کنار درک غربت تو كوه از كمر شكست - شعر امام حسین (ع) - شعر محرّم - شعر عاشورا - علیرضا قزوه

یا رب الحسین(ع)

بجاي شیر ، تیر نوش کرده بود اصغرت
و بعد  تیر و تیغ و نیزه  می زدند  بر سرت
" کنار درک -غربت- تو كوه از كمر شكست"
چقدر زخم تشنه مانده است روی پیکرت
سر حسین(ع) تشنه لب هنوز  روی نیزه هاست
زمانه خاک بر سرم،  زمانه خاک بر سرت
 هزار سال رفت و تو هنوز زخم می خوری
هزار سال رفت و تازه است زخم حنجرت
هزار سال رفت و دسته دسته قوم كوفيان
گرفته تیغ بر کف ایستاده در برابرت
سرِ بروي نيزه ات حقيقت محمّدیست
چرا زمانه  پی نمیبَرد به اصل جوهرت؟
بیا کنار خيمه هاي تشنه لب نگاه كن
ببین که زخم تیرها چه کرده با برادرت
شب وداع آمد و سری زدم بمجلسی
که شعله اش اگرچه بود نام پاک مادرت
تمام شب شکسته  سینه میزدم بیاد تو
و لشكري که اسب می دواند روی پیکرت...
***
نشسته ام  به یاد روزهای دور کودکی
شکسته  دم گرفته ام بیاد دیده ی ترت
سلام می کنم سلام می کنم بزخم تو
سلام می کنم  بعطر جمله های آخرت
سلام ما سلام ما به تشنگان کربلا
سلام ما سلام ما به اکبر و به اصغرت
علیرضا قزوه

دیده به تیغ... - غزل - مرثیه شهادت حضرت مسلم علیه السلام - استاد غلامرضا سازگار

دیده به تیغ دوختم، تا مگر از دعای تو
تو نگه افکنی و من، سر فکنم به پای تو
مرگ بود سعادتم که لحظه ی شهادتم
سایه فکنده بر سرم، قامت دلربای تو
گه بدنم به عشق تو، کوچه به کوچه می رود
گاه سر بریده ام گریه کند برای تو
روی کبود دخترم، هدیه به نازدانه ات
جان دو ماه پاره ام، هردو شود فدای تو
ای نفست روان من، کوفه میا به جان من
ورنه به نوک نی رود، رأسِ زتن جدای تو
چنگ زنند گرگ ها، بر تن پاره پاره ات
شسته زخون سر شود، روی خدا، نمای تو
ای که همه وجود من درغم توست نی نوا
بوده به گوشم از ازل قصه ی کربلای تو
کاش به دشت کربلا بودم و کشته می شدم
با شهدای نی نوا، در صف نی نوای تو
روز ازل شنیده ام، می نگرد دو دیده ام
پنجه ی قهر قاتل و طرهّ ی مشک سای تو
آنچه که می کنم نظر، خورده گره به یکدگر
سوز درون میثم و زمزمه ی عزای تو
 استاد غلامرضا سازگار

تنها یک عاشق... - شعر مدح حضرت زینب(س) - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - رحیم منزوي اردبيلي

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۹
آنکه با عشق حسینی گشته همدم زینب است
آنکه بر سّر شهادت بوده مَحرم زینب است
آنکه شور افکنده با شور حسینی بر جهان
از ازل خو کرده با صد محنت و غم زینب است
آنکه نامش زِینِ اَب خوانده رسول کردگار
چون نگویم من صفای اسم اعظم زینب است
آنکه بر خوانَد حدیث اُمّ اَیمَن بر امام
من به جرأت گویم آن زن هم حسین هم زینب است
آنکه کاخ ظلم و استبداد را با یک خطاب
کند و افکند از پی و بن، ریخت بر هم زینب است
دامن شير خدا بين، شير زن مي پرورد
در شهامت برتر از سارا و مريم زينب است
آنکه اندر مجلس گردنکشان قد کرد عَلم
چون حسین بر دشمنان یکدم نشد خم زینب است
با برادر درد دل مي كرد اين سان تا سحر:
آنكه ريزد از فراقت اشك ماتم زينب است
وصف زینب را ز من مشنو بیا در کربلا
خود ببین چون حامی ناموس عالم زینب است
ملجأ اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود
شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است
پرچمت گر سرنگون شد من نگه میدارمش
غم مخور بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است
منزوي هرگز مزن بیهوده لافِ عاشقی
این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است
رحیم منزوي اردبيلي

شرف جاودان - شعر مدح حضرت زینب(س) - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - قصیده - غلامرضا سازگار

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۸
ای زینب! ای که بی تو حقیقت زبان نداشت
خون آبرو، محبّت و ایثار، جان نداشت
بی تو حیا به خاک زمین دفن گشته بود
بی تو شرف ستاره به هفت آسمان نداشت
در باغ وحی بین دو ریحانه رسول
رعناتر از تو فاطمه سرو روان نداشت
تو عاشقی چو یوسف زهرا نداشتی
او چون تو عاشقی به تمام جهان نداشت
بی تو شکوفه های شهادت فسرده بود
 بی تو ریاضِ عشق و وفا باغبان نداشت
آگاه بود عشق، که بی تو غریب بود
اقرار داشت صبر، که بی تو توان نداشت
در پهندشت حادثه، با وسعت زمان
دنیا سراغ چون تو زنی قهرمان نداشت
تاریخ صابران جهان جانگدازتر
از قصّه صبوری تو داستان نداشت
هفتاد داغ بر جگرت بود و باز خصم
تنها نه از سخن، ز سکوتت امان نداشت
گر پای صبر و همّت تو درمیان نبود
اسلام جز به گوشه عزلت مکان نداشت
کاخ ستم به خطبه توگشت زیر و رو
تابی به پیش قلّه آتش فشان نداشت
این غم کجا بَرَم که گل دامن رسول
آبی به غیر اشک غم باغبان نداشت
شبها گرسنه خفت و نماز نشسته خواند
سهم غذاش داد به طفلی که نان نداشت
او دخت مادریست که از جور دشمنان
حتّی کنار خانه خود هم امان نداشت
روزی به زیر سایه پیغمبر خدای
روزی به جز سر شهدا سایه بان نداشت
زینب اگر نبود، شجاعت به گور بود
زینب اگر نبود، شهامت روان نداشت
زینب اگر نبود، وفا سرشکسته بود
زینب اگر نبود، تن عشق جان نداشت
زینب اگر کمر به اسارت نبسته بود
آزادی این چنین، شرف جاودان نداشت
زینب اگر نبود پس از کشتن حسین
گلدسته صفا به صدای اذان نداشت
"میثم" هماره تا که به لب داشت صحبتی
حرفی بجز مناقب این خاندان نداشت
غلامرضا سازگار

تمام کربلا - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - رباعی - جلیل صفربیگی

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۷
آن روز حسین یک صدا زینب بود
آیینه ی غیرت خدا زینب بود
زینب زینب زینب زینب زینب
آن روز تمام کربلا زینب بود
جلیل صفربیگی

حالا... - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - رباعی - جلیل صفربیگی

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۶
هم یاور و خواهر برادر هایش
هم بود برادر برادر هایش
یک عمر برای پدرش مادر بود
حالا شده مادر برادرهایش
جلیل صفربیگی

شد كعبه ي دل سياه پوشت زينب!- مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - رباعی - علي موسوي گرمارودي

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۵
اي پرچم كربلا به دوشت زينب!
قربانِ تو و خَشم و خروشت زينب!
تا مويِ سرت سپيد شد از غم ِ دوست
شد كعبه ي دل سياه پوشت زينب!
علي موسوي گرمارودي

از جان گذشته - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - احمد علوی

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت۴

این زن که از برابر طوفان گذشته بود
عمرش کنار حضرت باران گذشته بود
صبرش امان حوصله ها را بریده بود
وقتی که از حوالی میدان گذشته بود
باران اشک بود و عطش شعله می کشید
آب از سر تمام بیابان گذشته بود
آتش گرفته بود و سر از پا نمی شناخت
از خیمه های بی سروسامان  گذشته بود
اما هنوز آتش در را به یاد داشت
آن روزها چه سخت و پریشان گذشته بود
آن  پرده های آخر صفین ناگهان
از پیش چشم آینه یک آن گذشته بود
می دید آیه آیه آن زیر دست و پاست
کار از به نیزه کردن قرآن گذشته بود
زینب هزار بار خودش هم شهید شد
از بس که ازکنار شهیدان گذشته بود
یک لحظه از ارادت خود دست برنداشت
عمرش تمام بر سر پیمان گذشته بود
بر صفحه های سرخ مقاتل نوشته اند
این زن هزار مرتبه از جان گذشته بود
احمد علوی

کربلا در کربلا... - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - قادر طهماسبی (فرید)

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت  ۳
سرّ نی در نینوا می‌ماند، اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می‌ماند، اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت، بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابری از ریا می‌ماند، اگر زینب نبود
چشمه فریاد مظلومیّت لب‌تشنگان
در کویر تفته جا می‌ماند، اگر زینب نبود
زخمه زخمی‌ترین فریاد، در چنگ سکوت
از طراز نغمه، وامی‌ماند، اگر زینب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
در گلوی چشم‌ها می‌ماند، اگر زینب نبود
ذوالجناح دادخواهی، بی‌سوار و بی‌لگام
در بیابان‌ها رها می‌ماند، اگر زینب نبود
قادر طهماسبی (فرید)

سال‌ها تا ابد هزارۀ توست - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - ترکیب بند - غلامرضا سازگار

بسم الله الرَّحمن الرّحیم

ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۱

ای وجودت تمامِ ثارالله
 وی علمدار بام ثارالله
 پایدار همیشۀ توحید
 پاسدار قیام ثارالله
 به تو دین متکی است تا محشر
 از تـو پاینده نام ثارالله
 به قیام حسین‌گونۀ تو
 تا قیامت سلام ثارالله
 هر کلام تو یک حماسۀ خون
 هـر نفس یک پیام ثارالله
 همره و هم‌مـرام و همسنگر
 همدم و هم‌کلام ثارالله
 ذوالفقارِ زبان تـو در کام
 تیغ حق در نیام ثارالله
 نام تو، وصف تو، فضیلت تو
 سخنِ صبح و شام ثارالله
 دل نـورانی تو از آغاز
 بــود بیت‌الحرام ثـارالله
 چون تو خواندی خطابه، خونِ گلو
 گشت شیرین به کام ثارالله
 صحبتت: چشمه‌های علم علی
 حــرمتت: احتــرام ثـارالله
 بی تو دین را بقا نبود، نبود
 کربلا کربلا نبـود، نبود
 صبر یک قطره و تـو دریایی
 حلم یک لالـه و تـو صحرایی
 بعد حیدر تو حیدری به سخن
 بعد زهرا فقـط تو زهرایی
 هاجر دو ذبیحِ خفته به خون
 مریم هیجده مسیحایی
 قیمت اشک توست خون حسین
 بلکه خود یک حسینِ تنهایی
 قهرمان، شیرزن تو را خوانم؟
 بـه خدا فوق فوق اینهایی
 علم یک آیه و تویـی قرآن
 علم یک صورت و تو معنایی
 پـدرت زینـتِ تمـام وجـود
 تو که هستیِّ زیب بابایی
 برده دل از حسین، یک نگهت
 بس‌که در چشم او دل‌آرایی
 مادر زهد و عصمت و تقـوا
 دختر قدر و نور و طاهایی
 فاتح کربلا و کوفه و شام
 صاحب خطبه‌هـای غرایـی
 هر بلایی به چشم تو زیباست
 خود به چشم خدا چه زیبایی
 شهدا از تو زنـدگی دارند
 انبیا هم بـه تو بدهکارند
 تو ز تجلیل برتری زینب
 تو هماننـد مادری زینب
 تا صدایت به کوفه گشت بلند
 همه گفتند حیدری زینب
 باعث سرفرازی اسلام
 با سرِ شش برادری زینب
 جز امامت که هست خاص حسین
 بـا امـامت برابری زینب
 منجـی چارمیـن ولـیّ خـدا
 در کنـار بـرادری زینب
 به خدا غیر چارده معصوم
 از همه مردها سری زینب
 همچنان از خطابه‌ات پیداست
 که تو زهرای دیگری زینب
 دخت زهرا، ولی کدامین دخت
 دختِ اسلامْ‌پروری زینب
 بلکه همـراه مـادرت زهـرا
 مــادرِ اهل محشری زینب
 تــو بــه نخــل امیــدِ ثــارالله
 ریشه و شاخه و بری زینب
 خلق را سر به سر در آن صحرا
 ذکر یا زینب است و یا زهرا
 لب خود تا به خطبه وا کردی
 بـااللَّه اعجـازِ مرتضـی کردی
 کوفـه شـد کربلای دیگر تو
 شام را هم تـو کربلا کردی
 تو به یک خطبه، حقّ و باطل را
 تـا قیـامت ز هـم جـدا کردی
 مثـل مـادر برای یاری دین
 بارهـا خـویش را فــدا کردی
 جان به کف داشته چهل‌منزل
 بـه امــام خــود اقتـدا کردی
 در قنوت نماز شب به حسین
 اشک افشانـدی و دعـا کردی
 دست‌هـای یزید را بستی
 نهضت شام را بپا کـردی
 بـا نگـاه حسیـن از دل طشت
 چشم خود بستی و حیا کردی
 تو بـه گـودال شکرهـا گفتی
 تو کـه تقـدیر از خـدا کردی
 چه کشیدی مگر به بزم یزید
 کـه گریبان خـود قبا کردی
 لب و دندان و چوب و طشت و شراب؟
 از چه رو آسمان نـگشت خراب؟
 نفست جـانِ سیدالشهداست
 روح و ریحان سیدالشهداست
 قامتت در ریاض رضوان هم
 سرو بستان سیدالشهداست
 خطبه‌های همیشـه زندۀ تو
 متن قرآن سیـدالشهداست
 از سر نیزه‌ها به زخم سرت
 چشم گریان سیدالشهداست
 عضو عضو تو ای همه توحید
 پر ز ایمـان سیـدالشهداست
 می‌توان در مقام و وصف تو گفت
 آنچه در شأن سیدالشهداست
 در ثنـایت به نیزه در حرکت
 لب عطشـان سیدالشهداست
 نامۀ عاشقانه‌ات بــه خـدا
 جسم عریان سیدالشهداست
 تا زمین و زمان به امر خدا
 تحت فرمان سیدالشهداست-
-نـام تـو، مدح تو، فضائل تو
 ذکر یاران سیدالشهداست
 از خـداوندگار و خلق مدام
 به تو و صبر تو، سلام سلام
 سرفرازی که شد خمیده، تویی
 وارث مادر شهیده تویی
 آنکه خورشیدِ خفته در خون را
 شسته با اشک هر دو دیده تویی
 آنکـه بــا تیـغ نطق حیدری‌اش
 پــردۀ خصــم را دریـده تویی
 آنکــه هــر تلخـیِ مصیبت را
 شهد جان کرده و چشیده تویی
 آنکــه بهــر بقــای عـاشورا
 یک جهان شورآفریـده تویـی
 آنکه زخم درون و زخم سـرش
 آسمان را به خون کشیده تویی
 باعبانی کــه لاله‌هایش را
 دست گلچین به تیغ چیده تویی
 زائری کز هـزار و نهصـد زخم
 پاسخ خـویش را شنیـده تویی
 آسمانی که بی‌ستاره شده
 مهر و ماهش به خون طپیده تویی
 آفتابی که گشته چل منزل
 دور هجده سرِ بریده تویـی
 ذکر سرها هماره بود به لب
 السلام علیکِ یا زینب
 سال‌ها تـا ابد هِـزارۀ توست
 روزها روز یادوارۀ تــوست
 کوفه و شام بعد عــاشورا
 شاهد نهضـت دوبــارۀ تــوست
 همچنان بغـض در گلــو مانــده
 نفس کوفـه با اشارۀ تـوست
 این تن گوشـوار عرش خداست
 یا تو عرشی و گوشـوارۀ تـوست؟
 سنگ قعـر جهنّمش خــوانند
 دل هر کس که بـی‌شرارۀ توست
 این بوَد حلق چاک چاک حسین
 یا همان قلب پاره‌پـارۀ تـوست؟
 اشــک شب‌هــای آسمانـی‌ها
 خون هفتاد و دو ستارۀ توست
 نظـر لطف تو، بـه گریۀ ماست
 اشک شرمنـده از نظارۀ توست
 همــه بیچاره‌ایم و چــارۀ مـا
 نظر رحمت همارۀ تـوست
 چشم مـا در مصیبت تـو گریست
 گر پسندی تو، بهتر از این چیست؟
 به خداوندی خدا سوگند
 به امامـان جدا جدا سوگند
 به محمّد، به فاطمه، بـه علی
 به تمامــیّ انبیــا ســوگند
 به حسینی که تشنه لب، او را
 سـر بریدنـد از قفـا سـوگند
 بـه دو دست بریدۀ عباس
 که جدا شد به کربلا سوگند
 به همان سینۀ شکسته که گشت
 از سـم اسب، توتیـا سـوگند
 به همان طایری که با دمِ تیر
 ذبـح گردیـد در هـوا سوگند
 به یتیمی که چون خیام حسین
 سـوخت دامانش از جفـا سـوگند
 به خروش تو و به خون حسین
 به دو دریای اشک مـا سوگند
 به حسین و بـه ظهـر عاشورا
 به نواهای نینوا سوگند
 به خدایی که بود و باشد و هست
 بـی تو اسـلام رفته بود از دست
 استاد غلامرضا سازگار (میثم)

اسیرانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - خلیل عمرانی - شورمحرّم86

بسم الله الرّحمن الرّحیم
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟
درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
خلیل عمرانی

پرستاری - رباعی - شعر مرثیه امام سجّاد (ع) - محمّدعلی مجاهدی - شورمحرّم85

بسم الله الرّحمن الرّحیم
آگه چو شد از حالت بیماری او
دامن به کمر بست، پی یاری او
چون دید، کسی بر سر بالینش نیست
سرگرم شد آتش به پرستاری او
محمّدعلی مجاهدی

خبر - بحرطویل – شعر مصائب شام - مرثیه امام سجّاد (ع) - غلام­رضا سازگار «میثم» - شورمحرّم84

بسم الله الرّحمن الرّحیم


شهر شام و ملاء عام و کف و خنده و دشنام و گروهی به لب بام و به رخ ننگ و به کف سنگ و به تن جامۀ گلرنگ گرفتند، ره آل‌علی تنگ، تو گویی همه دارند سرجنگ، هم‌آواز و هم‌آهنگ، شده دشمن دادار، پر از کینۀ پیغمبر مختار و علی- حیدرکرار، به آزار دلِ عترت اطهار، همه عید گرفتند به قتل پسر فاطمه آن سیّد ابرار، شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند سرنیزه سر پاک امام شهدا را.
درِ دروازۀ ساعات خبر بود، خبر بود که بر نیزه یکی مهر فروزنده و هفتاد قمر بود به روی همه از ضربت سنگ و دم شمشیر اثر بود، چه سرهای غریبی که روان بر رُخشان اشک بصر بود، سر یوسف زهرا، سر عباس دلاور، سر قاسم، سر اکبر، سر عون و سر جعفر، سر عبدالله و اصغر، سر زیبای بنی‌هاشم و انصار، سر مسلم و جون و وهب و عابس و ضرغامه و یحیا و زهیر و دگر انصار که هر سر به سر نیزه همان وجه خدا بود، چو پروانه در اطراف امام شهدا بود به لب داشت همی ذکر خدا را.
در اطراف، سر خون خدا، خیل رسل یکسره در ولوله بودند، زن و مرد همه گرم کف و هلهله بودند نوامیس خدا یکسره در سلسله بودند، فقط مرد همه آینۀ حسن خدای ازلی بود، غبارش به رخ و چهرۀ او مشعل انوار جلی بود، علی ابن حسین ابن علی بود به گردن عوض شاخۀ گل حلقۀ غل داشت بپا داشت یکی چکمۀ گلگون نه، مگو چکمۀ گلگون و بگو پرده‌ای از خون ز جراحات غل جامعه و بر سرش از سنگ نشان بود، لبش ذکر خدا داشت وَ چشمش به رخ یوسف زهرا نگران بود که می‌دید در آن سر، گل رخسار رسول دو سرا را.
در آن هجمۀ جمعیّت و آن مرحله، گردید روان سهل، به سویش به ادب داد سلامش که در آن سلسله می‌دید بلندای مقامش، الفِ قامت او، دال شده نزد امامش، پس از آن عرض نمود ای گهرِ دُرج ولایت، مه افلاک هدایت، همه عالم به فدایت، منم آن سهل که از زُمرۀ انصار رسولم، که پر از دوستی عترت زهرای بتولم، چه شود گر کنی از لطف قبولم که دل مادرتان، فاطمه، را شاد کنم بر پسر فاطمه امداد کنم، گفت به پاسخ شه ابرار، که ای آمده بر آل علی یار، اگر هست تو را درهم و دینار، بده زود به این کافر غدّار، که بر نیزۀ او هست سر یوسف زهرا شود از دُور و بر دخت علی دور، که این قوم ستمکار، تماشا نکنند عمّۀ ما را.
کوچه‌ها بود پُر از هجمۀ جمعیّت و وجد و شعف و عشرت و نه بین زنان عفّت و مردان شده دور از شرف و غیرت و بر لب همه تبریک، بسی جامۀ نو در بر و لبخندزنان با سر ریحانۀ پیغمبر اسلام رسیدند، به یک کوچه که این کوچه‌ همه قوم یهودند، همه دشمن پیغمبر آل علی و فاطمه بودند در آن لحظه ندا داد، منادی که ایا قوم یهود! آمده هنگامۀ شادی، سر فرزند علی بر سر نی، سنگ ستم دست شما، هر چه توانید، بگویید، بخندید و برقصید، بریزید به فرق سر زینب، همه خاکستر و آرید کنون یاد خود از خیبر و گیرید همه داد خود از حیدر و فرمان ز یزید آمده مأمور به آزار بنی فاطمه کرده است شما را.
یهودان ستم‌پیشه چو این حکم شنیدند، گروهی به لب بام نشستند و گروهی به سوی کوچه دویدند همه عربده مستانه کشیدند، سر یوسف زهرا به سر نیزه چو دیدند، ره جنگ گرفتند و به اولاد نبی کار بسی تنگ گرفتند، به دل، ننگ گرفتند، به کف چنگ گرفتند، زنان از لب بام آتش و خاکستر و خاشاک فشاندند به دشنام همه آتش بغض جگر خویش نشاندند، «ترانه» عوض «مرثیه» خواندند خدا را بگذارید، بگویم، که یهودیه‌ای از بام نگاهش به سر نور دل فاطمه افتاد که لب‌هاش به هم می‌خورَد و ذکر خدا گوید و بگْرفت یکی سنگ چنان بر لب فرزند رسول دو سرا زد که سر از نیزه بیفتاد زمین، ریخت به هم ارض و سما را.
چه بگویم چه شده این‌همه من سنگدل و نوکر بی‌شرم و حیایم چه کنم؟ شعلۀ جان است به نایم عجبا آه که انگار همان پشت در قصر یزیدم، نگهم مانده به ده تن که به یک‌سلسله بستند و همه حرمتشان را بشکستند و بوَد یک سرِ آن سلسله بر بازوی زینب، سر دیگر، گرهش بسته به دست پسر خون خدا، حضرت سجّاد، همه چشم گشودند، مگر کودکی از پای بیفتد به سرش از ره بیداد، بریزند و به کعب نی و سیلی بزنندش، نکند کس ز ره مهر بلندش.... چه بگویم؟ چه کنم؟ دست خودم نیست، خدا عفو کند «میثم» افتاده ز پا را.


غلام­رضا سازگار «میثم»

کربلای تو - قصیده - شعر شهادت امام سجّاد (ع) - غلام­رضا سازگار «میثم» - شورمحرّم83

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ای شام کربلای تو یا زین العابدین!
دل بزم ابتلای تو یا زین العابدین!
یک عمر در فراق جوانان هاشمی
شد خون دل غذای تو یا زین العابدین!
در بین خنده و کف و شادی گریستند
زنجیرها برای تو یا زین العابدین!
چشم حسین و چشم شهیدان کربلا
گریند در عزای تو یا زین العابدین!
ای کاش پر شود عوض اشک چشم ما
از خون ساق پای تو یا زین العابدین!
در حیرتم که از چه به زنجیر بسته شد
دست گره گشای تو یا زین العابدین!
ای کنز مخفی ازلی یک نفر نگفت
ویرانه نیست جای تو یا زین العابدین!
آرد صدای گریه ی ما سر بر آسمان
از اشک بی صدای تو یا زین العابدین!
تا حشر انقلاب حسین است سر بلند
در پای خطبه های تو یا زین العابدین!
در کوچه های شام فقط سنگ های شام
بودند آشنای تو یا زین العابدین!
خاشاک و سنگ و خنده و دشنام و هلهله
گردید رونمای تو یا زین العابدین!
«میثم» سلام می دهد از دور صبح و شام
بر صحن با صفای تو یا زین العابدین!
غلام­رضا سازگار «میثم»

زیباتر از هر روز - غزل - شعر مصائب کوفه - شعر حضرت زینب (س) - علی اکبر لطیفیان  - شورمحرّم82

بسم الله الرّحمن الرّحیم
آورده ام در شهرتان خاکسترم را
آیات باقی ماندۀ بال و پرم را
آورده ام ای کوچه های نامسلمان!
مؤمن ترین فریادهای حنجرم را
دیشب مراعات حسینم را نکردید
در کوفه وا کردید پای مادرم را
من آیه های در حجاب نور هستم
خالی کنید ای چشم ها! دور و برم را
نذر سر این کعبه ی بالای نیزه
در شهرتان خیرات کردم زیورم را
من یک نفر در دو تنم اما دو روز است
از دست دادم نیمه ای از پیکرم را
یک نیمه ام را روی دست نیزه بردید
در محمل بی پرده نیم دیگرم را
اما به توحید نگاهم روی نیزه
زیباتر از هر روز دیدم دلبرم را
علی اکبر لطیفیان

منبع : حسینیه

نقّاش - رباعی - شعر حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - محمّدحسین ملکیان - شورمحرّم81

بسم الله الرّحمن الرّحیم
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
نوبت به لبان خشک عباس رسید
نقّاش چقدر آه باید بکشد
محمّدحسین ملکیان

منبع : آیات غمزه

تن بی سر - غزل - شعر شهادت امام حسین(ع) - سعید بیابانکی - شورمحرّم80

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بگذار كه این باغ، درش گم شده باشد
گل های تَرَش، برگ و بَرَش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش كند این باغ؟
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد
باغ شب من كاش درش بسته بماند
ای كاش كلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل كسی كه
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب، تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری كه پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی كه سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری كه درش گم شده باشد
سعید بیابانکی

قبله گاه - غزل - شعر راه کوفه و شام - شعر شهادت امام حسین(ع) - سعید بیابانکی - شورمحرّم79

بسم الله الرّحمن الرّحیم
فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من! نكند اشتباه می بینم؟
بتاب یوسف من! بوی گرگ می شنوم
بتاب، راه دراز است و چاه می بینم
نظاره می كنم از راه دور سرها را
جوان و پیر سفید و سیاه می بینم
به آیه های كتاب غمت كه می نگرم
تمام را به «كدامین گناه...» می بینم
به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم
سعید بیابانکی

از شوق تو - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - مهدی رحیمی - شورمحرّم78

بسم الله الرّحمن الرّحیم
سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟
که در این­جا دهنم زخم شد آن­جا گوشم
چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده از دهنم تا گوشم
نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد
شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم
پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا
به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم
شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم
شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم
وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم...
ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به گوشم
من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم
مهدی رحیمی

قبله نما - رباعی - شعر حضرت ابالفضل العبّاس علیه السلام - جلیل صفربیگی - شورمحرّم77

بسم الله الرّحمن الرّحیم

"یا من هو اسمه دوا " عبّاس است
"یا من هو ذکره شفا" عبّاس است
کعبه ست حسین و کربلا هم قبله
در مذهب ما قبله نما عبّاس است

جلیل صفربیگی

تنها - رباعی - شعر شهادت امام حسین علیه السلام - شعر راه کوفه و شام - جلیل صفربیگی - شورمحرّم76

بسم الله الرّحمن الرّحیم
"یا زینب" گفت وقتی افتاد حسین
"زینب! "زینب!" گفت و جان داد حسین
حتّی نگذاشت تا که تنها برود
با او سر ِ خویش را فرستاد حسین
جلیل صفربیگی

حق - رباعی - شعر راه کوفه و شام - جلیل صفربیگی - شورمحرّم75

بسم الله الرّحمن الرّحیم
حق دارد اگر که خون ببارد زینب
همراه، برادری ندارد زینب
با سر پی ِ خواهرش دویده تا شام
عبّاس چگونه می گذارد زینب...
جلیل صفربیگی

ای نیزه! - دوبیتی - شعر حضرت رقیّه (س) - شعر راه کوفه و شام - سید حبیب نظاری - شورمحرّم74

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گلی دور از چمن بر شانه ی توست
بهاری بی وطن بر شانه ی توست
کمی ای نیزه! امشب مهربان باش
سر بابای من بر شانه ی توست!
سید حبیب نظاری

ناهموار -  شعر راه کوفه و شام - شعر شهادت امام حسین(ع) - محمّد علی مجاهدی - شورمحرّم73

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کربلا را می ‌سرود این بار روی نیزه‌ ها
با دو صد ایهام معنی‌دار، روی نیزه‌ ها
نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار روی نیزه‌ ها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست
لاله‌ها را سر به سر بشمار روی نیزه‌ ها
زخمی داغند این گل‌های پر پر، ای نسیم!
پای خود آرام‌تر بگذار روی نیزه‌ ها
یا بر این نی­زار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهسته ‌تر بردار روی نیزه‌ ها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش
چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه‌ ها
زنگیان آیینه می‌بندند بر نی، یا خدا
پرده بر می‌دارد از رخسار روی نیزه‌ ها ؟
صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفت‌وگوست
رو به رو، بی‌پرده، در انظار روی نیزه‌ها
یاد داری آسمان!؟ با اختران، خورشید گفت:
وعده ی دیدارمان: این بار روی نیزه‌ ها ؟!
با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد
گرچه راه توست ناهموار روی نیزه‌ ها
ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچه‌ها
بلکه افتد سایه ی دیوار روی نیزه‌ ها
صحنه ی اوج و عروج است و طلوع روشنی
سیر کن سیر تجلّی زار روی نیزه‌ ها
چشم ما آیینه آسا غرق حیرت شد چو دید
آن همه خورشید اختربار روی نیزه‌ ها
محمّد علی مجاهدی

قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - محمّد رسولي - شورمحرّم72

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کوتاه کن کلام... بماند بقیّه اش
مرده است احترام... بماند بقیّه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه اش
هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه اش
شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ­ها تمام... بماند بقیّه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام...؟ بماند بقیّه اش
پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه اش
راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیّه اش
رو کرد در مدینه که یا ایّهاالرّسول
یافاطمه! سلام... بماند بقیّه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدّوام... بماند بقیّه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیّه اش
بر خاک خفته ای و مرا می­برد عدو
من می­روم به شام... بماند بقیّه اش
دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه اش
دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیّه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیّه اش
قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیّه اش
محمّد رسولي

آن اشک‌ها... - غزل - شعر شام غریبان - شعر حضرت زینب(س) - سعید بیابانکی - شورمحرّم71

بسم الله الرّحمن الرّحیم
همین ‌که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت
هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت
نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بی‌سر را
به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت
جهان برای همیشه سیاه شد چون شب
ز چشم‌های ترش هرچه داشت کوکب ریخت
چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟
که جام زینب غم‌دیده را لبالب ریخت
کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک
هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت
زبانه‌های کلامش به جان دم‌سردان
شراره‌ها شد و آتش‌نشانی از تب ریخت
اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی‌رسند به آن اشک‌ها که زینب ریخت
سعید بیابانکی

سمت خدا - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مریم سقلاطونی - شورمحرّم70

بسم الله الرّحمن الرّحیم
داد زد ها... سر از این خاک کجا بردارد؟
کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟
خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟
یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد؟
کسی از بین شما داغ برادر دیده ست؟
یا کسی با دل من داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد...
مریم سقلاطونی

بین دو نهر آب ، تشنه - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم69

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بین دو نهر آب ، تشنه
غرقه به خون ، بی تاب ، تشنه
واجب : جدایی سر از تن
از باب استحباب : تشنه
گهواره ها ! دیگر نجنبید
امکان ندارد خواب ، تشنه
تیری نگاهش سمت مشک است
آماده ی پرتاب ، تشنه
چشم اولی الابصار ، خونین
کام اولی الالباب ، تشنه
حیّ علی حیّ علی خون
گودال تا محراب ، تشنه
"انّا عَرَضنا " روی نیزه است
تفسیر شد أحزاب ، تشنه
یا لَیتَنی کُنتُ مَعَک ، آه !
جاماندم از اصحاب ، تشنه
زهرا بشری موحّد

منبری از نيزه - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - علی­رضا قزوه - شورمحرّم68

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد
طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد
انتخابی سخت، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدان­داری اکبر به فريادم رسيد
تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام - اصغر - به فريادم رسيد
تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد
نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد
جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر! بخوان!
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
علی­رضا قزوه

باد مخالف - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم67

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر که باد مخالف کمی امان بدهد
به نیزه دار بگویم سری تکان بدهد
به نیزه دار بگویم که با تکانی نرم
به ابرهای سر زلف تو دهان بدهد
وَ ماه آمده تا با هلال انگشتش
نشانه های سرت را به این و آن بدهد
نشانه های سری که اگر نگاهش را
به قدر یک سر سوزن به کهکشان بدهد-
-ستاره دست به گوش از همیشه بالاتر
به روی مأذنه ی آسمان اذان بدهد
ستون نیزه ی تو ریسمان باریکی ست
که دست های زمین را به آسمان بدهد
به روی نیزه پریشان نموده ای شب را
چو آن شهاب که گاهی خودی نشان بدهد
مهدی رحیمی

گلی گم کرده ام... - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم65

بسم الله الرّحمن الرّحیم
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی

گلی گم کرده ام... - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم66

بسم الله الرّحمن الرّحیم
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی

روبرو - شعرعاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - شعر حضرت زینب(س) - مهدی رحیمی - شورمحرّم64

بسم الله الرّحمن الرّحیم
روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد
کوه را بر شانه ­هایش داشت امّا ایستاد
گرچه لب­هایش کویری بود لبریز از عطش
تشنگی را سوخت در خود مثل دریا ایستاد
کوفه خونش خواب رفت و لال شد آن­جا که زن
پرده را از چهره­اش برداشت، مولا ایستاد
حرف سرخش را تبسّم بست بر چشم افق
تا ابد چون هر غروبی سرخ برپا ایستاد
دست دور شعله­ی خون حسینش حلقه کرد
سوخت امّا شعله ای از کربلا را ایستاد
مهدی رحیمی

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود - غزل - شعر عاشورا - شعر دهم محرّم - سعید بیابانکی - شور محرّم63

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه چشم انتظار بود
فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود
گویی به پیشواز نزول فرشته ها
صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود
می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود
نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدّمه ی نوبهار بود
شن بود و باد، نخلِ شقایق­تبار عشق
تندیسِ واژگون شده ای در غبار بود
می آمد از غبار، غم آلود و شرم­سار
آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود
بیرون دویده دختر زهرا ز خمیه ها
برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود!
سعید بیابانکی

مجتبای تو - غزل - شعر شب عاشورا - شعر شب دهم محرّم - سیّد محمّدرضا شرافت - شور محرّم62

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شب، شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند
فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند
مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبر وارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند
ساقیَت رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند
آب مال خودشان چشم همه دل واپس
خیمه ها تشنه ی سقّاست اگر بگذارند
قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست
قد سقّای تو رعناست اگر بگذارند
سنگ ها در سخنت هم­نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند
تشنه ای، آه! وَ دارد لب تو می سوزد
آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند
بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند
آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند
رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن
کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند
سیّد محمّدرضا شرافت

بادیه ی ابتلای - شعر شب عاشورا - شعر شب دهم محرّم - نیّر تبریزی - شور محرّم61

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای به خلوت­سرای ما
تا دست و رو نشست به خون می نیافت کس
راه طواف بر حرم کبریای ما
این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز
شیرافکن است بادیه ی ابتلای ما
هم­راز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آن­که با هوس کشور آمده
سر ناورد به افسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما
یزدان ذوالجلال به خلوت سرای قدس
آراسته ست بزم ضیافت برای ما
برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت
چون شاه تشنه کار به شمر و سَنان نداشت
نیّر تبریزی

بیشتر...  - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم60

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
از آن به بعد بود که راه گلو گرفت
***
زینب شده شکسته غرورش، شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت
در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت
علی اکبر لطیفیان

تذهیب - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - مهدی رحیمی - شور محرّم59

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چون زل زدن آخر شیری به شکارش
در بین دو ابرو گِرهی خورده به کارش
آن تیر که رفته ست گره را بگشاید
خود نیز گره خورده به چشمان خمارش
از دور حرم ماه پریشان طرف آب
خارج شده از محور دوّار مدارش
من در عجبم ماه چرا در وسط روز
بر آینه‌ی علقمه افتاده گذارش
تذهیب دو تا چشم و دو ابروی معلّی
قرآن به سخن آمده با نقش و نگارش
طوفان مهیبی ست که تا چشم ببیند
تیر است که از دور می آید به مهارش
بی دست و سر و چشم ولی باز می آید
انگار که با مرگ به هم خورده قرارش
مهدی رحیمی

ماه طایفه - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - سیّد حمیدرضا برقعی - شورمحرّم58

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چشمان خیس علقمه امواج رود بود
آن روز رود، شاهد کشف و شهود بود
آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد
در دست ابن ملجم میدان، عمود بود
از شوق سجده صالح دین از فراز اسب
بر خاک سبز کرب و بلا در سجود بود
شکر خدا که راه تماشا گرفت خون
آخر هنوز صورت مادر کبود بود
این قصّه آب می خورد از چشم شور ماه
نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود
سیّد حمیدرضا برقعی

بانگ العطش - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - شعر حضرت عبّاس(ع) - غلام­رضا سازگار - شورمحرّم57

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چو دید تشنه ی لب های خشک او دریاست
به آب خیره شد و ناله اش زدل برخواست
که آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟
تو موج می زنی و تشنه یوسف زهراست
ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر
ز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست
قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم
که در تو عکس لب خشک سید الشهداست
ز خون دیده ی من روی موج بنویسید
که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست
خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم
سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست
درون بحر همه ماهیان به هم گویند
حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست
نوشته اند به لب­های خشک من ز ازل
که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست
ز شیر خواره برایت پیام آوردم
پیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟
صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو
که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست
سلام خالق منّان سلام خیرالنّاس
سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس
غلام­رضا سازگار

جواب رد - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - مهدي فرجی - شورمحرّم56

بسم الله الرّحمن الرّحیم
جواب رد دادي خاندان مادريَت را
كه آشكار كنی غيرت برادریَت را
عمو تو باشي و اهل حرم جواب نگيرند؟
فرات منتظر است اقتدار حيدريَت را
كسی نديد كه يك لحظه هم بروز ندادی
در آن شكوه عقابی دل كبوتريَت را
اگرچه كينه ی آن قوم، خون پاك تو را ريخت
زبان گشود عرب قصّه ی دلاوريَت را
چنان حسين ز پاكان هاشمی است نژادت
اگر قبول نكردي دمي برابریَت را
تو ماه، ماهِ بني‌هاشمي كه دختر خورشيد
همان نخست پذيرفته بود مادريَت را
مهدي فرجی

سمت حرم - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - مهدی رحیمی - شور محرّم55

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تیغ در بین دو ابروش به هم برگشته
آن­که ابروش چنان تیغ دو دم برگشته
بس که موزون و تراز است به چشمم انگار
پیش بالاش بلندای علم برگشته
ردّ پایش طرف آب چرا این گونه­ ست؟
یک قدم رفته به پیش و دو قدم برگشته
خوب دقّت کن از طرز قدم­ها پیداست
که به کَرّات سرش سمت حرم برگشته
چقدر تیر که تا سینه­ ی او آمده و
دختری خورده به عبّاس قسم... برگشته
از سر یوسف تا آخر قرآن تنش
آیه‌ ی کوته دستان قلم برگشته
تیغ وا کرده دو ابرو وسط پیشانیش
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم برگشته
مهدی رحیمی

امام - غزل - شعر حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شورمحرّم54

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست
حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست
زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست
به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟
حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟
شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست
حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست
نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست
هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست
قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
مرتضی امیری اسفندقه

بُهت - غزل - شعر حضرت زینب (س) - شعر حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - قاسم صرّافان - شورمحرّم53

بسم الله الرّحمن الرّحیم
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
آن صورت مهربان را ، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی
آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی
حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی
شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی
بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی
مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی
قاسم صرّافان

نمی توانم... - قصیده - شعر محرّم - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - علی­رضا قزوه - شورمحرّم52

بسم الله الرّحمن الرّحیم

محرّم آمده از شهر غم علم در دست
برای سينه زدن ، تکيه شد سراسر دست
محرّم آمد و خم­خانه ی ازل وا شد
وضو ز باده گرفتم ، زدم به ساغر دست
حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که : هان حسينم و تنهاترين علم بر دست
حسين آمده تا شرح شقشقيّه کند
حسين آمده با خطبه ی پدر در دست
( چو دست برد به تيغ ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر ، دست؟ )
چو ذوالفقار علی چرخ می زند ، بی تاب
چه حال داده خدایا مگر به اکبر دست؟
ز خیمه گاه می‌ آید چو گردباد عطش
حسین را بنگر پاره ی جگر در دست!
چه روز بود که دیدیم ما به کرب و بلا!
چه حال بود به ما داد روز محشر دست!
بدو شکایت اهل مدینه خواهم برد
به خواب گر دهدم دیدن پیمبر ، دست
نشسته ام به تماشای زیر و رو شدنم
به لحظه ای که برد شمر ، سوی خنجر ، دست
به خویش می نگرم با دو چشم خون آلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور ، دست
به رود علقمه بنگر که می زند بر سر
به دستگیریِمان موج شد سراسر دست!
نمی توانم بر روی عشق ، بندم چشم
نمی توانم بردارم از برادر ، دست
***
تو هر دو چشم من ! از هر دو چشم، چشم بپوش
ز هر دو دست ، برادر! بشوی دیگر، دست
به پای دست تو سر می دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر، دست!
به یاد دست تو ای روشنای چشم حسین!
چقدر شام غریبان زدیم بر سر، دست
تو را فروتنی از اسب بر زمین انداخت
نمی رسید وگرنه به آن صنوبر، دست
قنوت، پر زدن دست­های مشتاق است
به احترام ابوالفضل می کشد، پر، دست!
مگر تو دست بگیری که دست­گیر تویی
به آستان شفاعت نمی رسد هر دست!
اگر چه پیش قدت شد قصیده ام کوتاه
به اشتیاق تو شد، سطر سطر دفتر، دست
حدیث دست تو را هیچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قیامت رود به منبر ، دست!
علی­رضا قزوه

شتاب - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - مربّع ترکیب - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم51

بسم ربّ الحسین...

وقت وداع از حرم نگاه پدرها
ملتمسانه تر است پشت پسرها
آه، پدرهاي خسته، آه، کمرها
آه، پسرهاي رفته، آه، جگرها
می رود و یک­صدا به گریه می افتند
پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند
کیست که خاکش بوی گلاب گرفته؟
اینکه برایش ملک رکاب گرفته
بهر شهادت چنان شتاب گرفته
زودتر از دیگران جواب گرفته
سرکشی عشق او مهار ندارد
بسکه به شوق آمده قرار ندارد
باز نمایان شده جلال پیمبر
باز تماشا شده جمال پیمبر
پرده برانداخته کمال پیمبر
این که وصالش بود وصال پیمبر
سمت عدو نه علیِ اکبرخیمه
می رود از خیمه ها پیمبر خیمه
حیدر کرّار شد، زمان خطر گشت
لشگر کوفه تمام مثل سپر گشت
ریخت به هم دشت را و موقع برگشت
ضرب عمودي که خورد، واقعه برگشت
خون سرش بر روي عقاب چکید و...
راه حرم را ندید و شیهه کشید و...
آن بدنِ از جفا شکسته ترین را
آن بدنِ له شده به عرشه ی زین را
برد سوی دیگری، شکسته جبین را
لشگر آماده نیز خواست همین را
واي که شمشیرها محاصره کردند
از همه سو تیرها محاصره کردند
بی خبرانه زدند، بی خبر افتاد
خوب که بی­حال شد ز پشت سر افتاد
در وسط قتلگاه تا پسر افتاد
در جلوی خیمه گاه هم پدر افتاد
واي گرفتند از دلم ثمرم را
میوه ی باغ مرا، علی، پسرم را
آه ازاین پیرمرد خسته، شکسته
سمت علی می رود شکسته، شکسته
آمد و دید آن تن خجسته، شکست
در بدنش نیزه دسته دسته، شکسته
کاش جوانان خیمه زود بیایند
یاری این قامت شکسته نمایند
علي اكبر لطيفيان

شأن نزول - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم50

بسم الله الرّحمن الرّحیم
پیچید دربین عبایَش جسم اکبر را
"یا ایها المزّمّل" ی عین پیمبر را
صورت به صورت آیه هایش را تلاوت کرد
از بای بسم الله تا لبخند آخر را
دارد تمنّا می کند از چشم خونینش
یک پلک، یک گوشه و یا یک ناز دیگر را
شأن نزول لحظه ی "امَّن یُجیب" این­جاست
این­جا که می بوسد لبش، لب های مضطر را
مانده است برگرداند از میدان شهیدش را
یا نه! بگیرد زیر بازوهای خواهر را
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقودالأثر دیده است
زهرا بشری موحّد

غروب جانگداز - غزل - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - علی­رضا لک - شورمحرّم49

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چشمهایت اقتدار بی مثال نیل بود
یا که اقیانوسی از بال و پر جبریل بود
زیر باران نگاهت قلب لیلا می تپد
بی حضورت کار و بار عاشقی تعطیل بود
از صدای نبض خیمه خوب فهمیدم دلت
تکیه گاه استوار و محکم این ایل بود
لحظه ای در کوچه ی دلتنگی من صبر کن
گر چه سر تا پای تو در سایه ی تعجیل بود
جزء جزء مصحف صدپاره ات را خوانده ام
شیوه ی روخوانی من شیوه ی ترتیل بود
***
می گذارد چهره بر رخسار اکبر ساعتی
این غروب جانگداز ذبح اسماعیل بود
علی­رضا لک

تقسیم زمان - غزل - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم48

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گیسوانت که پریشان به تکان افتادند
باد‌های دم صبح از جریان افتادند
تا به آوای خوش آمدنت گوش دهند
سینه‌ ها، ثانیه ‌ها از ضربان افتادند
ابر و باد و مه و خورشید سرِ داشتنت
لحظه ‌در لحظه به تقسیم زمان افتادند
صبح‌ از ابر و سر ظهر از آن ‌خورشید
بادها هم به تنت‌ بوسه زنان ‌افتادند
تا که ابروی کمان تو دمید از دو طرف
تیرها در دهن چاک کمان افتادند
چشم‌ها پلک نبستند به زیبایی تو
چشم‌ها تنگ شدند و به گمان افتادند
صبح فردا که سر نیزه ‌کشیدند تو را
بادهای دم صبح از جریان افتادند
مهدی رحیمی

سر فرصت - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - غزل - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم47

بسم ربّ الحسین...
با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذرّه ذرّه بدنت را چه به هم ریخته اند
سنگ­ها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند
وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند
تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند
چشم من تار شده، با چه مداواش کنم؟
یوسفم! پیرهنت را چه به هم ریخته اند
عمّه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند
ابروان تو حسینی ست وَ چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند
علی اکبر لطیفیان

بی صدا - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - غزل - مسعود اصلانی - شورمحرّم46

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مثل پرنده بال گشودی رها شدی
کوچک­ترین ستاره سرِ نیزه ها شدی
لعنت به لای لایی این نیزه دار تو
باعث شده است بر سر نی بی صدا شوی
زخم سرت برابر زخم عمو شده
بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی
بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد
چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی
بر روی دست باد عزیز دل رباب
مانند زلف های پریشان رها شدی
در آسمان کرب و بلا ردّ خون توست
تو یک تنه برای خودت کربلا شدی
مسعود اصلانی

غوغا - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - رباعی - عبدالرّحیم سعیدی راد - شورمحرّم45

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گل، غنچه ای از سلاله ی حیدر بود
افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود
آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
آن مرد که نام کوچکش اصغر بود
عبدالرّحیم سعیدی راد

طریقت - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - رباعی - جلیل صفربیگی - شورمحرّم44

 بسم الله الرّحمن الرّحیم
هر چند کلاس درس او یک واحه ست
راهی که به آنجا نرسد بی­راهه ست
پیران همه طفل مکتب او هستند
این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست
جلیل صفربیگی

كشتی نجات - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - رباعی - جلیل صفربیگی - شورمحرّم43

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ی پیكر تو
والله كه كشتی نجات همه است
گهواره ی كوچك علی اصغر تو
جلیل صفربیگی

رباب است و... - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - دوبیتی - علی انسانی - شورمحرّم42

بسم الله الرّحمن الرّحیم
رباب است و خروش و خسته حالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
اگر گهواره را پس داده بودند
دلش خوش بود با طفل خیالی
علی انسانی

طوفانی به سوی دشت - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم41

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود
عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچّه های کوچه های آل هاشم بود
از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود
پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود
سر را جدا کردند اما عمّه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...
زهرا بشری موحّد

درد یتیمانه - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - غزل - حسن لطفی - شورمحرّم40

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ ای
برای درد یتیمانه ‌ات دوا شده‌ای
ربوده باد ز رویت نقاب و می‌ بینم
چقدر شکل جوانی مجتبی شده‌ ای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ ای
چقدر حجله ‌ی دامادیَت پر از سنگ است
به خون نشسته ‌ای اما چه دل­ربا شده‌ ای
دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ ای
پس از صدای نفس‌ های مانده در سینه
پس از صدای تَرَک‌ ها چه بی­صدا شده‌ای
به قد کشیدن تو تیغ ‌ها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای
من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟
حسن لطفی

عسل سرخ - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - غزل - یاسر حوتی - شورمحرّم39

بسم الله الرّحمن الرّحیم
يد موسی و مسيحائیِ عيسی دارد
نفس تيغ كفَش معجز احيا دارد
حسني زاده ولي ابن حسينش گويند
اين حسيني حسني رزم، تماشا دارد
ضربه اي مي زند و هيمنه ها مي شكند
" قاسم " بن الحسن، اسمي كه مسمي دارد
اين پسر آينه ی حُسن حَسَن بود و شكست
پس حَسَن در همه ی كرب و بلا جا دارد
عسل سرخ ز كنج لب او مي ريزد
لعل شيرين و لب و شور معما دارد
تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت
سرو برگشت، قدي هم قد آقا دارد
صورت و سينه ی تو ...، پهلو و بازوي علي...
چقَدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد
یاسر حوتی

تفسیر - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - غزل - حامد اهور - شورمحرّم38

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد
از درد تو تمام تنم تیر می کشد
طاقت ندارم این­همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد
این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد
ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد
این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد
بر خیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد
حامد اهور

ضریح - شعر گودال قتلگاه - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - قاسم نعمتی - شورمحرّم37

یا ربّ الحسین...
می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنازاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی؟
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او؟
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمّه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه ی نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه ی پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمّه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
قاسم نعمتی

پس آفریده اندسرم را برای چه؟- شعرچهارم محرّم - شعرطفلان حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم36

بسم الله الرّحمن الرّحیم
هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟
وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟
گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟
دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟
زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟
من التماس می کنم و طفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را، برای چه؟
از مثل تو کریم توقّع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟
باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟
علی اکبر لطیفیان

قافله ی نیزه دارها - شعر چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - غزل - حسن لطفی - شور محرّم35

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چگونه آب نگردم کنار پیکرتان؟
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان
میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان
چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان
ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان
شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من، شرمنده در برابرتان
خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان
میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان
وَ پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان
حسن لطفی

به اقتدای امام بهشت - شعر حضرت حر (ع) - شعر ورود کاروان اهل بیت به کربلا - ترکیب بند - شور محرّم 34

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شبیه سایه به دنبال شاه می آمد
ز شهر کوفه دمادم سپاه می آمد
حسین معنی آزادی است، این حر بود
که در محاصره ی اشک و آه می آمد
ارادتی که ز عمق دلش به زهرا داشت
عزیز فاطمه را در نگاه می آمد
بدون جذبه ی مولا به قهقرا می رفت
اسیر او شد و خواهی نخواه می آمد
ز خیل بی ادبان گر کسی به جایش بود
به طعن و زخم زبان و گناه می آمد
قرار بود بماند که احترام کند
وگرنه لحظه ی اوّل به راه می آمد
به نام فاطمه لب بسته از تفاخر شد
ز غیر حق که شد آزاد، تازه حر، حر شد
اگر قدم به قدم با حسین حرکت کرد
ز دور فاصله را با حرم رعایت کرد
علیِّ اکبر اذان گفت، گفت: بسم الله
امام کلِّ جهان نیّت جماعت کرد
حسین رحمت خود را به دشمنان هم داد
ز اهل کوفه برای نماز دعوت کرد
دوید حرّ و کنار بُرِیر قامت بست
به اقتدای امام بهشت نیّت کرد
نماز چون که به پایان رسید حر برخاست
وداع کرد و به سمت سپاه رجعت کرد
ز دور دید که  آل علی سوار شدند
و او قدم به قدم با حسین حرکت کرد
به عبد رو سیه اثبات کرد حرِّ شهید
به توبه می شود از نار هم به نور رسید
به روی چهره ی حر، هرم شمس می تابید
به دشت از زه خورشید تیر می بارید
نمود دست دمی سایه بان چشمانش
میان هاله ی گرما امام را می دید
سوال کرد ز خود: پس چرا توقّف کرد؟
کجاست این برهوتی که اهل بیت رسید؟
غریبه ای به حضور امام دیدم، کیست؟
همان که آمده آن پیرمرد موی سفید
اشاره کردن او را به دور می بینم
ولی نمی شنوم این چه گفت و او چه شنید
امام دست به روی محاسنش دارد
مگر چه گفت که رنگ از جمال ماه پرید؟
ندای هاتفی آمد ز عالم بالا
رسید قافله ی عاشقان به کرب و بلا
حسین مشتی از آن خاک در برابر خود
گرفت و گفت به عباس -میر لشگر خود- :
تمام مقصد ما از سفر همین صحراست
علم بکوب به دستان همچو حیدر خود
رباب داد به آغوش زاده ی لیلا
به گاهواره ای از نور علی اصغر خود
پیاده کرد ز محمل امام جانش را
گرفت گرد سفر از لباس دختر خود
همین که خیمه علم شد تمام صف بستند
شنید بانوی عصمت صدای اکبر خود
که عمّه دست خودت را بنِه به شانه ی من
وَ دست دیگر بر شانه ی برادر خود
همین که لحظه ی شور نزول زینب شد
به پیش دیده ی نامحرم آسمان شب شد
به دور محمل خورشید عشق محشر بود
حسین محو جلال و شکوه خواهر بود
ز پشت پرده ی محمل مهی که می تابید
نه اینکه دختر مولا نبود مادر بود
نهاد پای خودش روی زانوی عباس
رکاب دختر زهرا همین دلاور بود
ترنّم صلوات از حرم به گوش رسید
به دور زینب کبری طواف آخر بود
تمام کرب و بلا در برش پر از خون بود
به یاد دست علمدار و تیغ و خنجر بود
حسین خواهر خود را به سمت مقتل برد
به خیمه گاه چو برگشت فکر معجر بود
نوای نوحه ی اهل سماست: یا زینب
تمام روضه ی کرب و بلاست: یا زینب
به گریه گفت ببین طفل کوچک آوردیم
حسین جان عزیزت بیا که برگردیم
من از شراره ی این آفتاب می ترسم
من از تلذّی طفل رباب می ترسم
تو از شهادت شش ماهه گفتی امّا من
ز بند بسته به دست رباب می ترسم
تو از فراق خودت کرده ای حکایت و من
ز ترک جسم تو در آفتاب می ترسم
بیا بزن به کنار فرات خیمه که من
زمرگ ساقی و قحطی آب می ترسم
از اینکه بعد تو با آستین پاره ی خود
به روی چهره بگیرم حجاب می ترسم
تو غیرت الله و من عصمت اللَّهم جانا
ز یاد کوچه و بزم شراب می ترسم
به روی نیزه سری چون رود برابر من
خدا کند که نباشد سر برادر من
شاعر:؟

قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد - شعر حضرت حر (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - غزل - شور محرّم 33

بسم الله الرّحمن الرّحیم
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد
سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به آیینه، رو سپیدت کرد
چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه، حسین؟
کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟
به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود!
حسین آمد و سر شار از کلیدت کرد
جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان
عجب تشرّف سبزی! جنون مریدت کرد
نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد
نه پیشوند و نه پسوند ، حرِّ حرّی تو
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
مرتضی امیری اسفندقه

شهد سرشار شهادت - شعر حضرت حر (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - غزل - شور محرّم 32

بسم الله الرّحمن الرّحیم
عاقبت جان تو در چشمه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد
نور در کاسه‌ ی ظلمت‎زده ‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ ی خواب، افتاد
کارت از پیله‌ ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد
چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد
عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد
ماه را بی ‌مدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد
چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذّاب افتاد؟
چهره‌ی واقعیَت را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد
شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد
امشب از هُرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد
مرتضی امیری اسفندقه

طعم تازیانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - محسن عرب خالقی - شور محرّم 31

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تا تو بیایی خانه ی ما، دیر خواهد شد
در قاب تابوتی تنم تصویر خواهد شد
رفتی نگفتی دخترت دق می کند؟ بابا !
رفتی نگفتی کودک من پیر خواهد شد؟
دیشب میان خواب، خوابیدم به زانویت
خوابی که دیشب دیده ام، تعبیر خواهد شد؟
خوابید اگر امشب گرسنه دخترت غم نیست
فردا به طعم تازیانه، سیر خواهد شد
از گرمی دستان دشمن قطره ی اشکم
تا می چکد بر گونه ها تبخیر خواهد شد
من از خدایم هست دشمن بشکند قلبم
در تکّه هایش عکس تو تکثیر خواهد شد
محسن عرب خالقی

بهانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم 30

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مرا که دانه ی اشک است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست
ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم
به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست
نشان آبله و سنگ و کعب نى کافى ست
دگر به لاله ی رویم نشانه لازم نیست
به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا که یتیمم، بهانه لازم نیست
مرا ز ملک جهان گوشه ی خرابه بس است
به بلبلى که اسیر است لانه لازم نیست
محبّتت خجلم کرده، عمّه دست بدار
براى زلف به خون شسته، شانه لازم نیست
به کودکى که چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست
وجود سوزد از این شعله تا ابد "میثم "
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست
غلام­رضا سازگار

مختصر - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم 29

بسم الله الرّحمن الرّحیم
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با اشک زخم بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشستم یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود، طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتّفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
امشب به رسم «امّ ابیهایی» ای پدر!
از دست گرگ ها پسرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچّه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش
از چشم­های تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه می کنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
علی اکبر لطیفیان

قسمت ما - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم 28

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو را آورده ام این­جا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من  از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگرچه عمّه دلتنگ است امّا عمّه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی؟
سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
***
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلّا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
علی اکبر لطیفیان

شکوه آفرین - شعر اصحاب امام حسین (ع) - شعر یاران امام حسین (ع) - سیّد رضا مویّد - شور محرّم27

به نام خدا
سلام ما به شُکوه آفرین بزم جلال!
بزرگ زاده ی آزاده، «نافع بن هلال»
از او که خوانده حسینش ز بهترین اصحاب
چگونه مدح سرایم که هست ناطقه، لال؟
به نطق محکم خود، شام و روز عاشورا
ببُرد ز آینه ی قلب اهل بیت، ملال
بگفت: بی تو حسین! زندگی مراست، حرام
زهی! که زحمت مادر بر او حلال، حلال
ز بیم حمله ی او، خصم را نبود قرار
ز ضرب نیزه و تیغش، عدو نداشت مجال
نوشته بود به هر چوب تیر، نامش را
از آن که تا نشود ضربِ دست او، پامال
پس از قتال فراوان، اسیر دشمن شد
ولی نکرد تذلّل به پیش قوم ضلال
شکسته بود، دو دستش که دست او بستند
که رشته رشته ی جانش ز تیغ بگسستند
سیّد رضا مویّد

قربانی - غزل - شعر ورود کاروان اهل بیت به کربلا - شعر دوم محرّم - ژولیده نیشابوری - شور محرّم26

به نام خدا
الهی! بهر قربانی به درگاهت سر آوردم
نه تنها سر برایت بلکه از سر بهتر آوردم
پی ابقای «قَد قامَت» بـه ظهر روز عاشورا
برای گفتن «الله اکبر» اکبر آوردم
علی را در غدیر خم نبی بگرفت روی دست
ولی من روی دست خود علی اصغر آوردم
برای آن­که هم­دردی کنم با مادرم زهرا
برای خوردن سیلی سه ساله دختر آوردم
علی انگشتر خود را به سائل داد، امّا من
برای ساربان انگشت با انگشتر آوردم
من «ژولیده» می گویم، حسین بن علی گفتا:
الهی! بهر قربانی به درگاهت سر آوردم
ژولیده نیشابوری

معنی شیب الخضیب - غزل - شعر ورود کاروان اهل بیت به کربلا - شعر دوم محرّم - حسن لطفی - شور محرّم25

به نام خدا
وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟
این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟
بی اختیار باز دلم شور می زند
با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟
شاید رباب بشنود آرام تر بگو
آن تیرهای چلّه نشین مهیب چیست؟
حالا که تیغ خنجرشان برق می زند
فهمیده ام که معنی شیب الخضیب چیست
مادر مرا سپرده به تو جانِ مادرم
آوارگی و یا که اسارت...؟ نصیب چیست؟
حسن لطفی

حجّ پاکبازان - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم24

به نام خدا
چشمه چشمه می جوشد خون اطهرت اینجا
کور می کند شب را زخم خنجرت اینجا
چشمه چشمه می جوشد از دل زمین هر شب
خون اصغرت آن جا، خون اکبرت اینجا
می‏رسد به گوشم گرم بانگ خطبه‏ای پرشور
خطبه‏‏ای که بعد از تو خوانده خواهرت اینجا
از فرات می‏جوشد موج و می‏زند بوسه
بر کرانه ی خشکِ حلق و حنجرت اینجا
در فضا عجب حزنی موج می زند امشب
شیهه می کشد اسبی روی پیکرت اینجا
این فرشته­ی وحی است وحی تازه آیا چیست؟!
روی نیزه می خواند آیه­ای سرت این جا
کیست این که ناآرام در خرابه می گرید؟
موج می­زند در خون، چشم دخترت این­جا
کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می‏شود از نو سهم مادرت اینجا
یک نهال بارآور غَرس می‏شود در خاک
قطع می‏شود دستی از برادرت اینجا
حجّ ناتمام تو راز دیگری دارد
در غدیر خم جاری­ ست حجّ آخرت اینجا
این ضریح شش گوشه، حجّ پاکبازان است
آب می‏شوم از شرم در برابرت اینجا
مرتضی امیری اسفندقه

حسینی بمان و... - مسمط - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم23

به نام خدا

به قلّاده ی نفس گشتم اسیر
شدم زار و شرمنده و سر به زیر
تهی دستم و بی نوا و فقیر
مرا کس نخواند ذلیل و حقیر
مقامم بود بس بزرگ و خطیر
امیری حسین و نعم الامیر
حسین از کرم انتخابم کند
غلام غلامش خطابم کند
گدای در خود حسابم کند
بهشتم برد یا عذابم کند
به عشقش اسیرم اسیرم اسیر
امیری حسین و نعم الامیر
خیالش ز من دل ربائی کند
غمش در دلم خود نمائی کند
نوایش مرا نینوائی کند
بلایش مرا کربلائی کند
بدانند خلق از صغیر و کبیر
امیری حسین و نعم الامیر
منم عار او او بود یار من
ز لطف و کرامت خریدار من
نبودم که او بوده دلدار من
غمش شد انیس دل زار من
از آن دم که مادر مرا داده شیر
امیری حسین و نعم الامیر
اگر چه گنه­کار و آلوده ام
به خاک مزارش جبین سوده ام
دمی بی ولایش نیاسوده ام
گرفتار و دلداده اش بوده ام
از آندم که آب و گلم شد خمیر
امیری حسین و نعم الامیر
ز خون جگر پاک پاکم کنید
سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید
به صحن اباالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حسین و نعم الامیر
به زخم جبین پیمبر قسم
به رخسار خونین حیدر قسم
به محسن به زهرای اطهر قسم
به سبطین و عباس و اکبر قسم
به هفتاد و دو عاشق بی نظیر
امیری حسین و نعم الامیر
دریغا که شد خاک صحرا کفن
بر آن کشته ی پاره پاره بدن
تنش پاره پاره تر از پیرهن
سرش نوک نی با خدا هم سخن
نگاهش سر نی به طفلی صغیر
امیری حسین و نعم الامیر
به سردار بی لشکر کربلا
به سرهای لب تشنه از تن جدا
به قرآنِ زیر سم اسب ها
به خونی که شد خون بهایش خدا
به جسمی که پیچیده شد در حصیر
امیری حسین و نعم الامیر
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن
سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دو گوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حسین و نعم الامیر
غلام­رضا سازگار

شعر غریبی - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - محسن عرب خالقی - شور محرّم22

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یک جهان روضه و یک ماه محرّم داری
آه، آقای غریبم! چقدر غم داری!
تا ابد هم که بخوانند همه مرثیه ات
باز هم روضه ی ناخوانده به عالم داری
این همه زائر دل­سوخته ی خاکت را
از ازل داشته ای تا به ابد هم داری
روضه خوان هات زیادند، یکی شان قرآن
مطلع فجر خدا سوره مریم داری
درد دل کن که نماند به دلت چون پدرت
خواهرت هست کنارت، تو که مَحرم داری
بهترین نوحه ی ما هست «غریب مادر»
صاحب روضه! بگو بهتر از این دم داری؟
تا که نومید نگردد ز درت محتاجی
تو هم انگشت هم انگشتر خاتم داری
وقت تدفین تو ای شعر غریبی! پسرت
دید در وزن تنت چند هجا کم داری
محسن عرب خالقی

خدا نکند... - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم21

بسم الله الرّحمن الرّحیم
من و جدا شدن ازکوی تو خدا نکند
خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
‏صفای دل تویی و دل ز هر چه داشت صفا
صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند
‏جواب ناله ی دل­های خسته بر لب تو است
که را صدا کند آن کو تو را صدا نکند؟
هزار مرتبه حیف از نماز مرده بر او
که زنده مانَد و جان در رهت فدا نکند
‏رضا مباد خدا از کسی که در همه عمر
تو را به قطره ی اشکی ز خود رضا نکند
رهایی همه عالم بُوَد به دست کسی
که هر چه بر سرش آ ید تو را رها نکند
کشیدم از دو جهان آستین که دولت عشق
مرا به جز در این آستان، گدا نکند
‏کسی که خاتم خود را دهد به دشمن خود
چگونه از کرم خود نگه به ما نکند؟
گذشت عمر و اجل پر زند به دور سرم
بمیرم و نروم کربلا؟ خدا نکند
غلام­رضا سازگار

خدا می خواست... - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - هادی جان­فدا - شور محرّم20

به نام خدا
لباسی باید از جنس تجلّی بر تنت باشد
که عریانی گواه اشتیاق رفتنت باشد
نجیبی، مثل اسرار خدا جای شگفتی نیست
اگر جسمت فدای حُرمت پیراهنت باشد
اگر کوهی به این سرهای بی تن هم نظر داری
تو زانو می زنی تا کلّ صحرا دامنت باشد
از این آتش که در سر داری ای وارسته از هستی
سری باقی نمی ماند که محتاج تنت باشد
تو حق بر گردن توحید داری باز سر دادی
مبادا حقّی از حتّی سرت بر گردنت باشد
اگر چه وسعت داغ تو در عالم نمی گنجد
خدا می خواست قلب شیعیانت مدفنت باشد
هادی جان­فدا

ما را چه شده؟ - رباعی - شعر امام حسین علیه السلام - جلیل صفربیگی - شور محرّم 19

بسم الله...
ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟
با آل یزید دست در آغوشیم
حالا که نمی رویم همراه حسین
شمشیر به دشمنان او نفروشیم
جلیل صفر بیگی

تکرار غم - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - سعید بیابانکی - شور محرّم18

به نام خدا
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صح به دیدار تو بر می خیزد
ای مسافر به گلاب نگَهَم خواهم شُست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد
مگر ای دشت عطش نوش! گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد
تو به پا خیز و بخواه از دل من، برخیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد
شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تَر نیزار تو بر می خیزد
مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از آن بوی علمدار تو بر می خیزد
پاس می دارمت ای یاس که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد
ای که یک غافله خورشید به خون آغشته
با مداد از لب دیوار تو بر می خیزد
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
سعید بیابانکی

باران بهار - غزل - شعر امام حسین (ع) - قیصر امین پور - شور محرّم17

به نام خدا
چند وقت است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد
مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد
مثل این است که دارد کم کم
هستیَم رنگ عدم می گیرد
دسته ی سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد
گریه ام، یعنی باران بهار
هم نمی گیرد و هم می گیرد
بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد
لشکر عشق، حرم را به خدا
به خود عشق قسم می گیرد
قیصر امین پور

سر پرواز به سوی غم دیگر دارم - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - مجید تال - شور محرّم16

بسم الله الرّحمن الرّحیم
از خدا آمده ام تا به خدا برگردم
پس چرا از سفر کرب و بلا برگردم؟
می روم پشت سرم آب مریز ای مادر
وطن مادری آنجاست، چرا برگردم؟
من به پابوسی آن سرور بی سر برسم
وای اگر از حرمش بی سر و پا برگردم
کفن و چادر و انگشتر ، سوغاتم نیست
بگذارید که با شرم و حیا برگردم
سر پرواز به سوی غم دیگر دارم
می روم شام مگر با اسرا برگردم
دل بیمار فقط از تو شفا می خواهد
شب جمعه است دلم کرب و بلا می خواهد
مجید تال

کاش می شد - غزل - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم15

بسم الله
ندیدم هر چه گشتم، کوچه کوچه، ردّ پایت را
چه می شد؟ کاش می شد! بشنوم من هم صدایت را
قتیل قبله! دردت را بلا گردان دیرینم
چه می شد؟ کاش می شد! تا سپر باشم بلایت را
ندیدم، با تمام چشم گشتم، چشم هایم کور
تمام عمر هم هرگز نخواهم دید، جایت را
تو را روشن نخواهم دید می دانم ولی یک شب
بیا در خواب من، شاید ببینم خیمه هایت را
دعا کن پرده ی گوشم بلرزد یک صدا ناگاه
خجالت می کشم، نشنیده ام بانگ رسایت را
دعا کن قسمتم باشد، تماشایت شبی در خواب
دعا تو، استجابت تو، اجابت کن دعایت را
رقیّه؟ خیمه ی آتش؟ سکینه؟ قاسم مجروح؟
بگریم - وارث عصمت! - کدامین ماجرایت را؟
خدا در سوگ تو خورشید را ناگاه پنهان کرد
کیَم من؟ تا بگیرم، ای خدا را خون! عزایت را
زبانم را به مدحت باز کردی، لطف کردی، آه
ندیدم، کاش می شد! تا ببینم کربلایت را
مرتضی امیری اسفندقه

کانون ماتم تو - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم14

به نام خدا
دل نیست این که دارم، گنجینه ی غم توست
بیگانه باد با غیر این دل که مَحرم توست
ورد زبانم امسال ذکر مصیبتت بود
امسال عالَم من، در فکر عالَم توست
تصویر کربلایت جاری ست در سرشتم
تا زنده ام نگاهم، کانون ماتم توست
خون تو تا قیامت، می جوشد از دل خاک
سر سبز، خاک این دشت، از خون خرّم توست
سرشار کرد خونت، امسال تشنگی را
این کربلای تفته، سیراب از دم توست
یا رب سَر حسین است، بر روی نیزه آیا؟
یا سِرّ آفرینش؟ یا اسم اعظم توست؟
بگذار تا بگردم، دور تو، کعبه ی من!
ذی الحجّه ی من امسال، ماه مُحرّم توست
مرتضی امیری اسفندقه

عشق عليه السلام - غزل - شعر امام حسین (ع) - علی­رضا قزوه - شور محرّم13

بسم الله...
شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود، هر صبح و شام
باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
پير غلام تو کيست؟ عشق عليه السلام
در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده ی خون در نيام
ساقی بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!
از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده ی حرّ توام، اذن بده يا امام!
عشق به پايان رسيد، خون تو پايان نداشت
آنَک پايان من، در غزلی ناتمام
علی­رضا قزوه

به خود نمی رسم... - غزل - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم12

به نام خدا
کربلا به خون خود تپیدن است
جرعه جرعه مرگ را چشیدن است
کربلا صفا و مروه ای شگفت
پا به پای تشنگی دویدن است
روضه نیست کربلا که بشنوی
کربلا سر بریده دیدن است
خلقت دوباره، جلوه ی جدید
کربلا دوباره آفریدن است
کربلا مرور روشن معاد
از مغاک خاک بر دمیدن است
حرمت حماسه، غیرت غیور
قطره قطره خون شدن، چکیدن است
هر چه می روم به خود نمی رسم
«کربلا به اصل خود رسیدن است»
مرتضی امیری اسفندقه

هرچه می روم... - غزل - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر امام حسین (ع) - علی­رضا قزوه - شور محرّم11

به نام خدا
ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خون­فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود
نطفه ی ولایت ار چه بسته شد؟ در سقیفه بیعتی شکسته شد
امت رسول دسته دسته شد، او سکوت کرد، ناگزیر بود
بعد از آن فتوّت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هرچه دانه کاشتند سنگ شد، پشت هر بهار صد کویر بود
بعد مکّه و مدینه دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتاب سربلند سینه سوز، در حصار نیزه ها اسیر بود
الأمان ز شام، الأمان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کُش کاش کوفه ی بهانه گیر بود
هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود
کربلا به اصل خود رسیدن است، هرچه می روم به خود نمی رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود
علی­رضا قزوه

غربت ماند و عشق تو - قصیده - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر امام حسین (ع) - علیرضا قزوه - شور محرّم10

به نام خدا
نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي ‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم
تو را در شمع‌ ها، قنديل ‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه ی پروانه‌ ها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربّنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه ی كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه ی تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌ كفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ی زهرا
تو را محكم ترين تفسير راز «اِنَّما» ديدم
هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربَّنا در «آتِنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزه‌ ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا و دوش مصطفي ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر هم نواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «أدرِك يا أخا» ديدم
تمام راه را بر نيزه ‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم
دل و دست از پليدي ‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصوّر از تفكّر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
علیرضا قزوه

ساقی بیار باده ی جام حسین را - شعر امام حسین علیه السلام - محمّدسعید میرزایی - شور محرّم9

به نام خدا
راوي رسيده بود ز متن غبارها
وقتي كه تاختند به تن ها، سوارها
راوي نوشت: دست و سر و پا، نوشت خون
در ظهر تيغ ها و سنان ها و خارها
راوي نوشت: دود برآمد زخيمه ها
وقت وداع قافله ­ی سر بدارها
راوی نوشت از پس تزویر کوفیان
بی­مهر خون مباد خط اعتبارها
راوی نوشت شوکت این داغ ناب را
گفتند سال ­ها و نوشتند بارها
هر سال تا که تعزیت او به پا شود
گسترده اند خیمه ی سبز بهارها
شوریدگی آن سر در خون تپیده را
یک عمر سر به سنگ زدند آبشارها
هر سال در حوالی تحویل داغ تو
سر می ­رسند مرثیه خوان، جویبارها
راوی نوشت جوهر خون تو تازه است
هرچند بگذرد ورق روزگارها
تا روز حشر داغ تو ارث بزرگ ماست
از کربلا عزیزترین یادگارها
روای نوشت: آینه ی مشرقین را
ساقی بیار باده ی جام حسین را
محمّدسعید میرزایی

فرجام - غزل - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - هادی جان­فدا - شور محرّم8

به نام خدا
دلم راهی به سرداب مزارت می برد مسلم
بلدچی تو عاشق را زیارت می برد مسلم
نگو از عشق این­گونه که این­جا اهل رازی نیست
که بی­پرواییَت بالای دارت می برد مسلم
وَ می دانی که فرجام قمار خانمان سوزت
تو را بی­ سر به استقبال یارت می برد مسلم
به هفتاد و دو مشتاق شهادت در رکاب عشق
سرت بالای دروازه بشارت می برد مسلم
برای اینکه راه کعبه بویی از خدا گیرد
شمیمت جاده ها را هم به غارت می برد مسلم
پس از سی روز ماندن بر سر دروازه خواهی دید
که دشمن خاندانت را اسارت می برد مسلم
هادی جان­فدا

گرفتار توام  - غزل - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - علی انسانی - شور محرّم7

به نام خدا
گر چه ای یار! اسیر کف اغیار توام
نی گرفتار عدو بلکه گرفتار توام
نام تو وِردِ زبانم به سرِ دار شده ست
تو علی هستی و من میثم تمّار توام
می زند خصم مرا طعنه ولی غافل از آن
بر سرم نیست هوایی که هوادار توام
دستم از پشت اگر بسته، دگر قطع نشد
فکر انگشت تو و دست علمدار توام
گر شکافی لب من خورده دگر چوب نخورد
در غم چوب یزید و لب خونبار توام
دشمنم آب دهد لیک ننوشم هرگز
گرچه لب تشنه ولی تشنۀ دیدار توام
علی انسانی

حرمت - دوبیتی - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - سیّد محمّد جواد شرافت - شور محرّم6

به نام خدا
دلم مانده ست و داغ جان­گدازی
که شد با حرمت نام تو بازی
تنم زخمی، لبم تشنه، دلم خون
امان از این همه مهمان نوازی
سیّد محمّد جواد شرافت

بار سفر - غزل - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم5

به نام خدا
در کوچه گرفتند اگر دور و برش را
چیدند اگر زخم ترین بال و پرش را
این ارث علی دوست ترین های قبیله ست
جا داشت در این شهر ببیند اثرش را 
محراب همین پیر زن کوفه چه خوب است
تا اینکه به پایان برساند سحرش را
این بار به جای گره یِ سبز نگاهش
می بست سر نافله بار سفرش را
این کوفه نشینان که گهی بام نشینند
با سنگ شکستند سر رهگذرش را
دلواپس امروز غریبی خودش نیست
انداخته بر جاده ی فردا نظرش را
مشغول زیارت شده آهسته بنالید
این مرد که بر دست گرفته ست سرش را
علی اکبر لطیفیان

نام حسین می وزد از کوچه های شهر - شعر محّرم - شعر امام حسین(ع) - محمّد سعید میرزایی - شور محرّم4

به نام خدا
شور تو را به کشور جان ها دمیده اند
داغ تو را به بزم جهان ها دمیده اند
سینه به سینه ، داغ اهورایی تو را
در جان مردمان زمان ها دمیده اند
نام حسین می وزد از کوچه های شهر؟
یا شعله در تنور دهان ها دمیده اند؟
با هر محرّم از تَف خون تو، قطره ای
در نای خشک مرثیه خوان ها دمیده اند
خورشیدی و ز جوشش خون تو سال ها
رنگ بهارها و خزان ها دمیده اند
نا منبر عروج تماشاییَت شوند
نی ها شکفته اند و سنان ها دمیده اند
اینک به پاس حنجر سرخ تو در زمین
گل­دسته های سبزِ اذان ها دمیده اند
افشانده اند خون علی اصغر تو را
تا در رگ فلک، فوران ها دمیده اند
آمد بهار و باغ مصیبت، شکوفه کرد
تا از حجاز ، شاه عرب قصد کوفه کرد
محمّد سعید میرزایی

قتيل قبله - شعر محّرم - شعر آغاز محرّم - شعر امام حسین(ع) - غزل - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم3

به نام خدا
دوباره ماه محرّم، دوباره بوي حسين
دوباره برسر هر كوچه گفت و گوي حسين
بيا به دسته ی ما نوحه ی جنون سر كن
كه مي­رويم شباشب، به جست و جوي حسين
حسين، وارث كشف و شهود غار حراست
چه هاي و هوي محمّد، چه هاي و هوي حسين
نبسته اند به روي حسين، هرگز آب
فرات، آب ننوشيد از گلوي حسين
فرات، تشنه ی لب هاي تفته جوشش بود
فرات، آب شد از شرم، رو به روي حسين
قتيل قبله هميشه به ياد مي مانَد
بيا كه مهر نماز است، خاك كوي حسين
چنين كه در دل من ،داغ كربلا جاري ست
شهيد مي شوم از هُرم آرزوي حسين
طلوع مي كند آخر طليعه ي موعود
مسير قبله عوض مي شود، به سوي حسين
مرتضی امیری اسفندقه

گریه در راه است - شعر محّرم - شعر آغاز محرّم - غزل - علی­رضا قزوه - شور محرّم 2

به نام خدا
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی­ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟
اشهد ان لا...شهادت، اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟
یک بغل باران الله الصّمد آورده ام
نوبهار قُل هُوَ الله است می دانی چرا؟
راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است، این راه است می دانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم؟ شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
از محرّم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز امّا بهترین ماه است می دانی چرا...؟
علی­رضا قزوه

اگرچه شور دگر داده ای محرّم را... - شعر امام حسین(ع) - شعر محرّم - غلام­رضا سازگار - شور محرّم1

بسم الله الرّحمن الرّحیم

آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر ۱۴۳۴

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت کبریاست در دل من
نمی دهم به سرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید
به عالمی ندهم این غبار ماتم را
زمان به یاد عزایت محرّم است حسین
اگرچه شور دگر داده ای محرّم را
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزار بار بمیرم نبینم آن دم را
گدای دولت عشقم که فرق بسیار است
گدای دولت عشق و گدای درهم را
به نیم قطره ی اشک محبّتت ندهم
اگر دهند به دستم تمام عالم را
محبّت تو بود رشته ی نجات، مرا
رها نمی کنم این ریسمان محکم را
به عاشقان تو نازم که بهر جان­بازی
گزیده اند همیشه خط مقدّم را
گناهکارم و یک عمر چشم گریانم
به زخم­های تو تقدیم کرده مرهم را
به یمن گریه برای تو روز محشر هم
خموش می کنم از اشک خود جهنّم را
سخن ز سوز دلت با که می توان گفتن
که سوختی دل بیگانه را و مَحرم را
نشست تخت سلیمان به خون چو یاد آورد
حدیث قتلگه و ساربان و خاتم را
سپهر از چه نشد پاره پاره؟ آن ساعت
که نقش خاک زمین دید عرش اعظم را
روا نبود که امّت به سر بریدن تو
دهند اجر رسالت، رسول خاتم را
بنات فاطمه را بانگ العطش بر چرخ
به جای آب بجوشد ز سینه خون یم را
لب از ثنات نگیرد دمی، اگر ببُرند
هزار مرتبه دست و زبان میثم را
غلام­رضا سازگار

انصاف - علی اکبر لطیفیان - آخرین شعر ویژه نامه محرم 1433 - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 110

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در طریقت زحمت بسیارها باید کشید
تا تقرّب منّت جام بلا باید کشید
یار ما بد نیست از ما یک ملاقاتی کند
گه کریمان را به بالین گدا باید کشید
در مسیر دلبر ما چشم پاکی واجب است
گر نظر خورد انتقامش را ز ما باید کشید
نیست توجیه قبولی دیدگان خشک را
از میان چاه ، گاهی آب را باید کشید
وقت روضه زودتر از هر چه باید گریه کرد
سفره چون آماده شد ، فورا غذا باید کشید
الدّوا عند الحسین و الشّفا عند الحسین
بهر درمان یافتن دست از دوا باید کشید
رفته رفته وقت ما دارد به پایان می رسد
تاکه عمري هست ناز یار را باید کشید
عاشقان بی کفن ها با کفن بیگانه اند
بعد مردن روی ما یک بوریا باید کشید
رو به قبله کردن ما بین قبر انصاف نیست
صورت ما را به سمت کربلا باید کشید
علی اکبر لطیفیان

ادامه نوشته

آئینه کارى - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت امام رضا علیه السلام - شورش محتشم 109

بسم الله...

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد
بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد
گفتند جاى توست ، دل را شستشو کردم
پس مى‏شود از خادمان افتخارى شد
مى‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشى
این گونه شد ، دور حرم آئینه کارى شد
گاهى اسیرى لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فرارى شد
گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بى تو دوباره این دلم گرد و غبارى شد
من سائل بى چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهاى سال، دنبال کرم هستم
انگور سرخى سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را
اى خاکِ عالم بر سرم حالا که مى‏آیى
از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را؟
تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى
این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را
وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد
آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را
وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را
در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى
تو کربلاى دیگر در حال تکرارى
قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد
بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى
اى واى اگر امروز روز آخَرت باشد
حیف از سر تو نیست روى خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد
حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت
دختر ندارى لااقل دربدرت باشد
وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست
خوب است پایانش بیان دیگرت باشد
یابن شبیب! آیا شهید بى کفن دیدى؟
در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى؟
علی اکبر لطیفیان

جشن شوم - وحید قاسمی - شعر شهادت امام رضا علیه السلام - شورش محتشم 108

به نام خدا

انگور می خرند پذیرایی ات کنند
مهمان جشن شوم یهودایی ات کنند
شکر خدا که بر بدنت دشنه ای نخورد
قسمت نبود حضرت یحیایی ات کنند
این اشک شوق ماست که شکر خدا نشد
نیزه سوار زخمی صحرایی ات کنند
گل ریختند روی تنت ای غریب طوس
تا در نگاه شهر تماشایی ات کنند
بخشیده اند مهریه شان را زنان شهر
تا گریه بر غریبی و تنهایی ات کنند
وحید قاسمی