و انجیر شدی
گاه با آیه ی کفلین ، تو تفسیر شدی
گاه با صلح زدی در دل دشمن ، تنها
گاه در جنگ جمل دست به شمشیر شدی
زانو از غم به بغل داری و سر بر زانو
به گمانم دگر از زندگی ات سیر شدی
آه، آقای غریبم چه به روزت آمد
چه شد آخر که تو در کودکیت پیر شدی؟
قاب شد در نگهت چهره یاس نیلی
زده چشمان تو را برق شدید سیلی
محسن عرب خالقی
منبع : از فیض گل

قیامت - مسعود اصلانی - اشعار جمعه ها (قسمت هفتادم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
از حول دام و دانه دلم چون کبوتر است
این روزها دعای فرج خواندنی تر است
آقا! بساط قتل مرا جور کرده ای
مژگان توست تیر و دو ابروت خنجر است
با آن شمایلی که به ارباب رفته است
رویت هزار مرتبه از یوسفان سر است
اصلا عجیب نیست قیامت به پا کنی
این کار دست گرمی اولاد حیدر است
وقتی قرار نیست که فردا ببینمت
جان دادنم برای تو امروز بهتر است
بوی مدینه می رسد از انتظار تو
چشم انتظار آمدنت، چشم مادر است
در چشم توست ساحل دریای کربلا
در دست توست پرچم سقای کربلا
مسعود اصلانی
منبع : نای دل

ماه خدا نزدیک اما از خدا دورم - شعر ولادت امام زمان علیه السلام - محمّد علی بیابانی

بسم الله الرّحمن الرّحیم
دیشب قلم در دست هایم بی قراری کرد
صحن ورق های سپیدم را بهاری کرد
دیشب که روح شعر از امید خالی بود
تا نامت آمد باز میل ماندگاری کرد
با واژه ها حرف دلم را تا زدم دیدم
مضمون به مضمون عشق را با خویش جاری کرد
ناگاه شوری در درون من به پا گشت و
در خاطرم یادآوریِ روزگاری کرد-
-که قلب کعبه شور ابراهیم را حس کرد
بیت خدا را دست حق از نار عاری کرد
جبریل که آن روز و آن جا گفت جاء الحق
روز ظهورت هم به دنیا گفت جاء الحق
امشب تماماً حس من پرواز می گردد
چنگ دلم با تار مویی ساز می گردد
داوود می خواند نوای نای من از عشق
صوت کَریهِ حنجرم آواز می گردد
امشب ز خود بیرونم و در خویش می رقصم
جان مست ناز دلبری طناز می گردد
صبح سپید آخرین موعود می آید
یا شام تار غیبتی آغاز می گردد
انگار امشب هم به ما شادی نمی آید
آخر نمی دانیم او کی باز می گردد
اما جدا از حرف های تلخ هجرانش
شادیم ما از مقدم آدینه بارانش  
آن شب عروس فاطمه مهمان کوثر بود
آن شب گل نرگس گل دامان کوثر بود
آن شب ز عطر رازقی عالم طراوت داشت
زیرا زمان بارش باران کوثر بود
آن شب ز جام عشق نرجس را چشانیدند
از باده ای کز چشمه ی جوشان کوثر بود
آن شب مُسلّم لیلة القدر خدا بود و
وقت نزول آخرین قرآن کوثر بود
آن شب زمین سامره برخویش می بالید
زیرا که مهد یوسف کنعان کوثر بود
آن یوسفی که خلق و خوی فاطمی دارد
بر گونه ی سرخش نشانی هاشمی دارد
هر کس که آقا بود آقای دو دنیا نیست
هر کس که لیلا بود جایش در دل ما نیست
هر کس که منجی بود در وقت ظهور او
سربازهای پا رکابش خضر و عیسی نیست
ما را نگاه توست لایق می کند ور نه
هر قطره ای که لایق امواج دریا نیست
یوسف خودش این را نوشت و پاش امضا کرد
هر یوسفی که یوسف کنعانِ زهرا نیست
بس که جمالت مثل قرص ماه می ماند
یوسف ز شرمت باز هم در چاه می ماند
تکیه بزن بر کعبه، کن فریاد نامت را
فریاد کن فریاد کن حُسن تمامت را
برگو انا المهدی، انا بن الفاطمه، حیدر
بلکه بفهمد عالمی اوج مقامت را
خورشید زهرا آسمان را آفتابی کن
تا روی تو کامل کند نور امامت را
برگرد و مرهم باش بر زخم دل زهرا
تا حس کند زخم عمیقش التیامت را
با یا لثارات الحسینِ پرچمِ سرخت
دنیا ببیند در مدینه انتقامت را
در کربلا از عاشقانت میزبانی کن
بر منبر از فضل عمویت مدح خوانی کن
ما بیقراریم و قراری چون شما داریم
ما فصل سردیم و بهاری چون شما داریم
در جاده های غربت و تنهایی دنیا
امیدواریم و سواری چون شما داریم
قدرت به دست ماست تا وقتی شما هستی
تنها نمی مانیم و یاری چون شما داریم
حرف از فرج گفتیم در هر جای دنیا تا
دنیا بداند افتخاری چون شما داریم
پای ولایت ما همه تا پای جان هستیم
تا مقتدا هست و نگاری چون شما داریم
ما اهل کوفه نیستیم اما علی تنهاست
برگرد ای منجی ما این جا علی تنهاست
من با شما قدری غریبم، آشنایم کن
در خویش غرقم کن به عشقت مبتلایم کن
مگذار از بند اسیریت رها گردم
من را برای خود کن و از خود جدایم کن
ماه خدا نزدیک اما از خدا دورم
امشب مرا آماده ی ماه خدایم کن
با کوله بار حاجتم، دستم به دامانت
امشب بیا بین قنوت خود دعایم کن
یا زائر قبر نهان مادرت زهرا
یا که بیا و زائر کرب و بلایم کن
امشب مرا با گوشه چشمی آسمانی کن
آقا بیا و مرغ دل را جمکرانی کن
محمّد علی بیابانی

منبع:حسینیه

آئینه کارى - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت امام رضا علیه السلام - شورش محتشم 109

بسم الله...

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد
بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد
گفتند جاى توست ، دل را شستشو کردم
پس مى‏شود از خادمان افتخارى شد
مى‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشى
این گونه شد ، دور حرم آئینه کارى شد
گاهى اسیرى لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فرارى شد
گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بى تو دوباره این دلم گرد و غبارى شد
من سائل بى چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهاى سال، دنبال کرم هستم
انگور سرخى سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را
اى خاکِ عالم بر سرم حالا که مى‏آیى
از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را؟
تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى
این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را
وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد
آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را
وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را
در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى
تو کربلاى دیگر در حال تکرارى
قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد
بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى
اى واى اگر امروز روز آخَرت باشد
حیف از سر تو نیست روى خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد
حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت
دختر ندارى لااقل دربدرت باشد
وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست
خوب است پایانش بیان دیگرت باشد
یابن شبیب! آیا شهید بى کفن دیدى؟
در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى؟
علی اکبر لطیفیان

تلافی - غلامرضا سازگار - شعر شهادت امام حسن مجتبی(ع) - شورش محتشم 98

بسم الله الرّحمن الرحیم

آتشي شعله ور ز آه من است
كه شرارش به جان مرد و زن است
چشم ، سوي مدينه ، دل به بقيع
با حسن لحظه لحظه هم سخن است
تربت بي چراغ او هر شب
شمع جان و چراغ قلب من است
شعله با ناله ، شمع محفل دل
گوهر اشك ، نُقل انجمن است
صفر است و دم حسينيون
همه جا ناله ي حسن حسن است
گريه ي ماهيان دريايي
در عزايش بود تماشايي
دلم امشب بهانه مي گيرد
شعله از آن زبانه مي گيرد
تير آه از كمان ناله مدام
جگرم را نشانه مي گيرد
گويي امشب كبوتري ز بقيع
در دلم آشيانه مي گيرد
گل زخم دل امام حسن
در وجودم جوانه مي گيرد
غصّه قصد دل مرا كرده
غم به كف تازيانه مي گيرد
امشب از سوز سينه مي گريم
بر غريب مدينه مي گريم
اشك در ديدگان من تنهاست
ناله زنداني و سخن تنهاست
آسمان مدينه اشك بريز
ماه زهرا در انجمن تنهاست
ماهيان هم به بحر مي گريند
بر غريبي كه در وطن تنهاست
با توام اي مدينه پاسخ گوي
به كه گويم امام من تنهاست؟
در و ديوار شهر مي گويند
امّت مصطفي ، حسن تنهاست
هر كجا خلق ، عبد دنيايند
هاديان طريق ، تنهايند
تيرها زخمي تنش بودند
اشك ها وقف دامنش بودند
دشمنان متّحد به دشمنيَش
دوستان يار دشمنش بودند
حق كشي و دو رويي و دشنام
خارهايي به گلشنش بودند
همسر و دشمنان دوست نما
در كمين بهر كشتنش بودند
زخم تيغ زبان و خار جفا
در دل و چشم روشنش بودند
تيرها تا كنار تربت او
گريه كردند بهر غربت او
كرد رحلت چو جدّ اطهر او
آسمان شد خراب بر سر او
بود كودك كه مادرش زهرا
گشت نقش زمين برابر او
جگرش پاره شد دمي كه شكست
گوشواره به گوش مادر او
قاتل او مغيره و ثاني است
كشت او را دوباره همسر او
پيش تر از شرار زهر چو شمع
آب گرديده بود پيكر او
وارث غربت پدر حسن است
از برادر غريب تر حسن است
يا حسن! صبر چون پدر كردي
حفظ دين پيامبر كردي
مشت نابسته ي معاويه را
در بر خلق بازتر كردي
شجر نور را ثمر دادي
نخل دين را تو بارور كردي
پيش تر از قيام كرببلا
تو به پا نهضتي دگر كردي
به محرّم حيات بخشيدي
تا به ماه صفر سفر كردي
ملك توحيد ، خانه ي غم شد
صفر از ماتمت محرّم شد
آسمان سينه چاك يارب تو
مرغ شب اشك ريز هر شب تو
صبر و صلح و ثبات و ايمانند
چار آيينه دار مكتب تو
نقش گل بوسه ي رسول خداست
بر گلوي حسين و بر لب تو
پاره هاي دل تو را در طشت
ديد و شد پاره قلب زينب تو
زهر ، فرياد زد به سوز جگر
آب هم سوخت زآتش تب تو
كل خلقت به ماتم تو گريست
به خدا غم هم از غم تو گريست
اي ملك از طلايه دارانت
صبر تو امتحان يارانت
مرغ توحيد با نواي حسن
مدح خوان گرد شاخسارانت
تو كريمي و عالم خلقت
همه از خيل ريزه خوارانت
طشت ، يك باغ لاله از جگرت
پاره ي دل گل بهارانت
با كمان سقيفه بر سر دست
خصم دون كرد تيربارانت
به تلافي بغض با پدرت
عاقبت پاره پاره شد جگرت
پدر اقتدار پرور تو
همسري داست مثل مادر تو
يك جهان عاطفه رباب كه بود
يار و همسنگر برادر تو
اين تويي اي غريب خانه ي خويش
كه تو را زهر داد همسر تو
اين تو بودي كه يار سنگين دل
مار شد زد به جان و پيكر تو
اين تو بودي كه سالها بنشست
جعده چون جغد شوم بر در تو
جگر شيعيان از اين غم سوخت
كو تو را بر يزيد پست فروخت
تيرها زخم دار زخم تنت
سوخت بر غربت بدن كفنت
گريه بايد به تو چو ابر بهار
كه خزان كرد حمله بر چمنت
يوسف فاطمه! كه مي جوشد
عصمت از تار تار پيرهنت
قصّه ي كوچه ، داغ ياس كبود
خون دل گشت و ريخت از دهنت
همه در حيرتم چگونه كشيد
تيرها را برادر از بدنت
داغ بر داغ اهل بيت فزود
كاش عباس در بقيع نبود
غلامرضا سازگار

کنار تو... - محمّد بیابانی - شعر اربعین - شورش محتشم 96

به نام خدا

ای همسفر قرار تو باور نکردنی است!
من، اربعین، کنار تو ، باور نکردنی است!
با نیمه جان مانده خودم را رسانده ام
اینجا، سر مزار تو، باور نکردنی است!
بر روی سرخ هم سفرانت نگاه کن
این باغ لاله دار تو باور نکردنی است!
در زیر تازیانه به سر شد اسارتم
تا آمدم دیار تو باور نکردنی است!
من را ببین و مادر خود را نظاره کن
قدِّ کمان یار تو باور نکردنی است!
با آنکه دشمنت همه جا کرد غارتم
من قهرمان عرصه ی رزم اسارتم
***
آنان به قلب خون شده جز غم نذاشتند
چیزی برای خواهر تو کم نذاشتند
مهمان شام بودم و بر میزبانیم
یک لحظه چشم خویش روی هم نذاشتند
جز سنگ و تازیانه و سیلی و کعب نی
بر زخم های وا شده مرهم نذاشتند
وقتی که آستین شده معجر برای من
یعنی که هیچ چیز برایم نذاشتند
دیگر چه وقت حرف عبا و امامه است
وقتی به دست های تو خاتم نذاشتند
دیدی چطور که آل پیمبر عزیز شد؟
در مجلسی که دخترک تو کنیز شد
محمّد بیابانی

سجود - یوسف رحیمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 54

به نام خدا
تو در تجلّياتِ الهي چنان گمی
دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي
آري جلو جلو تو به معراج رفته اي
مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي
باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار
بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي
هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو
پيغمبرانه با خود حق در تکلمي
شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو
لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي
پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست
جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست
اين گونه بود بر تو سلام و درودشان
ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان
از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند
اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان
محراب ابروان تو را برگزيده اند
شمشيرهاي تشنه براي سجودشان
طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه
دور و بر تنت ز قيام و قعودشان
فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان
ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود
در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان
اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده
لب باز کن بر اين پدر پير جان بده
یوسف رحیمی

منّتی بر سر دنیا - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 40

به نام خدا
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته ؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه ی چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقّا دارد
قبضه ی تیغ که می چرخاند
آذرخشی ست که می سوزاند
شور در پهنه ی صحرا انداخت
موج بر سینه ی دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلّا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریّا انداخت
نوبت ازرق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یادِ...
... ضربه ی کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد

حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
شاعر : ؟

سطحی از خیزران - حسین خدایار - ترکیب بند امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 12

به نام خدا

تا که خون در رگ است و جان به تنم
به عزیزت قسم که سینه زنم
آنکه از گاهواره تا مردن
دیده اش از غمت تر است، منم
شیر مادر نخورده بابایم
تربتت را نهاد در دهنم
عاقبت بین روضه می میرم
جامه ی نوکری شود کفنم
یا کریم کریم می باشم
من حسینی ز دولت حسنم
در جوانی ز ماتمت پیرم
گر بگویی بمیر می میرم
من که اینگونه در هیا هویم
تا نفس هست از تو می گویم
جان زهرا همیشه وقت نماز
مُهری از تربت تو می جویم
کنج هیئت دل کِدِر شده را
زود با اشک و آه می شویم
عطر سیب حضور سرخت را
دائما بین روضه می بویم
روضه خوان قتلگاه رفته و من
زائر ناله های بانویم
مادرت بود بیقرارم کرد
در این خانه ماندگارم کرد
ای خدا در تلاوتت جاری
سر نی دلبری و دلداری
از همان جا به ما شراب بده
تو به این دلبری سزاواری
سطحی از خیزران به لب هایت
می نشیند چو میشوی قاری
مادر داغ دیده ات در عرش
می زند ناله می کند زاری
زینبت محو صوت قرآنت
ای بنازم چه خواهری داری
ای به نی ،جن و انس حیرانت
پدر و مادم به قربانت
مادرت بار عام فرموده
برفقیران سلام فرموده
اشک ما را به یمن روضه تان
تا ابد ناتمام فرموده
سینه زن ها و گریه کن ها را
یک به یک احترام فرموده
روضه خوان را به هر کجا برده
یاد غم های شام فرموده
آخر کار گوشه هیئت
گریه کرده مدام فرموده-
-قد مادر ز غصه تاست حسین
تا سرت روی نیزه هاست حسین
از دلی زار و سینه ای بی تاب
السلامُ علیکَ یا ارباب
در طلوع همیشه ات بر نی
محض دل های بی قرار بتاب
تا نرفتم ز دست آقا جان
این غلام سیاه را دریاب
یک اشاره برای گریه بس است
به علی اصغرت ندادند آب
شب هفتم برای این روضه
ناله ها کردم که وای رباب
بوی شش گوشه می دهد این آه
قبرُهُ فی قلوبِ من والاه
ای همه شادی و عزایم تو
هم مناجات و هم دعایم تو
نیمه شب در قنوت نافله ها
روح العفو و ربّنایم تو
وقت خواب و زمان بیداری
نه که شب ها و روزهایم تو
نوکری از تبار ((جَونت)) من
تویی ارباب با وفایم تو
دم مردن در اوج تنهایی
آنکه ماند فقط برایم تو
روز وشب از غم تو می بارم
به همه گفته ام تو را دارم
در فقیری سرآمدم آقا
به گدایی زبانزدم آقا
تو که از حال من خبر داری
هر چه تو خوب ، من بدم آقا
من فقیرم فقیر مادر زاد
تو کریمی که آمدم آقا
شب قبرم ز مقدمت روز است
بَه از این حُسن پا قدم آقا
گاه در اوج روضه می بینم
دم حسین است و بازدم آقا
گر رَوَم مبتلای غیر شوم
با شما عاقبت به خیر شوم
خوب دانم که کمتر از آنم
که بگویم ز نسل سلمانم
لکِن از ابتدا به لطف خدا
نوکرت بوده ام و می مانم
خیلی از وقت ها برای دلم
قدر یک آه روضه میخوانم
سر جدا ،نیزه ،بوریا ،صحرا
سم اسب، استخوان، نمی دانم
کاش میشد که بعد مردن هم
بشنوم از زبان خویشانم-
-بس که نالید و بس که هق هق کرد
عاقبت بین روضه ها دق کرد
حسین خدایار

شهر سنگ آباد - شعر شهادت امام باقر علیه السلام - مسعود اصلانی

به نام خدا
سینه ام چون تلاطم دریا
چشم من چشمه ی غم دنیا
داده ام این دل اسیرم را
دست بال و پر کبوترها
هم ره بالهایشان بردند
تا بسازند سایبانی را
سایبانی برای خاک بقیع
حائلی بین آفتاب آنجا
بوی غربت هزار سالی هست
که از آن خاک می رود بالا
غم میان دلم چو زائر شد
غصه دار امام باقر شد
زهر دادند عمق جانت را
تیره کردند آسمانت را
و گرفتند با شراب زهر
قوت دست مهربانت را
مگر آن چشم ها نمی دیدند
بال پرواز بی کرانت را
دم آخر مرور می کردی
روضه ی درد بی امانت را
به خدا چشم های تو می دید
رخ نیلی عمه جانت را
داغ بازار شام یادت بود
بارش سنگ بام ، قوم یهود
در میان شلوغی و فریاد
بین آشوب شهر سنگ آباد
وقت آغاز سنگ باران ها
عمه زینب نجاتمان می داد
پیش چشم رباب بی کودک
پیش بابای بی کسم سجاد
سر اصغر که بی تعادل بود
از روی نیزه بارها افتاد
تازیانه به هر طرف می برد
کودکان را چو کاه بر روی باد
دیدم آنجا تمام غم ها را
زخم زنجیر پای بابا را
مسعود اصلانی

به عشق شما هشت... - شعر ولادت امام رضا علیه السلام - محسن عرب خالقی

بسم الله...

باید به قد عرش خدا قابلم کنند
شاید به خاک پای شما نازلم کنند
دل می کنم از آنکه دل ازتو بریده است
دل می دهم به دست تو تا بیدلم کنند
امشب کمیت شعرم اگر لنگ می زند
فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند
ایمان راستین هزاران رسول را
آمیخته اگر که در آب و گلم کنند-
-شاید خدا بخواهد و با گوشه چشم تان
بر رتبه ی غلامی تان نائلم کنند
وقتی سرشت آب و گلم را ازل خدا
بر آن نوشت رعیت سلطان ارتضا
در هشتمین دمی که خدا بر زمین دمید
بوی بهشت هفتم او ناگهان وزید
از شش جهت نسیم خبر داد و بعد از آن
از پنجره صدای اذان خدا رسید
چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند
یعنی زمین به یمن وجودش نفس کشید
از صلب سومین گل سرخ خدا حسین
ایران گرفته بوی دو آلاله ی سپید
از هشت بیخود این همه پایین نیامدم
یک حرف بیشتر چه کسی از خدا شنید
توحید ، حرف محوری دین انبیاست
شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست
از برکتت نبود اگر ، نان نداشتیم
باران نبود غیر بیابان نداشتیم
سوگند بر تو ای سر و سامان زندگی
بی تو نه سر که این همه سامان نداشتیم
این حوزه ها نفس به هوای تو می کشند
لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتیم
ای آرزوی هر سفر دل از ابتدا
ما قبله ای به غیر خراسان نداشتیم
ما رعیت ری ایم که سلطان به جز رضا
ارباب جز حسین  در ایران نداشتیم
خون حسین دررگ ودرریشه ی من است
علم رضا  معلم اندیشه ی من است
بالا بلند گفته که طوبی تر از تو نیست
یوسف به حرف آمده زیباتر از تو نیست
گفتند پاره ی تن پیغمبر منی
انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نیست
برگ درخت کاشته ی دستهای تو
باشد گواه ما ، که مسیحاتر از تو نیست
این قطره ها به سمت شما رود می شوند
آخر در این دیار که دریاتر از تو نیست
ما تشنه ایم ، تشنه دست نوازشت
آبی در این سراچه گواراتر از تو نیست
این کوهها به عشق شما هشت می شوند
یادآوران نام تو در دشت می شوند
 آرامشی اگرچه سراسر تلاطمی
دریای بیکرانه ی امید مردمی
بند آورد زبان مرا بارگاه تو
ای آنکه رستخیر عظیم تکلمی
هر بار نام مادرتان را می آورم
گل می کند کناره اشکت تبسمی
شاعر کنار حسن لب تو سروده است
روییده لاله در دل این سبز گندمی
من چون غبار گرم طوافم به دور تو
تو قبله گاه هفتم و خورشید هشتمی
در هفت شهر عشق به جز تو که ثامنی
آهو چشم های مرا نیست ضامنی
چشم امید بر در لطف تو بسته است
هر زائری که گوشه ی صحنت نشسته است
بارانی است حال و هوای دو دیده ام
اینجا همیشه کاسه ی چشمم شکسته است
از باب جبرئیل به پا بوست آمدن
از آسمان رسیده و رسمی خجسته است
آن پیرمرد تشنه در آن گوشه ی حرم
از راه دور آمده و سخت خسته است
با صد امید حاجت این بار خویش را
با پارچه به پنجره فولاد بسته است
وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است
یعنی که زائر حرم کربلا شده است
با یاد خاطرات سفر با عشیره ام
بر عکس یادگاری باصحن ، خیره ام
از بس دلم شکسته برای زیارتت
با اشک شوق گرم وضوی جبیره ام
یاد غروب های زیارت هنوز هم
گاهی پی  دو جرعه ی جامع کبیره ام
یا "قادة الهداه و یا سادة الولاه"
مستبصرٌ بشأنکم ، این است سیره ام
فرموده اید ؛ فعلکم الخیر یا رضا
ای هشتمین کلامکم النور ، تیره ام
از بس گناه دور و برم را گرفته است
چون تک درخت خشک میان جزیره ام
ما هم شنیده ایم که فرموده ای شما
هستم در انتظار ظهور نبیره ام
دعبل کجاست تا بنویسد در این فراز
عجل علی ظهورک یا فارس الحجاز
محسن عرب خالقی

جستجوی یار - شعر ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها - قاسم نعمتی

به نام خدا

تو مسیحا زاده اما دختر موسی شدی
مریم قدیسه ی ذریه ی طاها شدی
یک نخی از چادرت مانند کعبه محترم
قبله ی عرشی ترین سجاده ی دنیا شدی
بوسه بر دست تو بر سادات واجب می شود
چون ستون عصمت الله بنی الزهرا شدی
در میان شوره زار قم بهشتی ساختی
مثل کوثر آمدی جوشیدی و دریا و شدی
جانماز غرق نورت گوشه ی عرش خداست
در تقرب بر خدا بالاتر از بالا شدی
وحی نازل بر لبانت استناد هر حدیث
مثل بنت المصطفی صدیقه ی کبری شدی
پیش پایت دیدنی باشد قیام موسوی
با جلال فاطمی خاتون بی همتا شدی
ناز چشمان تو و ذکر خداهای پدر
کو رسول الله بیند ثانی زهرا شدی
خواهر سلطان عالم کار سلطان می کند
بر حسین خانواده زینب کبری شدی

خنده ی معصوم تو آرامش جان رضا
بهترین تمکین قلبت صوت قرآن رضا

از همان اول دلتگشته گرفتار رضا
بین صحن چشمهایت نقش رخسار رضا
جنس بی قیمت که جایش در حریم یار نیست
عشق تو باشد متاع ناب بازار رضا
یوسف بازار ما چون پرده بردارد ز رخ
عاشقی چون تو فقط باشد خریدار رضا
در تمام عرصه های بندگی پاک تو
همچنان آیینه ایی پیداست رفتار رضا
تا میان خطبه ها تفسیر قرآن می کنی
کاملا باشد کلامت عین گفتار رضا
آمدی تا پرچم معشوق بر شانه کشی
در حریم عاشقی باشی علمدار رضا
هرکه عمری خاک بوسی حریمت را کند
تا قیامت می شود محرم به اسرار رضا
ای کریمه چاره ایی کن لحظه ی جان دادنم
دیده ام روشن شود هنگام دیدار رضا
روز محشر چون گنه گردد گریبان گیر من
آبرو داری بود کار تو و کار رضا

دلخوشم خاک حریم تو نشسته بر سرم
خاکساری تو می گردد شفیع محشرم

تا که دل را آه سینه راهی قم می کند
با نگاهی بر ضریحت دست و پا گم می کند
آه چون از دل برآید کار آتش می کند
بی محابا رخنه ایی در جان هیزم می کند
آن ضریحی که بود گرم طوافش جبرییل
حضرت حق قبله ی حاجات مردم می کند
هرکه دارد عقده در دل یاد قبری گمشده
هر سه شنبه در حریمت نذر گندم می کند
با سلامی نم نم اشک از دو دیده می چکد
کاسه ی خالی ما لبریز از خم می کند
نیمه شبها در حرم تا صحن گردی می کنم
ناگهان دل یاد قبله گاه هفتم می کند
لفظ خواهر گوییا مانوس گشته با بلا
خون زینب در رگان تو تلاطم می کند
کس ندیده تا به حالا خواهری گیسو پریش
جستجوی یار زیر نیزه و سم می کند
با وجودی که حدود مقتلش را دیده بود
بازهم جسم عزیز مادرش گم می کند
قاسم نعمتی

شیعه اگر چه تو را ندیده، خمیده - شعر شهادت امام صادق علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

به نام خدا

باز گرفته دلم برای مدینه
باز نشسته دلم به پای مدینه
شکر خدا عاشق دیار حبیبم
شکر خدا که شدم گدای مدینه
بال فرشته است، سایبان قبورش
بال فرشته است،خاک پای مدینه
در کفنم تربت بقیع گذارید
صحن بقیع است، کربلای مدینه
کرب و بلا می شود دوباره مجسم
تا که به یاد آورم عزای مدینه
دست من و لطف دست با کرم تو
جان به فدای بقیع بی حرم تو
سنّ تو، قدّ تو را کشیده خمیده؟
یا که خداوند آفریده خمیده؟
منحنی قدّت از کهولت سن نیست
شاخه ی سیبت ز بس رسیده، خمیده
بس که غریبی تو ای سپیده محاسن
شیعه اگر چه تو را ندیده، خمیده
نیست توان پیاده رفتنت ای مرد
پس به کجا می روی خمیده، خمیده
هر که صدای تو را میان محله
وقت زمین خوردنت شنیده، خمیده
در وسط کوچه ها صدای تو این بود
مادر من، مادر شهیده، خمیده
کیست که دارد تو را ز خانه می آرد؟
در وسط کوچه ها شبانه می آرد؟
تا که درِ خانه در برابرت افتاد
خاطره ای در دل مطهرت افتاد
مرد محاسن سپید شهر مدینه
کاش نگویی چگونه پیکرت افتاد
گرم خجالت شدند خیل ملائک
حُرمت عمامه ات که از سرت افتاد
راستی این کوچه آشناست، نه آقا؟
یعنی همین جا نبود مادرت افتاد؟
تکیه زدی تا تنت به خاک نیفتد
حیف ولی لحظه های آخرت افتاد...
علی اکبر لطیفیان

نخل چشم - شعر ولادت امام حسن علیه السلام - محسن عرب خالقی

بسم الله...

صدای شر شر باران شعر می آید
کسی دوباره به ایوان شعر می آید
غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است
چقدر ساده به دیوان شعر می آید
زبان روزه پیاده نزول فرموده
خبر دهید که مهمان شعر می آید
همیشه در وسط قحطی از دل دریا
به یاریم به بیابان شعر می آید
غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم
دو وزن تازه به اوزان شعر می آید
کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت
اگر نظر بنماید کریم اهل البیت
خبر رسیده که امشب کریم می آید
به خاک صاحب روحی عظیم می آید
کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست
چقدر ساده سوار نسیم می آید
کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود
کسی که زمزمه اش از قدیم می آید
کسی که پشت سر خشم او بدون شک
هزار دسته عذاب الیم می آید
ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد
دلی که مثل شیاطین رجیم می آید
اذان مغرب افطار پای سفره‌ی او
چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید
اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست
خدا برای سر سفره اش نمک می خواست
مدرسی که ادب هم بود مودب او
نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او
به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل
اگر کبوتر جانم شود مقرب او
تمام عمر شده نام او مخاطب من
چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او
چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش
چه راکبی که رسول خداست مرکب او
مسیر خانه‌ی‌شان چند کوچه بند آید
برای خواندن قرآن چو وا شود لب او
فقط نه اهل زمین دل سپرده‌اش هستند
که عرشیان خدا کشته مرده‌اش هستند
وای بزم کریمانه نگاه شما
دوباره سائلتان را کشیده است اینجا
چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب
برای سفره‌ی افطارمان دهی خرما
در آستین شما دست فضل حضرت حق
و بر زبان شما معجز بیان خدا
اگر رسد به سراب تو می شود سیراب
هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا
قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست
که مُهر مِهر شما خورده روی سینه‌ی ما
کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند
خداست مشتری حُسن یوسف زهرا
دل برادرت آقا اگر چه خواهری است
دل کبوتری تو عجیب مادری است
ببار ابر کرامت که خوب می باری
چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری
بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند
تبرک همه‌ی سفره های افطاری
مساحت دل ما نذر باغبانی توست
به اختیار خودت هر چه بذر می کاری
زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت
شب تولد خود را به یاد می آری؟
چه زود فصل زمستان گیسویت آمد
چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری
چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد
چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری
ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای
از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای
محسن عرب خالقی

جام عسل - شعر ولادت امام حسن علیه السلام - علیرضا لک

بسم الله...

جان می­تپد از خوبی یاری که گرفتیم
آقای کریم است نگاری که گرفتیم
پاکیزه شد آیینه محراب سحر ها
رفته غم آن گرد و غباری که گرفتیم
از ثانیه تا ثانیه اش عطر بهشت است
با این همه احساس بهاری که گرفتیم
دیدند قلمکاریتان را به دل ما
زیباست خط و نقش و نگاری که گرفتیم
نذر نفس گرم شما بود... دو نان از
نانوای خیابان کناری که گرفتیم
با لقمه ای از سفره تان تا به همیشه
سیریم از این داری و نداری که گرفتیم
گفتند اذان وقت غزلخوانی من شد
افطار طرب­ناک لبم نام حسن شد
ای چتر بلندت به سر بی سر و­ پاها
بی مثل ترین است گل نام شماها
انگار نشسته است به حسن سکنات
راه و منش فاطمه آرامش طاها
آغاز کریمانه هر وعده از این سو
آن سوی کرم خانه ی تو تا به کجاها
خالی نشده کوچه احسان نگاهت
هر لحظه پر از سیل بروها و بیاها
هر وقت که بند آمده راه نفس شهر
یعنی دم در آمده آقای گداها
جبریل چه بی صبر و پر از دغدغه پرسید
کی میرسد ای خوب­ترین نوبت ماها
شیرین و گواراست حسن جان محمد
شاداب­ترین سبزه و ریحان محمد
تصویر خدا چشم زلالی که تو داری
احرام ببندیم به خالی که تو داری
لرزید تنت وقت نماز آمده انگار
اوقات تماشایی حالی که تو داری
آغاز حسین است گل صلح سپیدت
دیدند و ندیدند خیالی که تو داری
یکبار  که نه دیده شده وقف خدا شد
دارایی هر ثروت و مالی که تو داری
تو قله نشین بوده ای و عالم و آدم
در سایه ی با عزت بالی که تو داری
ای سید بخشنده ما خانه ات آباد
گنجینه ی دنیا پر شالی که تو داری
تا روز ابد سلطنتت زنده و جاوید
تا کور شود چشم هر آنکه نتوان دید

خوابید جمل تا تب طوفان تو آمد
تا رخشش شمشیر سر افشان تو آمد
خیبر شکنی در رگ و در خون شماهاست
بی باکی حیدر همه در جان تو آمد
آنقدر به زیر ضرباتت سر و تن ریخت
تا فتنه خون دست به دامان تو آمد
شمشیر بزن تا که بدانند ابالفضل
از جذر و مد آتش میدان تو آمد
ما لب به لب از کفر کویری شده بودیم
تا اینکه نظر کردی و باران تو آمد
معنای مسلمان شدنم طرز نگاهت
توحید من از کوثر چشمان تو آمد
بر پای کریم چه کسی سر بگذاریم
ما غیر نگاه تو پناهی که نداریم
آباد شد آنجا که شما پا بگذاری
صد پنجره رو به خدا جا بگذاری
در شهر ری چشم من از نسل کریمت
یک سید عالی نسبی را بگذاری
تا مملکت از آبرویش امن بماند
در ساحلش آرامش دریا بگذاری
در کام پسر بچه خود جام عسل را
تا روز دهم روز مبادا بگذاری
لا یوم کیومک همه ی درد تو بوده
تو سر به حسینیه غم ها بگذاری
انگار تویی در دل گودال که بازو
در تاب و تب و تیغ در آنجا بگذاری
محبوب ترین داغ نصیب تو حسین است
غم­نامه ی چشمان غریب تو حسین است

دلشوره ی زهرا شده چشم تر کوچه
تو دیده ای آغاز و تا آخر کوچه
گفتند در این شهر که از سنگ کشیدند
نقاشی دیواری سر تا سر کوچه
دست تو به چادر ،نفسی که پر درد است
طوفان شد و بر هم زده بال و پر کوچه
افتاد زمین آینه ی شرم و نجابت
بر شانه ی تو زخم شد آن مادر کوچه
ای بغض گلوگیر نرو حوصله ای کن
بردار تو این زینتی و گوهر کوچه
باید که مزار تو غریبانه بماند
ای خاک نشین گل غم پرور کوچه
ای بی حرم شهر مدد بر تو بگریم
تا فاطمه خوشحال شود بر تو بگریم
علیرضا لک

روزی ما - شعر ولادت امام زمان (عج) - محمود کریمی

يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين

امشب لبالب می شود دخل همه خمارها
وا می شود با جام می از تشنگان افطارها
گویند کافر می شوم مست و قلندر می شوم
بی پا و بی سر می شوم سر دسته عیارها
از شوق دست افشانم و شعر جنون می خوانم و
در پای دار عشق چون حلاج ها تمارها
تسبیح و جام و مهر و می تکلیف عقل و عشق کی ؟
من خسته ام از این همه تکرار استغفارها
از قلب قرآن و زبور انجیل و تورات و صحف
موعود می آید برون از کل استفسارها
از پرده گر آید برون توحید می گردد فزون
بت می تراشند از قد رعنای او حجارها
جای تمام فرش ها پیش قدوم یار ما
می گسترانند انبیا عمامه ها دستارها
آیینه ی حق منجلی در آینه روی علی
تکثیر شد در آینه تا آسمان کرارها

امشب که عطرآگین فضا از بوی نرگس می شود
پای و سر و دست و دلم از شوق بی حس می شود

از آب زمزم قطره ای بر رخ بزن بیدار شو
از جام کوثر قطره ای بر رخ بزن هشیار شو
بر لوح تقدیر دلت از عرش می آید قلم
بر بندگی اصرار کن گنجینه اسرار شو
از قیدها آزاد شو از اهل عشق آباد شو
مستشهد بین یدیه حضرت دلدار شو
هستی همه از هست او دل را بده بر دست او
بردار خود را از میان بردار شو سردار شو
دنیاست مملو از فتن روح بصیرت بی بدن
این جسم ناسوتی بنه لاهوت را طیار شو
نفس و نفس خیرات کن حب علی اثبات کن
پای رکاب نائبش مقداد شو عمار شو
نور اباصالح ببین می تابد امشب بر زمین
با حضرت روح الامین در سامره احضار شو
چون یوسف کنعان بیا در ازدحام انبیا
با رشته ی جان خودت راهی این بازار شو
بر دامن مادر گلی خوابیده از نسل علی
لالایی مادر ببین مادر منم بیدار شو

در آسمان عصمت چشم خدای دلبری
پیداست مهر مادر و برق نگاه حیدری

بیت کرم بیت خدا بیت امام عسگری
دست پر از خالی من محتاج لطف داوری
گوید فرشته زیر لب با خویشتن یاللعجب
بعد از محمد آمده بار دگر پیغمبری
از هوش رفته یاسمن بر روی دامان چمن
افتاده یاس و نسترن بر شانه ی نیلوفری
جمع کمال انبیا جمع جمال اولیا
رخسار ختم الاوصیا در قاب دست عسگری
عالم دم از او می زند فریاد یا هو می زند
خورشید سوسو می زند در پیش ماه دلبری
در قاب قوسینش ببین محراب جبریل امین
قد قامت ای اهل زمین سرو بلند حیدری
تا من گدای او شدم حاتم گدای من شده
دیوانه ام گر رو کنم بر استان دیگری
امشب به پای مهد تو نور دعای عهد تو
آماده کردم سینه را تا انتقام مادری
پای رکاب حضرتت وقت ظهور قدرتت
جبریل می آرد برای رو خودت شهپری

وقت قیامت ای بنازم صور اسرفیل را
خصم علی می بیند ان دم کار عزرائیل را

ای در جهان یکتا تو و تنها تو و مظلوم تو
مانند مولا برتر و مولا و تو مظلوم تو
ای مالک ملک و ملک فرمانروای نه فلک
حاکم به کل مردم دنیا تو و مظلوم تو
من از طفیل روی تو گشتم فضیل کوی تو
صحرای خشک و تشنه من دریا تو و مظلوم تو
ای فاصل من تا خدا ای واصل ارض و سماء
دائم تو و قائم تو و والا تو و مظلوم تو
شیرین تو و فرهاد من مستی تو و فریاد من
مجنون تو یک عالم و لیلا تو و مطلوم تو
در راه تو خار و خسم من بی کس بن بی کسم
زهرا تو و حیدر تو و طه تو و مظلوم تو
ای وارث خون خدا ای زائر کرببلا
خون خواه مظلومیت زهرا تو و مظلوم تو
شبنم بروی یاس تو زینب تو و عباس تو
مهتاب تو ارباب تو سقا تو و مطلوم تو

شکر خدا بر سفره مولا گدا تکریم شد
روزی ما از خرده های نان تو تقسیم شد
محمود کریمی

حیف از تو - شعر ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بسم الله...

هر جا سخن از خاک دری هست، سری هست
هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند
هر جا که شلوغ است یقینا خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند
دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی
یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده می آرند
صد شکر که در خانه آقا پسری هست
هر جا قد وبالای رشیدی است، یقینا
دنبال سرش نیم نگاه پدری هست
یا حضرت ارباب،دمت گرم و دلت شاد
یا حضرت ارباب کرم،خانه ات آباد
داریم همه محضر تو عرض سلامی
تو شاهی و ما نیز هر آنچه تو بنامی
تا خانه ی آباد شما بنده پذیر است
نامرد ترینم نکنم میل غلامی
ای قامت قد قامت تو عین قیامت
قربان قدت صد قد و بالای گرامی
تشخیص تو سخت است علی یا که رسولی
پس لطف بفرما وبفرما که کدامی؟
تو مفترض الطاعه ترین واجب مایی
هر چند امامت نکنی، باز امامی
هر کس که هوای پدری داشته باشد
خوب است که همچین پسری داشته باشد
انگار رسول است، نمایی که تو داری
انگار بتول است ،صدایی که تو داری
بد نیست که هر روز عقیقه بنمایی
با این قد انگشت نمایی که تو داری
باید که برای تو کرم خانه بسازند
از بس که زیاد است گدایی که تو داری
از شش جهت کعبه دل لطف تو جاری است
از سفره ی پر جود و سخایی که تو داری
تو آنقدر از خویشتن خویش گذشتی
که منتظر توست ، خدایی که تو داری
کاری نکن ای دوست مرا از تو بگیرند
بگذار که عشاق به پای تو بمیرند
ای سیر کمالات همه تا سر کویت
ای آب فرات لب من آب وضویت
ابن الحسنت گفته پدر بس که کریمی
مانند حسن جود بود عادت و خویت
عالم همه حیران ابوالفضل و حسینند
ماتند ابوالفضل و حسین از گل رویت
پایین قدمهای حسین جای کمی نیست
جا دارد اگر غبطه خورد بر تو عمویت
اینقدر مزن آب به سرخی لب خود
حیف است که پیچیده شود اینهمه بویت
حیف از تو مرا عبد و غلام تو بدانند
باید که مرا عبد غلامان تو خوانند
....
ای زاده ی زهرا جگرت میرود از دست
امروز که دارد پسرت می رود از دست
ای کاش که بالای سرش زود بیایی
گر دیر بیایی ثمرت می رود از دست
بد نیست بدانی اگر از خیمه می آیی
با دیدن اکبر کمرت میرود از دست
***
افتادنت از زین پدرت را به زمین زد
برخیز و گرنه پدرت می رود از دست
برخیز که عمه نبرد دست به معجر
بر خیز به جان من و این عمه ات، اکبر

علی اکبر لطیفیان

کربلایی که ... - شعر میلاد امام حسین علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بسم الله...

چه خوب است آب و هوایی که دارید
همیشه بهشت است جایی که دارید
الهی روی خلوتی هم نبیند
شلوغی این کوچه هایی که دارید
مجال عرق ریختن هم ندادید
به پیشانی این گدایی که دارید
نمی خواهم اصلا بفهمم که ما را
کجا می برد رد پایی که دارید
همین که شما می بریدم، یقینا
شبی می رسم تا خدایی که دارید
از امروز ناله رسان حسین است
پر فطرس بینوایی که دارید
برایم هوای بهشتی بالا
حرام است با کربلایی که دارید
شما با خدا با خدا با خدایید
ومن با شمایم شمایی که دارید-
-مرا خیمه کربلا می نویسید
دخیل حسینیه ها می نویسید
دل بیقرار اختیاری ندارد
اسیر است و راه فراری ندارد
مقامات عاشق فنا می پذیرد
اگر هم بمیرد مزاری ندارد
کسی که بنا نیست بی سر بمیرد
چه بهتر دل بیقراری ندارد
دل بی حسین اصل و فرعش زیادی است
شبیه درختی که باری ندارد
دل بی حسین از گل بدترین هاست
دل بی حسین اعتباری ندارد
بود ذکر سجاده هر فقیری
امیری حسین فنعم الامیری
همه زیر پایند و بالا حسین است
همه قطره اند و دریا حسین است
چه رسم خوشی که زمان تولد
کلام نخستین ما یا حسین است
حسن هم حسین است ، علی هم حسین است
محمد حسین است و زهرا حسین است
حسن یا علی فاطمه یا محمد
تجلی این چهارتن با حسین است
همین که به جز عشق چیزی نگفتیم
تجلی " لا ذکر الا حسین " است
گنهکارها نیز ترسی ندارند
قیامت اگر دست آقا حسین است
شه عالمینیم ، الحمدلله
غلام حسینیم ، الحمدلله
ندیدم کسی را گدایش نباشد
مسلمان یا ربنایش نباشد
مسیر تکامل یقینا محال است
اگر کربلا انتهایش نباشد
برای جهنم چه خوب است، هر که
حسین بن زهرا برایش نباشد
مگر می شود؟نه...نه... امکان ندارد
خدا باشد و کربلایش نباشد
خدایی که دار و ندارش حسین است
مگر می شود خون بهایش نباشد؟
یقین کشتی او نجاتی ندارد
اگر خواهرش ناخدایش نباشد
حسین آمد و بال ها گریه کردند
تمامی گودال ها گریه کردند
پر ما کجا؟وسعت آسمانت
پریدن کجا؟قبه ی لا مکانت
حسن هم به پای تو قد راست می کرد
ادب داشت ، پیشت امام زمانت
تو بالا نشینی ، چگونه نباشد
سر شانه های پیمبر مکانت
تویی سنت هفت تکبیر احرام
نبی منتظر شد بچرخد زبانت
شما هر دو در حال ارتزاقید
اگر می گذارد دهان بر دهان
خدا بهتر از تو ندارد اگر داشت
یقین کن که می داد روزی نشانت
خداوند مثل تو دیگر ندارد
شبیه تو دارد اگر خب بیارد
من و سالها جستجویت حسین جان
من و منت گفتگویت حسین جان
مگر می شود من به پایت نیفتم
من و سجده بر خاک کویت حسین جان
من عادت ندارم شبی بی تو باشم
من و هیئت کو به کویت حسین جان
به والله خوابش نمی برد زهرا
نمیشد اگر شانه مویت حسین جان
گلوی تو عادت به نیزه ندارد
به قربان زیر گلویت حسین جان
چقدر آه گفتی جوابت ندادند
چقدر آب گفتی و آبت ندادند...
علی اکبر لطیفیان

اصلا حرم شاه خراسان حرم توست - شعر ولادت امام جواد علیه السلام - علی اكبر لطيفيان

بسم الله...

در خلوت یاران اثری بهتر از این نیست
در چله گرفتن ثمری بهتراز این نیست
ما خم شراب از جگر غوره گرفتیم
در میکده ی ما هنری بهتر از این نیست
سجاده بیارید که تا صبح نخوابیم
در بین سحرها – سحری بهتر از این نیست
ما درد نگفتیم ولی باز دوا کرد
در شهر، طبیب دگری بهتر از این نیست
حق داشت بنازد پدر پیر مدینه
در هیچ کجایی پسری بهتر از این نیست
گفتند جواد است سر راه نشستیم
در جمع گدایان خبری بهتر از این نیست
پر کرد به اجبار خودش کیسه ی ما را
در کوچه ی ما رهگذری بهتر از این نیست
گفتند سلامی بده و زائر او باش
دیدیم در عالم سفری بهتر از این نیست
پس زائر یاریم توکلت علی الله
ما عبد نگاریم توکلت علی الله
ابروی تو و تیغ بلا فرق ندارند
در طرز شهادت شهدا فرق ندارند
کافی است که پای تو به یک سنگ بگیرد
این گونه که شد سنگ و طلا فرق ندارند
ایام طفولیت تو عین بزرگی است
در معجزه، ایام خدا فرق ندارند
از رحمت تو دور نبودند،سیاهان
وقت کرم تو، فقرا فرق ندارند
پایین سرسفره تو نیز چو بالاست
در خانه ی تو شاه و گدا فرق ندارند
ما کار نداریم رضا یا که جوادی
در مذهب ما آینه ها فرق ندارند
تو آمده ای تا که سرآمد شده باشی
یکبار دگر نیز محمد شده باشی
بیمار شدن از من و عیسی شدن از تو
لب تشنه شدن ازمن و دریاشدن از تو
در راه عصای تو بیان کرد: امامی!
اعجاز عصا از تو و موسی شدن از تو
در مهد به اثبات خودت سعی نمودی
در کودکی ات این همه والا شدن از تو
چهل سال پدر چشم به راه پسرش بود
حالا یکی یک دانه ی بابا شدن از تو
چشمان موفق به امید تو نشسته است
پس دست شفا از تو و بینا شدن از تو
تا زائر سرو قد و بالای تو باشد
جانم پسرم از پدر و پاشدن از تو
بگذار قدم های تو را خوب ببیند
در قامت تو جلوه ی محبوب ببیند

هستند کریمان دو عالم سرخوانت
یکبار نخورده است گره کیسه ی نانت
اصلا حرم شاه خراسان حرم توست
هرصحن که گشتیم در آن بود نشانت
انگار که گهواره تو عرش زمین بود
وقتی پدر پیر تو می داد تکانت
تکبیر تو از داخل گهواره رسیده است
هستم اگر امروز مسلمان اذانت
یکباره پدر گفتن تو گر نمی ارزید
صدبار نمی رفت به قربان زبانت!
از چشم پدر دور مشو – گرگ زیاد است
براین پدرت حق بده باشد نگرانت
در راه مبادا قدمت خار ببیند
آن صورت چون برگ تو آزار ببیند
یک روز می آید که می افتد بدن تو
لب تشنه بمانی و بخشکد چمن تو
یک روز می آید که می افتی و کنیزان
در خانه برقصند کنار بدن تو
ای یوسف زهرا - دل یعقوب فدای-
-آن لحظه ی خاکی شدن پیرهن تو
هرچند کلام تو در آواز شود گم
اما نزند هیچ کسی بر دهن تو

علی اكبر لطيفيان

حسن مطلع  - جواد حیدری - شعر ولادت امام باقر (ع)

به نام خدا

خواهم امشب باز شیدایى کنم
از در رحمت تمنّایى کنم
تا شوم دور از تمام هرچه زشت
سیر، در گلزار زیبایى کنم
گرچه خوارم، دم ز گلها مى‏زنم
یاد گل، یاد گل آرایى‏کنم
مدت کوتاه عمر خویش را
صرف خدمت نزد مولایى کنم
از همین کوتاه خدمت، تاابد
زندگى در لطف و آقایى کنم
آمدم نوشم مى‏از شیر و رُطب
بر در میخانه ماه رجب
اى رجب میخانه حیدر تویى
مِى تویى، باده تویى، ساغر تویى
طعم تو گردیده احلى من عسل
گوشه‏اى از وسعت کوثر تویى
راه درک لیلةالقدر على
بهر شیعه تا صف محشر تویى
ماه شعبان بر تو کرده اقتدا
باعث توفیق پیغمبر تویى
مطلعت زیباترین روز خداست
میزبان حجت داور تویى
حسن مطلع در تو باشد لطف یار
شد رخ زیباى باقر آشکار
او شعیب عترت پیغمبر است
باقر دریاى علم داور است
مفتخر بر نام او هستیم ما
این کلام یک امام و رهبر است
اول خیر آخر خیر اصل خیر
این محمد، سفره دار کوثر است
بى روایاتى که از او آمده
دین ما تا روز محشر ابتر است
سائل علمش مراجع گشته اند
وسعت علمش ز هرکس برتر است
او که باشد بهترین مولاى من
مادرش شد فاطمه بنت الحسن
مادرش از فاطمه تصویر داشت
دربرش آئینه تقدیر داشت
پاکتر از آب زمزم خُلق او
رزق و سهم از آیه تطهیر داشت
او که باشد دختر بیت کریم
حُسن بابایش در او تأثیر داشت
نِى به دامانش گرفته کودکى
او به دامان خضر راهى پیر داشت
تا کند مارا غلام درگهش
در نگاه چشم خود زنجیر داشت
ما غلام حضرت باقر شدیم
بر مَرام غیر او کافر شدیم
جواد حیدری

مسلمان زینبیم - شعر ولادت حضرت زینب (س) - علی اکبر لطیفیان

 

به نام خدا...

عاشق شدیم وعاشق حیران ماشدند

قومی اسیر زلف پریشان ما شدند

 

آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار

مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند

 

روح القدس شدیم وتمامی شاعران

گرم غزل سرایی دیوان ما شدند

 

یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما

صدها عزیز راهی زندان ما شدند

 

آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم

آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند

 

ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم

تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم

 

مارا نوشته اند برای گدا شدن

سائل شدن، اسیر شدن، مبتلا شدن

 

از آن طرف خلاصه دری باز میشود

می ارزد انتظار به این آشنا شدن

 

عشاق سنگ خورده ی دیوار زینبیم

پس واجب است محو تماشای ما شدن

 

وقتی مسیر جای قدم های زینب است

میلی نمی کنیم به جز خاک پا شدن

 

اول طواف بعد منا پس چه بهتر است

بعد از دمشق راهی کرب و بلا شدن

 

مارا برای راز و نیاز آفریده اند

این کعبه را برای نماز آفریده اند

 

این کیست که فرشته گلیم آورش شده

بال وپر فرشته نخ معجرش شده

 

دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش

دست حسین بالش زیر سرش شده

 

از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است

با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده

 

زهرا همان که "ام ابیها"ش گفته اند

زهرا همان که مادرش پیغمبرش شده

 

دیروز دختر وجنات خدیجه بود

حالا خدیجه آمده و دخترش شده

 

اینگونه بود فاطمه شد ریشه ی بقا

اینگونه بود فاطمه شد "امّ امّها"

 

زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشت

زینب غروب بود ولی انتها نداشت

 

زینب رسول بود ولی مصطفی نشد

شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت

 

زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود

زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت

 

زینب اگر نبود حسینی نمی شدیم

زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت

 

زینب هر آنچه گفت تمامًا حسین بود

اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت

 

زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم

باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم

 

جایی پریده است که پیدا نمی شود

حتی عروج این همه بالا نمی شود

 

دیدند صبح آمده اما در آسمان

خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود

 

یا ایها الرّسول چرا آفتاب صبح

در آسمان شهر تماشا نمی شود؟

 

فرمود :زینب آینه ی روی دخترم

آنکه مقام بی حدش املا نمی شود

 

چون بی نقاب آمده بیرون  ز حجره اش

امروز آفتاب شهر  هویدا نمی شود

 

حقش نبود کعبه نیلوفرش کنند

حقش نبود سر زده بی معجرش کنند

 

لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود

بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود

 

زینب فرشته ، آینه ، حوریه ، عاطفه

از جنس خانواده ای از این قبیل بود

 

گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود

شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود

 

کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد

از دست خانمی که نژادش اصیل بود

 

ویرانه کرد کاخ بلند یزید را

زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود

 

 علی اکبر لطیفیان

 

 

 

زینب ثانی - شعر وفات حضرت معصومه (س) - جواد زمانی

 

به نام خدا...

مى‏خواستم كه جانب ميخانه رو كنم

دستِ نياز حلقه جام و سبو كنم

 

در ساحل نياز نشينم اميدوار

دل را به شطّ باده دَمادم فرو كنم

 

وقتى كه هست شوق تيمم ز خاك يار

ديگر چرا ز چشمه زمزم وضو كنم

 

با من حديث طعنه نا مردمان مگو

من آبروىِ مِى طلب آبرو كنم

 

تيغ زبان به كار نمى‏آيدم دگر

باشد به چشم خون شده‏ام گفتگو كنم

 

از دست رفته دل به تمناى دلبرم

ساقى كمى تحمل من كن كه مضطرم

 

دست خمار جز به سوى خم نمى‏رود

كشتى ز بحر جز به تلاطم نمى‏رود

 

گر گُل اسير پنجه باد خزان شود

از بلبل انتظار ترنم نمى‏رود

 

يك خوشه عشق آل على گر ثمر دهد

آدم سراغ دانه گندم نمى‏رود

 

حاتم بخيل نيست، اگر درهمى نداشت

لبهاش جز به مهر و تبسم نمى‏رود

 

تا گفت آشيانه ما آن ديار هست

آواره مى‏شود دل و از قم نمى‏رود

 

چشمم فرات و باز دلم مات مى‏شود

محوِ جلالِ عمه سادات مى‏شود

 

تا باده از سبوى امامت گرفته‏ايم

پيش خدا جوازِ اقامت گرفته‏ايم

 

از حُسن خلقيتم به حيرت، گمان مبر

انگشت بر دهان ز ندامت گرفته‏ايم

 

دل را چو داده‏ايم به دست طبيب عشق

منزل به كوچه باغ سلامت گرفته‏ايم

 

با وعده بهشت برابر نمى‏كنيم

هر دِرهمى از او به كرامت گرفته‏ايم

 

خورشيد را مُسخّر خود كرده‏ايم ما

تا ذره‏اى ز رحمت عامت گرفته‏ايم

 

تا سوخته چو لاله ز داغت دعاى ماست

خاك حريم شاه چراغت دواى ماست

 

يك صبح مى‏شود كه برايم دعا كنى؟

يا نيمه شب به شوق نمازم صدا كنى؟

 

مرغ دل از قفس تن به دركشى

در آسمان صحن و سرايت رها كنى

 

ما را به پادشاهى عالم در آورى

يعنى كه در حريم بلندت گدا كنى

 

امروزه كاينچنين به كرامت زبانزدى

تا رستخيز بهرِ شفاعت چها كنى؟

 

تو زائر مدينه‏اى و طوس مى‏روى

ما را ببر كه زائر قبرِ رضا كنى

 

باشد نصيب ما بنمايى هزار حج

يعنى طواف در حرم ثامن الحجج

 

اينجا كه آمدى سخن از تازيانه نيست

حرفى ز بى وفايى و ظلم زمانه نيست

 

در دست‏هاى مردم شهر تو سنگ نيست

يعنى سلام مردم تو وحشيانه نيست

 

سيلى نزد كسى به رُخ داغدار تو

اينجا خبر ز خون دل و دردِ شانه نيست

 

با شاخ گل ترا به سوى خانه مى‏برند

كنج خرابه بهر تو آشيانه نيست

 

آرى حريم تو حرم اهل بيت شد

حتى فراز آنكه ز قبرش نشانه نيست

 

تا نيت زيارت معصومه مى‏كنم

ياد از مزار مادر مظلومه مى‏كنم

 

جواد زمانی

مقتدای سرو - شعر ولادت امام حسن عسکری علیه السلام - محمود ژولیده

به نام خدا...

آن دلبری که بندگی ات را روا نوشت
مارا غلام حلقه به گوش شما نوشت
روز ازل مربی اشراق عاشقی
نام تو را به صفحه ی دل های ما نوشت
آن خالقی که مهر تو را مُهر سینه ساخت
با لوح دل حدیث تو را آشنا نوشت
با جوهر طلا به شبستان آسمان
وصف ترا به خط جلی کبریا نوشت
با جان و دل ولایت تو خو گرفته است
خلاق عشق بندگی ات را سزا نوشت
صدها طواف ، بی تو نیارزد به ارزنی
چون کعبه را به کوی شما مبتلا نوشت
بعد از خدا کریم ترینی امام من
از بس خدا به دست کریمت ثنا نوشت
آن خالقی که عادت احسان دهد تو را
دل را گدای سامره ی هل اتا نوشت
مارا غلام همت تو آفریده اند
ریزه خوران دولت تو آفریده اند
ای از کرشمه های تو روی بهار سبز
وز غمزه ی نگاه تو لیل و نهار سبز
تا زیر سایه ی تو کند عشق زندگی
باشد برای شیعه همه روزگار سبز
بی حسن تو بهشت صفایی نمی گرفت
جنات تجری است به آن نوبهار سبز
ای پرچمت به بام نظام جهان سه رنگ
لعل تو سرخ و چهره سپید ، اقتدار سبز
این دل ز شرب آب ولای تو زنده است
باشد همیشه دور و بر چشمه سار سبز
از رعد و برق غمزه ی مژگان عاشقت
ابر بهار و عاطفه ی بیقرار سبز
گل می دمد ز مقدم خورشیدی شما
پشت لب فلک ز تو ای گل عذار سبز
بازار سرد منتظران از تو گرم شد
دارد هلال شیعه عجب انتظار سبز
شیعه دگر بهانه به دشمن نمی دهد
با دیدن بقیع دگر تن نمی دهد
تو محور حدیث شریف زعامتی
چشم و چراغ دین و اساس امامتی
احکام اهل بیت به تو می شود درست
در خاندان وحی چه والا اقامتی
روشن ترین چراغ هدایت به دست توست
تو قله ی امامت و دین را علامتی
ای زاده ی خلیل خلیلان بت شکن
در آتش فراق چه برد و سلامتی
هرچند در حصاری و تبعید جای توست
تو مظهر مقاومت و استقامتی
ای در برابر همه ی کفر یک تنه
الحق که مثل فاطمه کوه شهامتی
محراب از نماز تو بالا بلند شد
ای مقتدای سرو چه خوش قد و قامتی
شد خوشه ی طلایی گندم ز گونه ات
ای سفره دار عشق عجب با کرامتی
ای نور تو هماره نگهدار شیعیان
دلسوزی ات امان من النار شیعیان
دست قلم به پای ثنایت نمی رسد
مهر فلک به گرد عبایت نمی رسد
مهر و مه از افاضه ی ذرات نور تست
دست ستاره بر کف پایت نمی رسد
باید سپرد دسن عنان را بدست تو
بی تو کسی به مرز هدایت نمی رسد
آن مدعی که از تو اطاعت نمی کند
دستش تهی است چون به عطایت نمی رسد
حتی اگر امارت عالم شود نصیب
بی حکم تو کسی به کفایت نمی رسد
آب حیات چشمه ی مهر ومحبتت
به تشنگان بدون عنایت نمی رسد
تردید در امامت تو هرکه می کند
دستش به ریسمان ولایت نمی رسد
هرکس که بر ولی شما اعتنا نکرد
عهدش به روز عهد و وفایت نمی رسد
مهدی اگر دعا نکند وای بر دلم
دل را اگر صدا نکند وای بر دلم
محمود ژولیده

دخيل - شعر میلاد پیامبر اکرم (ص) - سید محمد جواد شرافت

به نام خدا...

اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر
لبخندت از تبسم گلها مليح تر
بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست
يعني نديده از خم زلفت ضريح تر
اي با خداي عرش ز موسي کليم تر
با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر
وقتي سوال مي شود از بهترين رسول
از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟
با ديدن تو عشق نمک گير شد که ديد
روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي
حسن ختام قصه ي ناب نبوتي

 بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي
در بين سينه ات غم مردم هميشگي
دريايي و نمايش آرامشي ولي
در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي
در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد
باراني از ترانه، ترنم هميشگي
با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل
سازش هميشگي و تفاهم هميشگي

خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست
سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست

تکرار نام تو شده آواز جبرئيل
آگاهي از مقام تو اعجاز جبرئيل
تا اوج عرش در شب معراج رفته اي
بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل
مثل حرير روشني از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئيل
مداح آستان تو و دوستان توست
بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل

سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
پير غلام توست بزرگ فرشتگان

در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست
بايد عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده ست آبرو به تمام هزاره ها
عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي
نام تو زنده است بر اوج مناره ها

گلواژه اي براي هميشه است نام تو
«ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو»

سيد محمد جواد شرافت

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست - علی اکبر لطیفیان - ویژه نامه اشعار شهادت امام حسن(ع) - شعر30

باسم رب الحسن علیه السلام

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست

یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست

چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

وقتی سکوتش این همه محشر بپا کرد

دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

در کربلا هر چند با دقت بگردی

چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

کرب و بلا با آن همه داغ و مصیبت

هم پایه ی درد و بلای مجتبی نیست

طوری تمام هستیش وقف حسین شد

انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

او جای خود دارد در این دنیا مجال

رزم آوری بچه های مجتبی نیست

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم

ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

آیا شده بال و پرت افتاده باشد ؟

در گوشه ای از بسترت افتاده باشد ؟

آیا شده مرد جمل باشی و اما

مانند برگی پیکرت افتاده باشد ؟

آیا شده در لحظه های آخرینت

چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد ؟

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست

وقتی به جان همسرت افتاده باشد

آیا شده سجاده ات هنگام غارت

دست سپاه و لشگرت افتاده باشد ؟

مظلوم و تنها و غریب عالمین است

گریه کن غمهای این بی کس حسین است

علی اکبر لطیفیان


پایان ویژه نامه اشعار شهادت امام حسن علیه السلام ( از هشتم تا بیست و هشتم صفر ۱۴۳۲ )

 

و یک بیت از یک غزل تقدیم به امام غریب :

... وَ سال ها سپری شد وَ مهر لشگر او

چنان شکفت که سجاده هاش را گم کرد...

 

والسلام

اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی - غلامرضا سازگار - شعر رحلت پیامبر اکرم (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است
گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه
تاریک تر ز عرصة تاریک محشر است
گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیدة زهرای اطهر است
گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است
پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است
قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است
روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در
از بهر قبض روح شریف پیامبر
از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب
بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر
با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه
در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر
یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش
محو نگاه آخر خود بود بر پدر
اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی
روی حسین بر روی قلب پیامبر
دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار
بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر
زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن
از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه
گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه

پیغمبری که دید ستم های بی شمار
از کس نخواست اجر رسالت به روزگار
چون ارتحال یافت خلایق شدند جمع
تا هدیه ای دهند به زهرای داغدار
گویا نداشت شهر مدینه درخت و گل
کآن را کنند در قدم فاطمه نثار
بر دوش بار هیزمشان جای دسته گل
رنگ شرارت از رخشان بود آشکار
بابی که بود زائر آن سید رسل
آتش زدند عاقبت آن قوم نا به کار
بر روی دست و سینة آن بضعة الرسول
تقدیم شد سه لوحه به عنوان افتخار
سیلی و تازیانه و ضرب غلاف تیغ
ای دل بگیر آتش و ای دیده خون ببار

آید صدای فاطمه از پشت در به گوش
تا صبح روز حشر مباد این صدا خموش

دردا که بعد فاطمه روز حسن رسید
روز ملال و غصه و رنج و محن رسید
از زهر همسرش جگرش پاره پاره شد
بس تیرها که لحظة دفنش به تن رسد
بعد از حسن به نیزه عیان شد سر حسین
بیش از هزار زخم ورا بر بدن رسید
بر پیکری که بود پر از بوسة رسول
از گرد و خاک و نیزه شکسته کفن رسید
از جامه های یوسف کرببلا فقط
بر زینب ستم زده یک پیرهن رسید
پاداش آن نصایح زیبا از آن گروه
تیرش درون سینه، سنان بر دهن رسید
"میثم" بگو به فاطمه زآن خیمه ها که سوخت
یک کربلا شرارة آتش به من رسید

مرثیه خوان خامس آل عبا منم
در خیمه های سوخته اش سوخت دامنم

غلامرضا سازگار

عقيق يمن  - محمد علی صفری - ویژه نامه اشعار شهادت امام حسن(ع) - شعر 12

باسم رب الحسن علیه السلام

شد دوباره چو عطر بهاري

ياد تو در دل دشت جاري

نغمه هاي تو در گوش هر باغ

هست خوشتر ز لحن قناري

جلوه اي كردي و تيرگيها 

 شد زانوار رويت فراري

نام سبز تو در دفتر دل

 ريخت طرحي ز پرهيزگاري

گشت از فيض باران عشقت 

چار فصل عطش آبياري

مثل مهتاب در سينه ماست 

 مهر تو بهترين يادگاري

بي حضور تو از ياد خورشيد

 رفت آيين آيينه داري

روي درياي دل مي زند موج 

درد و اندوهت از بي قراري

شد زداغ تو اي باغ سر سبز 

سينه ها مهبط زخم كاري

از غمت اشك سرشار مهتاب

مي زند سر به ديوار مهتاب

آسماني ترين باور سبز ! 

ياد تو باغ جان پرور سبز !

كم مباد از سر ما در اين دشت 

سايه ات ! نخل بارآور سبز !

ريختي روي هر شاخه گل

طرح تصوير روشنگر سبز

آفتابا ! چرا وقت پرواز

پركشيدي تو با پيكر سبز !

پشت در پشت آلاله خفته است

روي اين دشت پهناور سبز

با حضور گل سرخ اين باغ

چشم بستي تو در بستر سبز

دست پاييزي غم كشيده است

تيغها در چمن بر سر سبز

روز افتادن از پاست ، بگذار

دست در دستم اي ياور سبز

وقت كوچ است ، اي لاله عشق

سرخ بنشين ، مرو از بر سبز !

اي قرار دل بي قرارم !

وقت رفتن مرو از كنارم

از دهانت عقيق يمن ريخت ؟ 

يا كه خون جگر در لگن ريخت ؟

مثل تصوير « گلهاي پرپر »

پاره هاي دلت در چمن ريخت !

آسمانا ! چرا از نگاهت

اين همه اشك درد و محن ريخت !

آن كه مي خورد نانت ! نمكها

روي زخم تو در انجمن ريخت !

آتش داغت اي شمع سوزان

شعله بر قامت پيرهن ريخت !

دست لرزاني از كينه لبريز

زهر در جام وجه حسن ريخت !

رويش زهر در سينه باغ

لاله ها روي دشت و دمن ريخت !

در نگاه لگن همره زهر

خون تو از عبور دهن ريخت !

قصه كوزه آب و آن زهر

غصه ها در دل و جان من ريخت !

تا از آن آب ، تر شد لب خاك

سينه خاك گرديد صد چاك

تا ز ره مي رسد بي صدا زهر

مي برد ناله را تا خدا زهر

مي گدازد دل و جانِ ما را

مي زند شعله در هر كجا زهر

مثل برق شررزا گذشته است

از سرِ مرزِ بي انتها زهر

روي آيينه دشتِ دل ريخت

طرح اندوهِ صد ماجرا زهر

دست هر آب را بست از پشت

هركجا كرد آتش به پا زهر

هر گلي در چمن ، يا به شمشير

 يا كه در خونِ دل خفت با زهر

شهد در كامِ ما ناگوار است

هست در جام تاريخ تا زهر

بر دلِ لاله رويانِ اين دشت

آتش افروخته بارها زهر

هر كجا زهر غم آتش افروخت

باغ جان را زسر تا به پا سوخت

اينچنين كعبه آرزوها 

با تو دارد دلم گفت و گوها

با حضور تو اي ابر رحمت

لحظه ها يافتند آبروها

باز برخاست از سينه دشت

بي تو اي سبز من ! هاي و هوها

مي شود با ولاي تو شاداب

دست و روي نماز و وضوها !

خفته از درد ، چون اشك باران

 در نگاه تو راز مگوها

بسته پيماني از بغض اندوه

عقده هاي غمت باگلوها

زير باران اشك عزايت

مي دهم سينه را شست و شوها

مثل تو هيچ كس را نديدم

هر چه كردم چودل جست و جوها

كمتر از خارم و فيض رويت

داده چون گل به من رنگ و بوها

دل چو از اشك شد آبياري

 دست ما را گرفتي ز ياري !

اي غمت شمع هر محفل ما

ياد تو چلچراغ دل ما

مهر تو مثل خورشيد دارد

ريشه در عمق آب و گل ما

از نگاه كريمانه توست

گشته آسان اگر مشكل ما

دست لطف تو بخشيد اي گل

هر لطافت كه شد شامل ما

ذوق هر موج اين ژرف دريا

مي برد غبطه بر ساحل ما

رفت در باغ ، صدها حكايت

 از شكوفايي حاصل ما

آفتاب از سر مهر هر روز

مي نهد پا به سر منزل ما

اين من و دست بخشنده تو

آن تو و جان ناقابل ما

چون « زرافشان » به جان مي پذيرم 

گر شود عشق تو قاتل ما

گر چه ما ذره بي نشانيم

با فروغ تو در كهكشانيم

محمد علی صفری

خوب است که در شهر نقابی بزنند - علی اکبر لطیفیان - ویژه نامه اشعار شهادت امام حسن (ع) - شعر 2

باسم رب الحسن علیه السلام
روزی حسینی ، حسنی دارم و بس
در مملکت ری وطنی دارم و بس
عشّاق ره عشق سبکبال ترند
من نیز فقط پیرهنی دارم و بس
دوری مسافت نشود مانع من
تا شوق اویس قرنی دارم و بس
حالا که حرم نیست ، مرا شمع کنید
امشب هوس سوختنی دارم و بس
دنیا تو اگر یوسف کنعان داری
من نیز امام حسنی دارم و بس
تا لطف حسن هست ، خریداری هست
تا زلف حسن هست ، گرفتاری هست
باید سر مارا به طنابی بزنند
در مقدم خورشید جنابی بزنند
عشّاق نشستند سر راه کسی
تا دست به حسن انتخابی بزنند
باید که به جای چلچراغ و گنبد
بالای بقیع ، آفتابی بزنند
حالا که در رحمت زهرا باز است
زشت است اگر حرف عذابی بزنند
آن طایفه ای که پسر زهرایند
خوب است که در شهر نقابی بزنند
تو یوسف کنعان بهشتی آقا
آقای جوانان بهشتی آقا
ما از قبل تو لقمه نانی داریم
مثل سگ کهف ، استخوانی داریم
هر جا کرم است سائلی در کار است
ما با تو همیشه داستانی داریم
تو واسطه می شوی که هنگام دعا
این گونه خدای مهربانی داریم
اصلا چه نیاز لیله القدری هست
تا نیمه ماه رمضانی داریم؟
ای سوره ی یوسف مدینه ، در شهر
ماترس نظر ز این و آنی داریم
الطاف کریم تو تماشا دارد
لا حول ولا قوه الّا . . . دارد
ماییم و تقاضای نظر داشتنت
یکشب ز محله ام گذر داشتنت
ای یوسف ما به ازدحام عادت کن
ماییم و تویی و درد سر داشتنت
تو صبر و سکوت کرده ابراهیمی
قربان تو و چنین تبر داشتنت
تو بانی کربلا شدی و حتی
روزی حسین شد پسر داشتنت
مبهوت شدند لشگریان جمل
از یک تنه این همه جگر داشتنت
ای خشم خدا ، عزّ و جل ادرکنی
ای حیدر کرار جمل ادرکنی
تو میوه هر سال خودت می گشتی
پرواز پر و بال خودت می گشتی
هر وقت مقابل علی می رفتی
آیینه ی اجلال خودت می گشتی
حیف است که با مردم دنیا باشی
جا داشت فقط مال خودت می گشتی
بهتر که همان پیش خدا می ماندی
با مردم امثال خودت می گشتی
گفتند : تو گوشواره ی زهرایی
در کوچه به دنبال خودت می گشتی
هیهات از آن دست بدی که بد زد
دستی که میان کوچه تا آمد زد
علی اکبر لطیفیان

همه ی ارث ذوالفقار - علی اکبر لطیفیان - ترکیب بند حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر محرم 61

باسم رب الحسین علیه السلام
عشق تکرار آدم و حواست
سیب ممنوعه بهشت خداست
عشق یک واژه جدیدی نیست
سرنوشت قدیمی دنیاست
مثل یک ماه اول ماه است
گاه پیدا و گاه نا پیداست
نسل ما نسل عاشق اند اصلاً
عاشقی شغل خانواده ماست
عشق مشق شب بزرگان است
مثل سجاده ای که رو به خداست
مشق این روزگار اباالفضل است
صدو سی و سه بار اباالفضل است
آسمان جلوه ای اگر دارد
از نماز شب قمر دارد
روز میلاد تو همه دیدند
نخل ام البنین ثمر دارد
آمدی و حسین قادر نیست
از نگاه تو چشم بر دارد
کوری چشم ابتران حسود
چقدر فاطمه پسر دارد
ای رشید علی نظر نخوری
شهر چشمان خیره سر دارد
نور تو جلوه های توحید است
ماه رویت شبیه خورشید است
خردسال قدیم دنیا من
جستجوهای پشت دریا من
تو بر این خاکها بکش دستی
اگر این خاک زر نشد با من
سر سالست مرد مسکینم
مکش از دست خالیم دامن
چقدر فاصله است ای دریا
از ظهور مقام تو تا من
تو بزرگ قبیله آبی
تو غدیری فراتی اما من ...
خشکسالم کویر بی آبم
روزگاریست تشنه می خوابم
ای نسیم پر از بهار علی
ماه در گردش مدار علی
چقدر مشکل است تشخیصت
تا که تو می رسی کنار علی
با تو یک نور دیگری دارد
شجره نامه تبار علی
دومین حیدر ابو طالب
صاحب غیرت و وقار علی
به شما می رسد تمام و کمال
همه ی ارث ذوالفقار علی
ای علمدار و سر پناه حسین
حضرت حمزه سپاه حسین
از نگاه کبوتری وارم
به مقام تو غبطه می بارم
سرمن تو اگر بگیری باز
به دو ابروی تو بدهکارم
ارمنی هم اگر حساب کنی
دست از تو بر نمی دارم
بده این مشک پاره خود را
تا برای خودم نگه دارم
بی سبب نیست گریه چشمم
حسرت صبح علقمه دارم
با تمامی شور و احساسم
آرزو مند کف العباسم
زلف ما راز مشک وا مکنید
شب ما را از آن جدا مکنید
پای ما را به جای خالی مشک
 در حریم فرات وا مکنید
 دست بر زیرتان نمی آرد
آبها انقدر دعا نکنید
تیرها روی این تن زخمی
خودتان را به زور جا نکنید
تازه طفل رباب خوابیده
جان آقا سر و صدا نکنید
تا که از مشک پاره آب چکید
رنگ از رخ رباب پرید...
علی اکبر لطیفیان

کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند - علی‌رضا قزوه - ترکیب بند عاشورایی - شعر محرم 46

باسم رب الحسین علیه السلام

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی «أحلی‌من‌العسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که هم‌رنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 باران نیزه بود و سر شه‌سوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جان‌گدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دل‌نوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاک‌بازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
 
فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم
 
بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آب‌دار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجّ‌شان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند
از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
 
کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دست‌شان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم
 
ای زلف خون‌فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حیّ علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا
 
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای‌گونه‌تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!
 
خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم‌های نعش علی‌اکبر شما؟
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی‌اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره‌ی احزاب می‌کنی
 
در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا أخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «ألست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!
باران می گرفت و سبوها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف‌ها که دُر شدند
 
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می‌کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم
 
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌است
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌است
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌است
این کاروان تشنه،  ز هرجا گذشته‌است
صد جویبار، چشمه‌ی حیوان بر آمده‌است
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌است
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌است
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌است
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم
 
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «أمّن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود
 
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت ره‌سپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب‌ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب
 
قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی‌الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام
با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم

 علی‌رضا قزوه

زان تشنگان هنوز بعيوق مى رسد - محتشم کاشانی - شعر عاشورا - شعر محرم 24

سم الله الرحمن الرحیم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مى كند از مغرب آفتاب
كآشوب در تمامى ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مى كنند
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده¬ی كنار رسول خدا حسين
كشتى شكست خورده¬ی طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده¬ی ميدان كربلا
گر چشم روزگار برو زار مى گريست
خون مى گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك
ز آن گل كه شد شکفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دَد همه سيراب و می مكيد
خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا
زآن تشنگان هنوز بعيّوق مى رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمه¬ی سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى
وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روى زمين قيرگون شدى
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل‌بيت
يك شعله برق خرمن گردون دون شدى
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب وار گوى زمين بى سكون شدى
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك
جان جهانيان همه از تن برون شدى
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه¬ی درياى خون شدى
آن انتقام گر نفتادى به روز حشر
با اين عمل معامله¬ی دهر چون شدى
آل نبى چو دست تظلّم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوان غم چو عالميان را صَلا زدند
اول صلا به سلسله¬ی انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوى خيرالنسا زدند
بس آتشى ز اخگر الماس ريزه ها
افروختند و در حسن مجتبى زدند
وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشه¬ی ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخل‌ها ز گلش آل عبا زدند
پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد
بر حلق تشنه¬ی خلف مرتضى زدند
اهل حرم دريده گريبان ، گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه¬ی او بر زمين رسيد
جوش از زمين به ذروه¬ی عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه¬ی ايمان شود خراب
از بس شكست‌ها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبى رساند
گَرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه درخم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسى گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلى نيست بی¬ملال
ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند
يكباره بر جريده¬ی رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل‌بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله¬ی آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل‌بيت
گلگون كفن به عرصه¬ی محشر قدم زنند
جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سری را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه اى كه گيسوى حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بى عمارى و محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امّت نبى
روح الامين ز روح نبى گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خيل اَلَم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل‌بيت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخم‌هاى كارى تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعره¬ی "هذا حسين" ازو
سر زد چنانكه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايّها الرسول:
اين كشته¬ی فتاده به هامون حسين توست
وین صید دست وپا زده در خون حسین توست
اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگى
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين غرقه¬ی محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين خشك لب فتاده¬ی دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشک و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد:
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بی¬كس و بى آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه¬ی عقوبت اهل جفا ببين
در خُلد بر حجاب دو كون آستين فشان
و اندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تن‌هاى کشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نيزه ها ببين
آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركه¬ی كربلا ببين
يا بضعة الرسول! ز ابن زياد ، داد
كو خاك اهل‌بيت رسالت به باد داد
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه¬ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خون چكان
در ديده اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز
روى زمين به اشک جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين
جبريل را ز روى پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائى چنين نكرد
بر هيچ آفريده ، جفائى چنين نكرد
اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى
وز كين چه ها درين ستم آباد كرده اى
بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اى
اى زاده¬ی زياد نكرده است هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شدّاد كرده اى
كام يزيد داده اى از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اى
بهر خَسى كه بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اى
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده اى
حلقى كه سوده لعل لب خود نبى بر آن
آزرده اش به خنجر بيداد كرده اى
ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
محتشم کاشانی

به سوی پنجره فولاد حاجتی آمد - شعر میلاد امام رضا علیه السلام

بسم رب الرضا علیه السلام

خدا نه اینکه مرا از گِل زیاده تان
که آفرید مرا از غبار جاده تان
وبال گردن تان بودم از همان آغاز
بعید هست بیایم به استفاده تان
ببین چه ساده برایت به حرف می آیم
فدای این همه لطف و صفای سادۀ تان
به لطف چشم شما دل همیشه آباد است
خدا کند که بمانم خراب بادۀ تان
خدا نوشت ازل در شناسنامۀ دل
که ما غلام شماییم و خانوادۀ تان
از آن زمان که از این خاک پاک پا شده ام
گدای دائمی حضرت رضا شده ام
بهشت کوچک دامان مادری آقا
تو میوۀ دل موسی بن جعفری آقا
شب ولادت تو در مدینه می گفتند
ز راه آماده خورشید دیگری آقا
دخیل بسته ام امشب به گاهواره تو
رواست حاجتم ار سر برآوری آقا
اگر چه منشاء نور شما یکی باشد
تو بین باغ خدا طعم نوبری آقا
که خوانده است ولی عهد خود تو را وقتی
که تو برای خودت یک پیمبری آقا
تویی که صاحب اوصاف بی حدش خوانند
همان که عالم آل محمدش خوانند
مهی که چشمۀ چشم تو در تلاطم شد
طلوع مشرقی آفتاب هشتم شد
چه حکمتی است که قبل از شروع موسم حج
طواف قبلۀ هشتم نصیب مردم شد
فقط برای تماشای دانه پاشی تان
دل کبوتریم نذر چند گندم شد
شبیه محشر کبر است صحن های حرم
که در شلوغی هر روزه اش دلم گم شد
به سوی پنجره فولاد حاجتی آمد
دخیل بست و گرفت و غمش تبسم شد
ز کوچه های حرم آفتاب می جوشد
ز دست حوض فرشته شراب می نوشد
تو بحر هستی و کس نیست از تو دریاتر
تو آفـتـابی و از هـر بـلـند بـالاتر
تو نسل نوری و هرچند هشتمین خورشید
ولی ندیده زمین در خود از تو پیداتر
اگر چه باغ بهشت خداست رویایی
ولی بهشت نگاه تو هست رویا تر
از ابتدای ازل چشم هیچ آهویی
زچشم های تو هرگز ندیده شهلاتر
در آستین بدون عصای تو موسی است
و از مسیح نفس های تو مسیحاتر
نفس نه گوشه ی چشمی اگر بیندازی
دوا نه در دل ما مرکز شفا سازی
فدای نام صمیمی و شاعرانه تان
که باز کرده دلم را به سوی خانه تان
نبود دست من و بی هوا هوایی شد
گمان کنم که گرفته دلم بهانه تان
نشسته ام به سر دوش گنبدت آقا
بیا و پر مده مرغی ز آشیانه تان
دوباره حرف زیارت دوباره حرف حرم
دوباره حرف کبوتر به آب و دانه تان
چقدر عمق بلند کلامتان زیباست
میان صحبت شیرین و عامیانه تان
بخوان که هرچه خوانی برای ما زیباست
رسیدن تو به این خاک هدیه زهراست

کسی که بر لب خود ذکر یا رضا دارد
میان سینه ی زهرا همیشه جا دارد
اگر که بر نخورد بر خدا کجا کعبه
به قدر این حرمت این همه صفا دارد؟
کنار پنجره فولاد مادری خسته
برای کودک خود دست بر دعا دارد
گرفته دامنه های ضریح را مردی
به گریه حاجت امضای کربلا دارد
و نذر روضه ی زهرا نموده می خواند
عقیق سبز علی رنگ کهربا دارد
میان خانه که بستند دست مولا را
میان کوچه شکستند دست زهرا را