بسم الله الرّحمن الرّحیم
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با اشک زخم بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشستم یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود، طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتّفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
امشب به رسم «امّ ابیهایی» ای پدر!
از دست گرگ ها پسرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچّه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش
از چشم­های تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه می کنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
علی اکبر لطیفیان