ستم هایی که بااین ایل می شد - حمید یعقوبی سامانی - ویژه نامه اشعار شهادت امام حسن(ع) - شعر 5
باسم رب الحسن علیه السلام
کاسه ای از آب و آتش ، آب و آتش ، شعله ای بر بال جبرائیل می شد
ظهر عاشورا نبود اما گلویش ، هم نوا با حلق اسماعیل می شد
کم کم از بطن جگر یک لخته خون ، مثل انبوه شقایق های وحشی
می شکفت آرام آرام ... آه سردش چارده سال از غم راحیل می شد
شانه های سبز پیغمبر نبود و مردمی بودند اهل بی وفایی
وَ برادر پشت در پشت برادر ، گریه می کرد ... اشک هایش نیل می شد
لحظه ی رفتن چه دشوار است خواندن ، شعری از اندوه آل یاس و یاسین
شعری از پروانه های زخم خورده ، از ستم هایی که با این ایل می شد
سرفه ... سرفه ... لخته های سرخی از خون ، تشت هم طاقت ندارد ... باز هم خون
این مصیبت نامه ها تکرار دارد ، این همان هایی که با هابیل می شد !
فرق حیدر داشت پنداری به سینه زهر در آمیزش با خون ... صدایش
در گلو گم بود اما با سکوتش شادی دلها به غم تبدیل می شد
از جگر گاه وجودش خون بر آمد ، کربلا بود و فرات و شمر آن جا !
ظهر عاشورا نبود اما ... نه ! بود و سال رفتن کم کَمک تحویل می شد
حمید یعقوبی سامانی