بی صدا - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - غزل - مسعود اصلانی - شورمحرّم46

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مثل پرنده بال گشودی رها شدی
کوچک­ترین ستاره سرِ نیزه ها شدی
لعنت به لای لایی این نیزه دار تو
باعث شده است بر سر نی بی صدا شوی
زخم سرت برابر زخم عمو شده
بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی
بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد
چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی
بر روی دست باد عزیز دل رباب
مانند زلف های پریشان رها شدی
در آسمان کرب و بلا ردّ خون توست
تو یک تنه برای خودت کربلا شدی
مسعود اصلانی

غوغا - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - رباعی - عبدالرّحیم سعیدی راد - شورمحرّم45

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گل، غنچه ای از سلاله ی حیدر بود
افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود
آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
آن مرد که نام کوچکش اصغر بود
عبدالرّحیم سعیدی راد

طریقت - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - رباعی - جلیل صفربیگی - شورمحرّم44

 بسم الله الرّحمن الرّحیم
هر چند کلاس درس او یک واحه ست
راهی که به آنجا نرسد بی­راهه ست
پیران همه طفل مکتب او هستند
این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست
جلیل صفربیگی

كشتی نجات - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - رباعی - جلیل صفربیگی - شورمحرّم43

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ی پیكر تو
والله كه كشتی نجات همه است
گهواره ی كوچك علی اصغر تو
جلیل صفربیگی

رباب است و... - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - دوبیتی - علی انسانی - شورمحرّم42

بسم الله الرّحمن الرّحیم
رباب است و خروش و خسته حالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
اگر گهواره را پس داده بودند
دلش خوش بود با طفل خیالی
علی انسانی

بس کن رباب - حسن لطفی - شعر حضرت رباب (س) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 50

به نام خدا

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست  دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
حسن لطفی

نماز عاشقی - محسن ناصحی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم  49

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کنون که حسرت پرواز فرصتم داده
برای بوسه ات ای تیر هستم آماده
گمان مبر که علی رفت و مادرش هم رفت
مرا رباب برای همین زمان زاده
برای بوسه زدن بر گلوی پاره من
تمام عرش خدا هم به سجده افتاده
کسی ندیده کبوتر شبیه من این قدر
که نوع پر زدنش ساده ، رفتنش ساده
نماز عاشقیَم را در آسمان خواندم
که دست های پدر بوده اند سجّاده
به نیزه دار بگویید قدری آهسته
مباد تا که بیفتد سرم در این جاده
محسن ناصحی

خبردار - علی اکبر لطیفیان - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 48

بسم الله...

آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم ، به خدا مسخره کردند
گفتند : مگر صاحب کوثر پدرت نیست ؟
گفتی که مکِش منّت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست؟
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبرت نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبردار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
 علی اکبر لطیفیان

عرش - جعفر رسول زاده - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 47

به نام خدا
تو مثل آن گل سرخی که تازه وا شده است
وَ غنچه غنچه در این دشت رو نما شده است
تو اولین قدم سبزه روی دشت بهار
تو مثل طفل نسیمی که تازه پا شده است
هنوز چشم نجیبت شبیه باران است
که با ترنّم هر قطره هم نوا شده است
تو آن لطیفه ی صبحی که از سحر خورشید
به غمزه غمزه ی ناز تو آشنا شده است
دوباره خنده بزن غنچه ام که دل تنگم
لب شکر شکن تو چه دلربا شده است
تو را چگونه شقایق رقیب خود نکند
که داغ عشق، به درد تو مبتلا شده است
تو روی دست منی تا به عرش می برمت
که فصل سبز ملاقات با خدا شده است
فرات بر دو لب تشنه ی تو می سوزد
مگر برای تو این دشت کربلا شده است
دعای کوچک من در قنوت عشق تویی
که کائنات پر از ذکر ربّنا شده است
جعفر رسول زاده

داغ سخت - جواد حیدری - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 46

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است
بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خون کبوتر است
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است
یا که ببند چشم علی یا که صبرکن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانه ی تیزی خنجر است
سنگ لحد نچیده برویش مریز خاک
تازه بخواب رفته گل من که پرپر است
داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غم ها برابر است
جواد حیدری

نزاع - مصطفی متولّی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 45

به نام خدا
شعاع آه مرا ضرب در عذاب كنيد
محيط درد گلوي مرا حساب كنيد
از التهاب لب من گدازه مي ريزد
براي كشتن آتش فشان شتاب كنيد
حسين آمده تا آبروي آب شود
به جاي هلهله فكري به حال آب كنيد
ميان جمع شما يك نفر مسلمان نيست ؟
كجاست غيرتتان ؟ هاي ! انقلاب كنيد
به پيرمرد جوان مرده كه نمي خندند
حيا كنيد ، از اين ظلم اجتناب كنيد
مرا كه بالش دست رقيّه ميخواباند
نمي شود كه به تير سه شعبه خواب كنيد
به سعي هاجر و سوز گلوي اسماعيل
سراب حلق مرا زمزم رباب كنيد
نزاع غنچه و فولاد آخرش پيداست
سه شعبه را كه نشد ، نيزه را مجاب كنيد
مصطفی متولّی

اگر عطش بگذارد - احمد علوی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 44

به نام خدا
خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد
امام عشق، علَم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد
چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد
که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد
و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر
هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد
رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد
چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد
که روی دست پدر ایستاده جان بدهد
هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد ؛ اگر امان بده
احمد علوی

ابـرهــه - وحید قاسمی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 43

به نام خدا
بر نیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی برای خودت ایستاده ای
مثل بـزرگ های قبیله چـه با غرور
بر پای ادعای خودت ایـستاده ای
شانه به شانه ی همه سـرهای قافله
همراه مـقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها بـه اتکای خودت ایستاده ای
ذبـح عـظیم بـت شکن پـیـر کـربلا
در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای
ای خضر تشنه کام ! دراین گوشه ی کویر
بر چشمه بقای خودت ایستاده ای
ما بین نـاقـه هـای من و عـمّه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسـمان ابری سنگ و کلوخ شهر
بـا سعی بال های خودت ایستاده ای
پیـش سپاه ابـرهــه ی عـابـران شــام
مانند کعبه جای خـودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی کودک رباب!
در محضر خدای خودت ایستاده ای
وحید قاسمی

مدار كهكشان و ممكنات - شعر مدح حضرت علی اصغر علیه السلام - رضا جعفری

به نام خدا

زلال اشك تو رشك فرات است
فرات از صافى چشم تو مات است
وجود تو تعادل بخش اين نهر
كه بى تو آبگيرى بى ثبات است
نماز صبر مى‏خواند كنارت
غمت گرداب كشتى نجات است
نيازى نيست تا حكمت بخوانيم
وجودت شرح اسماء و صفات است
من از عمر كمت خواندم كه روحت
به اين كثرت سرا بى‏التفات است
نخ قنداقه پر پيچ و تابت
مدار كهكشان و ممكنات است

رضا جعفری

علوي زاده اي از نسل خليل - شعر ولادت حضرت علی اصغر (ع) - وحید قاسمی

به نام خدا

چشم يعقوب مسيل نيل است
کودکي در بغل راحيل است
مي توان خواند زپيشاني طفل
چون مسيحا نفس انجيل است
آيه ها مي چکد از لعل لبش
گريه اش لحن خوش ترتيل است
بال فطرس شده گهواره ي او
سايه بانش پر جبرائيل است
علوي زاده اي از نسل خليل
اين پسر کنيه اش اسماعيل است
خنده اش روح غزل هاي بهار
خنده اش شعر پر از تمثيل است
 عرشيان سر خوش آهنگ وطرب
تار و دف در کف اسرافيل است
ريسه آويخته از عرش به فرش
اين هنرمندي  ميکائيل است
مات و مبهوت ملائک ديدند
خنده اي بر لب عزرائيل است
رونقي داده به بازار شعف
 حجره ي غصه وغم تعطيل است
صدقه مي دهد  امشب  آقا
دست هر حور وملک زنبيل است
چه صف طول و درازي دارند!
آخرين کس ته صف هابيل است
هاتفي  گفت به ارباب بهشت
 پسرت مايه ي فخر ايل است
وقت کوچ است ، برو قافله دار
نفرات سفرت تکميل است
وحيد قاسمي

بیچاره ام کردی ! - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر محرم 65

باسم رب الحسین علیه السلام

اولین روز است بی گهواره میگردی علی
یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی
آخرین باری که بستم بند این قنداق را
در دلم افتاد دیگر برنمی گردی علی
بیشتر شرمنده می سازی پدر را گریه کن
بس کن این لبخند اشکم را در آوردی علی
زانویت را جمع کردی بس که پیچیدی به تیر
دست ها را جمع کردی بس که پر دردی علی
باز کن از ساقه این تیر انگشتان خود
نیست هم بازی تو ، بیچاره ام کردی علی
بی تعادل هستی و ماتم چگونه با سرت
حجم تیر حرمله را تاب آوردی علی
میزنی لبخند پیدا می شود سرهای تیر
عاقبت دندان شیری هم در آوردی علی

ساده است... - زهرا بشری موحد - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر محرم 34

به نام خدا
قنداقه اش را بست، حالا اصغرآماده است
سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است
از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
از نسل ماهی های دریاهای آزاد است
نه ضربت شمشیر می خواهد نه نعل اسب
شش ماهه خیلی اربا اربا کردن اش ساده است
تیر سه شعبه کار خنجر می کند اینجا
سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است
از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
سالار زینب امتحان را خوب پس داده است
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است ...
زهرا بشری موحد

بيفت مثل همه مردها به پاي خودت - هادي جان فدا - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر محرم 15

به نام خدا
بگو که يکشبه مردي شدي براي خودت
و ايستاده اي امروز روي پاي خودت
بگو به خيمه ، ز من دست بر نمي داري
و باز در پي اثبات ادعاي خودت-
- از آسماني گهواره روي خاک بيفت
بيفت مثل همه مردها به پاي خودت
که شايد آخر سير تکامل حلقت
سه جرعه تير بنوشي به دست هاي خودت
يکي بجاي عمويت که از تو تشنه تر است
يکي بجاي رباب و يکي بجاي خودت
بده تمام خودت را به نيزه ها و بگير
براي عمه کمي سايه در ازاي خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسيدن به انتهاي خودت
و در نهايت معراج خويش مي بيني
که تازه آخر عرش است ابتداي خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهي شد
درون قلب پدر ، خاک کربلاي خودت
هادي جان فدا

چه نیازی به سه شعبه است؟  - شعر حضرت علی اصغر (ع) - علیرضا لک  -شعر محرم 14

به نام خدا

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟
با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد
خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟
خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد
دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد
شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسد
زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد
علی رضا لک