طوفانی به سوی دشت - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم41

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود
عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچّه های کوچه های آل هاشم بود
از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود
پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود
سر را جدا کردند اما عمّه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...
زهرا بشری موحّد

درد یتیمانه - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - غزل - حسن لطفی - شورمحرّم40

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ ای
برای درد یتیمانه ‌ات دوا شده‌ای
ربوده باد ز رویت نقاب و می‌ بینم
چقدر شکل جوانی مجتبی شده‌ ای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ ای
چقدر حجله ‌ی دامادیَت پر از سنگ است
به خون نشسته ‌ای اما چه دل­ربا شده‌ ای
دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ ای
پس از صدای نفس‌ های مانده در سینه
پس از صدای تَرَک‌ ها چه بی­صدا شده‌ای
به قد کشیدن تو تیغ ‌ها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای
من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟
حسن لطفی

عسل سرخ - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - غزل - یاسر حوتی - شورمحرّم39

بسم الله الرّحمن الرّحیم
يد موسی و مسيحائیِ عيسی دارد
نفس تيغ كفَش معجز احيا دارد
حسني زاده ولي ابن حسينش گويند
اين حسيني حسني رزم، تماشا دارد
ضربه اي مي زند و هيمنه ها مي شكند
" قاسم " بن الحسن، اسمي كه مسمي دارد
اين پسر آينه ی حُسن حَسَن بود و شكست
پس حَسَن در همه ی كرب و بلا جا دارد
عسل سرخ ز كنج لب او مي ريزد
لعل شيرين و لب و شور معما دارد
تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت
سرو برگشت، قدي هم قد آقا دارد
صورت و سينه ی تو ...، پهلو و بازوي علي...
چقَدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد
یاسر حوتی

بهانه - وحید قاسمی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر شب ششم محرّم - شورش محتشم 42

به نام خدا
براي پرزدنت حجم آسمان كم بود
ولي به بال و پر خسته ات،  توان كم بود
شتاب كردي و واماند بند نعلينت
چقدر شوق شهادت ؟ مگر زمان كم بود؟
چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟
جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد
براي كشتن تو بغض نهروان كم بود
به فكر جايزه ي بردن سرت بودند
شراب خون تو در سفره هاي شان كم بود
نفس كشيدن تو رنگ و بوي زهرا داشت
ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود
وحید قاسمی

تکثیر - مصطفی متولی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 41

بسم الله...
لاله ی خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که اینگونه معطّر شده ای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
یک تنه باغی از آلاله ی پرپر شده ای
تنش تیغ و تنم کرببلا را لرزاند
زخمی صاعقه ی خنجر و حنجر شده ای
چه کنم با غم این سینه ی پامال شده
به خدا آینه ی پهلوی مادر شده ای
سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای
این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای
دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای
مصطفی متولی

منّتی بر سر دنیا - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 40

به نام خدا
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته ؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه ی چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقّا دارد
قبضه ی تیغ که می چرخاند
آذرخشی ست که می سوزاند
شور در پهنه ی صحرا انداخت
موج بر سینه ی دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلّا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریّا انداخت
نوبت ازرق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یادِ...
... ضربه ی کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد

حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
شاعر : ؟

آشنا - حسن لطفی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 39

به نام خدا

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته ، مرا مجتبی شدی؟
لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا ، چه شده بی‌صدا شدی
افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای
از دست رفته‌ای و پر از ردّ پا شده‌ای
از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره ی ‌دلم که چنین نخ‌نما شدی
دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام
با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی
بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای
یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی
گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی
حسن لطفی

دشتی از آه - حسن لطفی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم  38

به نام خدا
چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی شود
ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه ی زن ها نمی شود
تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی شود
باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی شود
باور نمی کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یک جا نمی شود
تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود
این نعل های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدّت شبیه قامت سقا شده ببین
مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده
دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده
از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار
حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده
با من بگو به دست که افتاده کاکلت
این طور موی پر شکنت زیر و رو شده
از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته
از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده
انگار جای فاصله ها پر نمی شود
از بس تمامی بدنت زیر و رو شده
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدّت شبیه قامت سقا شده ببین
حسن لطفی

بی تعادل سر زین   - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر محرم 13

به نام خدا
چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت
در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت
هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه
جلوی پای عمو بود خودش را انداخت
با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش
کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

***
بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد
هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت
بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت
نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت
اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند
پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت
با عمو گفتن خود جان عمو را برده
آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت
علیرضا لک

نيزه اي در طواف - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرم - شعر محرم 12

به نام خدای محرم

ابر زخمت دوباره بارش كرد
آسمان را دچار لرزش كرد
چشم در خون نشسته ام ، قاسم
زخم هاي تو را شمارش كرد
كاكلت دست يك مغيره صفت
خنده اش با كنايه غرش كرد
اي يتيم حسن ، گلوي تو را
سايه ی دشنه اي نوازش كرد
نيزه اي در طواف سينه ي تو
با خداي خودش نيايش كرد
زير نعل زمخت صدها اسب
درد صبر تو را ستايش كرد
خس خس سينه ي شكسته ي تو
صحنه را موبه مو گزارش كرد

وحید قاسمی

یک دشت نیزه دور تنت  - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر محرم 11

به نام خدا
گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده
باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده
یک دشت سنگ بوسه بر روی گونت زده
یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده
با من بگو به دست که افتاد کاکلت
اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده
تقصیر استخوان سر راه مانده است
شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده
این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من
چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده