بسم الله...
لاله ی خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که اینگونه معطّر شده ای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
یک تنه باغی از آلاله ی پرپر شده ای
تنش تیغ و تنم کرببلا را لرزاند
زخمی صاعقه ی خنجر و حنجر شده ای
چه کنم با غم این سینه ی پامال شده
به خدا آینه ی پهلوی مادر شده ای
سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای
این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای
دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای
مصطفی متولی