باسم رب الحسن علیه السلام
شد دوباره چو عطر بهاري
ياد تو در دل دشت جاري
نغمه هاي تو در گوش هر باغ
هست خوشتر ز لحن قناري
جلوه اي كردي و تيرگيها
شد زانوار رويت فراري
نام سبز تو در دفتر دل
ريخت طرحي ز پرهيزگاري
گشت از فيض باران عشقت
چار فصل عطش آبياري
مثل مهتاب در سينه ماست
مهر تو بهترين يادگاري
بي حضور تو از ياد خورشيد
رفت آيين آيينه داري
روي درياي دل مي زند موج
درد و اندوهت از بي قراري
شد زداغ تو اي باغ سر سبز
سينه ها مهبط زخم كاري
از غمت اشك سرشار مهتاب
مي زند سر به ديوار مهتاب
آسماني ترين باور سبز !
ياد تو باغ جان پرور سبز !
كم مباد از سر ما در اين دشت
سايه ات ! نخل بارآور سبز !
ريختي روي هر شاخه گل
طرح تصوير روشنگر سبز
آفتابا ! چرا وقت پرواز
پركشيدي تو با پيكر سبز !
پشت در پشت آلاله خفته است
روي اين دشت پهناور سبز
با حضور گل سرخ اين باغ
چشم بستي تو در بستر سبز
دست پاييزي غم كشيده است
تيغها در چمن بر سر سبز
روز افتادن از پاست ، بگذار
دست در دستم اي ياور سبز
وقت كوچ است ، اي لاله عشق
سرخ بنشين ، مرو از بر سبز !
اي قرار دل بي قرارم !
وقت رفتن مرو از كنارم
از دهانت عقيق يمن ريخت ؟
يا كه خون جگر در لگن ريخت ؟
مثل تصوير « گلهاي پرپر »
پاره هاي دلت در چمن ريخت !
آسمانا ! چرا از نگاهت
اين همه اشك درد و محن ريخت !
آن كه مي خورد نانت ! نمكها
روي زخم تو در انجمن ريخت !
آتش داغت اي شمع سوزان
شعله بر قامت پيرهن ريخت !
دست لرزاني از كينه لبريز
زهر در جام وجه حسن ريخت !
رويش زهر در سينه باغ
لاله ها روي دشت و دمن ريخت !
در نگاه لگن همره زهر
خون تو از عبور دهن ريخت !
قصه كوزه آب و آن زهر
غصه ها در دل و جان من ريخت !
تا از آن آب ، تر شد لب خاك
سينه خاك گرديد صد چاك
تا ز ره مي رسد بي صدا زهر
مي برد ناله را تا خدا زهر
مي گدازد دل و جانِ ما را
مي زند شعله در هر كجا زهر
مثل برق شررزا گذشته است
از سرِ مرزِ بي انتها زهر
روي آيينه دشتِ دل ريخت
طرح اندوهِ صد ماجرا زهر
دست هر آب را بست از پشت
هركجا كرد آتش به پا زهر
هر گلي در چمن ، يا به شمشير
يا كه در خونِ دل خفت با زهر
شهد در كامِ ما ناگوار است
هست در جام تاريخ تا زهر
بر دلِ لاله رويانِ اين دشت
آتش افروخته بارها زهر
هر كجا زهر غم آتش افروخت
باغ جان را زسر تا به پا سوخت
اينچنين كعبه آرزوها
با تو دارد دلم گفت و گوها
با حضور تو اي ابر رحمت
لحظه ها يافتند آبروها
باز برخاست از سينه دشت
بي تو اي سبز من ! هاي و هوها
مي شود با ولاي تو شاداب
دست و روي نماز و وضوها !
خفته از درد ، چون اشك باران
در نگاه تو راز مگوها
بسته پيماني از بغض اندوه
عقده هاي غمت باگلوها
زير باران اشك عزايت
مي دهم سينه را شست و شوها
مثل تو هيچ كس را نديدم
هر چه كردم چودل جست و جوها
كمتر از خارم و فيض رويت
داده چون گل به من رنگ و بوها
دل چو از اشك شد آبياري
دست ما را گرفتي ز ياري !
اي غمت شمع هر محفل ما
ياد تو چلچراغ دل ما
مهر تو مثل خورشيد دارد
ريشه در عمق آب و گل ما
از نگاه كريمانه توست
گشته آسان اگر مشكل ما
دست لطف تو بخشيد اي گل
هر لطافت كه شد شامل ما
ذوق هر موج اين ژرف دريا
مي برد غبطه بر ساحل ما
رفت در باغ ، صدها حكايت
از شكوفايي حاصل ما
آفتاب از سر مهر هر روز
مي نهد پا به سر منزل ما
اين من و دست بخشنده تو
آن تو و جان ناقابل ما
چون « زرافشان » به جان مي پذيرم
گر شود عشق تو قاتل ما
گر چه ما ذره بي نشانيم
با فروغ تو در كهكشانيم
محمد علی صفری