راوی - محمّد سعید میرزایی - شعر شهادت امام زین العابدین علیه السلام - شورش محتشم 89

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده
یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده
یک جا ز پیر کوفه شنیده است ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده
هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده
با پای خسته راه بر خلق آمده
با دست بسته کار گشای جهان شده
بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده
از بس گریسته است چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده
محمّد سعید میرزایی

احلی من العسل - سیّد حمیدرضا برقعی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 88

بسم الله الرّحمن الرّحیم
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد
سیّد حمیدرضا برقعی

شطّ صحیفه - خلیل ذکاوت  - شعر شهادت امام سجّاد علیه السلام - شورش محتشم 87

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وقتی به ناله‌های تو نزدیک می‌شویم
از عمق روح شب‌زده تحریک می‌شویم
سرمست و سرخ سرخ به قلب سیاه شب
مثل شهابِ حادثه شلّیک می‌شویم
در ما بخوان همیشه، که ما نیز مثل شام
بی‌نور خطبه‌های تو تاریک می‌شویم
جان را می‌افکنیم به شطّ صحیفه‌ات
وز خاک، خاک یخ زده تفکیک می‌شویم
دردا، به عمق راز تو هرگز نمی‌رسیم
مانند مو اگر چه که باریک می‌شویم
با این خروش موج و شب، ای ساحل نجات
آیا سپیده‌ای به تو نزدیک می‌شویم 
خلیل ذکاوت

می سوخت حرم... - سید حبیب حبیب پور - شعر شهادت امام سجّاد علیه السلام - شورش محتشم 86

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو رفتی و سوگ و سوزها یارم شد
خون دل من یار شب تارم شد
می سوخت حرم در آتش و من - بیمار
اندوه و غم و درد پرستارم شد
سید حبیب حبیب پور

میان دار - محمّد سهرابی - اشعار جمعه ها (قسمت شصت و یکم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
هست تا اشک میان دار نگاه من و تو
در نیفتند به هم خیل سپاه من و تو
چشم معمار تو برداشت ز جا بیتم را
که دو مصرع نشود حائل راه من و تو
روبروی تو نشستن چه صفایی دارد
مردمان گر که نباشند گواه من و تو
تو ز افعال من و من ز غمت می گریم
می کشد چرخ فلک آب ز چاه من و تو
روز عاشق به سر زلف تو می ماند و بس
هر دو پیچیده به هم رویِ سیاه من و تو
جوشش اشک ز وا بودن چشمانم نیست
دود در دیده فزون گشته ز آهِ من و تو
بر سر تربت ما شاخه تاکی بنشان
که نجاتم دهد از حشر گیاه من و تو
محمّد سهرابی

حریف صبر - حسین ایمانی - شعر امام حسین (ع) - شعر حضرت زینب سلام الله علیها - شورش محتشم 85

به نام خدا

باور نمی کنم سفر بی تو را حسین
بی تو کشیده شد حرمت تا کجا ؟ حسین
فرماندهی ارتش غم دیدگان، منم
فرمانروای ارتش بر نیزه ها : حسین
با دست بسته رفته به میدان حفظ دین
عباس گونه ، بانوی کرب و بلا حسین
هرگز حریف صبر خداوندیم نشد
در شام و کوفه ، سنگ و غم و ناسزا حسین
گاهی به روی نیزه و گاهی به زیر چوب
لب های تو شده هدف بی حیا حسین
با خطبه های حیدریم نهضتت گرفت
حتی درون کاخ پر از فتنه پا ، حسین
مأمور صبر و گریه ی بر روضه ات شدم
با هر نفس برای تو گیرم عزا حسین
اشکم میان روضه ی تو می چکد ولی
چشمم به راه منتقم نینوا حسین
حسین ایمانی

اگر بگذارند... - جلیل صفر بیگی - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 84

به نام خدا...
این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می آید
این خیل بلندگو اگر بگذارند
جلیل صفر بیگی

اذان به وقت گلوی بریده - علی رضا قزوه - شعر امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 83

باسم ربّ الحسین علیه السلام
به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد
غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم
غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل
ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم
هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی
زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم....
به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه
مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم
به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
علی رضا قزوه

امسال هم بدون تو ... - محمد علی بیابانی - اشعار جمعه ها (قسمت شصتم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
روزی هزار بار که شکر خدا کنیم
شاید که حق آمدنش را ادا کنیم
شب های ماتم آمده باید که خویش را
آماده تا برای دو ماه عزا کنیم
امسال هم بدون تو سر زد هلال غم
کی با رخ تو دیده به این ماه وا کنیم ؟
ما عهد کرده ایم ، به هر بزم روضه ای
اول برای روز ظهورت دعا کنیم
صاحب عزا بیا که به اذن نگاه تو
در سینه باز خیمه ی ماتم به پا کنیم
دستی بده که سینه زن نوحه ها شود
اشکی بده که خرجی این دیده ها کنیم
شاگرد مکتب شهدا و ولایتیم
هیهات اگر که بیرقتان را رها کنیم
یک روز میرسد که همه در جوار تو
عزم زیارت نجف و کربلا کنیم
محمد علی بیابانی

كاش ما هم به درد مي خورديم - وحید قاسمی - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شورش محتشم 82

به نام خدا

كاش ما هم كبوترت بوديم
آستان بوس محضرت بوديم
كاش با بال هاي خاكي مان
لااقل سايه گسترت بوديم
كاش ما هم به درد مي خورديم
فرش قبر مطهرت بوديم
كاش مي سوختيم از اين غربت
شمع بالاي بسترت بوديم
كاش مي شد كه محرمت بوديم
عاشقانه ابوذرت بوديم
كاش در كوچه ي بني هاشم
پيش مرگان مادرت بوديم
كاش ماه محرمي آقا
يك دهه پاي منبرت بوديم
كاش مي شد كه گريه كنهاي
روضه ي تيغ و حنجرت بوديم
كاش مي شد كه سينه زن هاي
نوحه ي گريه آورت بوديم
كاش در روز تشنگي -محشر-
باده نوشان ساغرت بوديم
در قيامت به گريه مي گوييم:
کاش! اي كاش نوكرت بوديم
وحید قاسمی

آتش علمدارم شده - حبيب الله چاپچيان - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شورش محتشم 81

به نام خدا

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماریم آتش پرستارم شده
ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده
پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده
ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده
جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهائیم تنها همین یارم شده
من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده
بس که اشک آیدبه چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟
جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده
گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده
شعله های کربلا آتش به جانم زد حسان
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده
حبيب الله چاپچيان

فریاد خون - غلامرضا سازگار - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 80

باسم ربّ الحسین علیه السلام

ای عرشیان خاکِ عزا بر سر بریزید
ای ساکنان آسمان ها پر بریزید
ای کاش اهلت را فرو می بردی ای خاک
خون گریه می کردی و خون می خوردی ای خاک
روز بزرگ محشر کبراست امروز
یا روز عالم سوز عاشوراست امروز؟
جنگ میان حق و باطل گشته آغاز
قومی به چاه نیستی ، قومی به پرواز
این جنگ تا صبح قیامت پایدار است
بر خلق عالم حق و باطل آشکار است
این نکته در فریاد خون هر شهیدی است
ای اهل عالم کی حسینی، کی یزیدی است؟
گردون بدان وسعت ز گردش مانده امروز
خورشید خون از چشم خود افشانده امروز
امروز جسم میهمان نیزه داران
هم سنگ باران می شود هم تیرباران
امروز دل از شعله مالامال گردد
قرآن به زیر دست و پا پامال گردد
امروز حق آل پیغمبر ادا شد
رأس حسین او به ده ضربت جدا شد
انگار می بینم که در آغوش گودال
صیاد خوشحال است و صیدش رفته از حال
انگار می بینم قمر در خون نشسته
گودال پر گردیده از نیزه شکسته
انگار می بینم که ماه انجمن ها
افتاده در دریای خون تنهای تنها
انگار می بینم به پیش چشم بلبل
نیش هزاران خار را در قلب یک گل
انگار می بینم همه عالم سیاه است
انگار می بینم خدا در قتلگاه است
انگار می بینم که یک گردون ستاره
می تابد از اندام جسمی پاره پاره
انگار می بینم زمین دریای خون شد
خورشید بر کف قاتل از مقتل برون شد
انگار می بینم جراحات تنش را
زهرا تماشا می کند جان دادنش را
انگار می بینم چو مرغ بی پر و بال
یک اسب بی صاحب برون آید ز گودال
انگار می بینم که زینش واژگون است
انگار می بینم که یالش غرق خون است
انگار می بینم سری بالای نیزه است
انگار می بینم که زهرا پای نیزه است
انگار می بینم که طفلی داغدیده
از ترس زیر بوته ی خار آرمیده
انگار می بینم برای گوشواره
چون قلب زهرا گوش ها گردیده پاره
انگار می بینم حرم آتش گرفته
دامان طفلی محترم آتش گرفته
انگار می بینم فضا لبریز دود است
پنهان به زیر خارها یاس کبود است
انگار می بینم که زیر تازیانه
بر دسته گل های خدا مانده نشانه
انگار می بینم که در اطراف گودال
از ضرب کعب نی زمین خوردند اطفال
انگار می بینم که پشت خیمه مادر
انداخته خود را به روی قبر اصغر
انگار می بینم که با افغان و ناله
در قلب صحرا گم شده طفلی سه ساله
انگار می بینم که همچون شاخه ی یاس
افتاده زیر پا چو قرآن، دست عباس
انگار می بینم تنی در خون نشسته
اعضاش پاره استخوان هایش شکسته
انگار می بینم ز پیغمبر بریدند
هجده جوان هاشمی را سربریدند
انگار می بینم به خون خفتند یاران
کردند دشت کربلا را لاله باران
انگار می بینم غل و زنجیر کین را
بر ناقه زخم پای زین العابدین را
انگار می بینم در آن صحرا یکی نیست
پرسد گناه این زنان و دختران چیست
در چنگ شاهین مانده مرغی بی پر و بال
نامردها! کشتید زینب را به گودال
***
ای از سقیفه کرده بیرون دست کینه
ای از مدینه بغض زهرایت به سینه
سیلی مزن بر صورت طفل سه ساله
آخر مگر او از فدک دارد قباله؟
***
پیوسته میثم! شعله ات از دل برآید
تا منتقم از پرده ی غیبت در آید

غلامرضا سازگار


برای استفاده از تمامی اشعار ویژه نامه ی شورش محتشم از گزینه های زیر استفاده کنید :

شورش محتشم ، اشعار محرم و صفر 1433  امام حسين (ع) - شب دوم محرّم - شب دهم محرّم - شب عاشورا - روز عاشورا  حضرت اباالفضل (ع) - تاسوعا - شب نهم محرّم  حضرت زينب کبري (س) - طفلان حضرت زینب (س) - شب چهارم و دهم محرّم  حضرت علي اکبر (ع) - شب هشتم محرّم

 حضرت علي اصغر (ع) - شب هفتم محرّم  حضرت قاسم بن حسن (ع) - شب ششم محرّم  حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شب پنجم محرّم  اشعار اصحاب امام حسین (ع) - شب چهارم محرّم  حضرت رقيه سلام الله عليها - شب سوم محرّم

راه تيغ ها كج شد - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 79

بسم الله الرّحمن الرّحیم
خدا صداي خودش را شنيد از دهنت
دويد داخل گودال و ديد از دهنت-
-تلفّظ لغت يا غياث مشکل بود
به گريه نيزه به بيرون كشيد از دهنت
به سمت پهلوي تان راه تيغ ها كج شد
همين كه نام مدينه پريد از دهنت
تو تشنه و جگر نيزه ها خنك مي شد!
نسيم باغ فدك مي وزيد از دهنت
خدا براي بهشت خودش،شقايق را
غروب روز دهم آفريد از دهنت
وحید قاسمی

غنيمت - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 78

بسم الله...
با اين شتاب فكر كنم سر مي آورد
با اين شتاب ، حوصله را سر مي آورد
مي تازد و غنيمت جنگ غروب را
از چنگ سي هزار نفر ، در مي آورد
حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش
يك باغ سيب سرخ معطّر مي آورد
سرمست سود دادو ستدهاي كربلاست
دارد چقدر چادر و معجر مي آورد
نرخ طلاي كوفه سقوطش مسجّل است
از بس كه گوشواره و زيور مي آورد
دود و تنور روشن و عطري شبيه عود
اينجاي روضه داد مرا در مي آورد
وحید قاسمی

دعای حرز لب - حسین رستمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 77

به نام خدا

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت...
برو حسین که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا میبری به همراهت
نمیبری بدنم را چرا به همراهت؟
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه می زند این نظم را به هم راحت
برو که با خبری من چگونه می آیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...
دلی دوتا و  قد و قامتی دوتا تر از آن
برو که من شده ام چندتا به همراهت
نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد
می آمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور می شوی اما هنوز اینجایی
برای آنکه نبردی مرا به همراهت
حسین رستمی

مراقب - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 76

به نام خدا

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان

انفاق - سیّد محمّد حسینی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 75

باسم رب الحسین علیه السلام
آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است - احمد جلالی - شعر شب عاشورا - شورش محتشم 74

بسم الله الرّحمن الرّحیم

شب وصل است و تب دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازی شان اهل نظر حیران است
گوییا مشعله از بام فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
یا رب این بوی خوش از روضه ی جان می آید
یا نسیمی است کز آن سوی جهان می آید
یارب این نور صفات از چه مکان می آید؟
عجب این همهمه از حور جنان می آید
یا رب این آب حیات از چه دلی جوشان است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گوش تا گوش همه کرّ و فر دشمن پست
شاه بنشسته بر او حلقه ی یاران الست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
چار تکبیر زده یک سره بر هر چه که هست
خیمه در خیمه صدای سخن قرآن است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
وه از آن آیت رازی که در آن محفل بود
مفتی عقل در این مسئله لا یعقل بود
عشق می گفت به شرع آنچه بر او مشکل بود
خم می بود که خون در دل و پا در گل بود
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست
او چو شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست
شرف میکده از مستی پیمانه ی اوست
هر کجا خانه ی عشق است همه خانه ی اوست
حالیا خیمه گهش بزم گه رندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
محرمان حلقه زده در پی پیغامی چند
چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
که نمانده ست ره عشق مگر گامی چند
در بلاییم ولی عشق بلاگردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
امشب است آن که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده ی مستانه زدند
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
یوسف فاطمه را ننگ جهان زندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا عمل مذهب رندان بکنم
قطع این مرحله با ملک سلیمان بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم
آنچه استاد ازل گفت بکن آن بکنم
عاقبت حانه ی ظلم است که آن ویران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
و به تاریکی شب ره به کناری گیرند
صادقان زآینه ی صدق غباری گیرند
صحنه ی مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
در شب قدر نگفت از سر و سامان زینب
داشت اندیشه ی فردای یتیمان زینب
گفتی از یاد پریشانی طفلان زینب
داشت امشب همه گیسوی پریشان زینب
این چه خوابی ست که در خواب گه شیران است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا قد رعنای حسین است کمان
باز جوید شه بی یار ز عباس نشان
ز علمدار خود آن خسرو شمشاد قدان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند
صبر از این بیش ندارم چه کنم ؟ تا کی و چند ؟
جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند
بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه ی قند
دستی اندر خم زلفش که چنین پیچان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
نفس همّت پاکان دو عالم با اوست
زخم شمشیر وسنان چیست که مرهم با اوست ؟
پس چه رازی ست که خنجر به گلو برّان است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
شام فردا که رسد زینب گریان و دوان
در هیاهوی رذیلانه ی آن اهرمنان
پرسد از پیکر صد چاک شه تشنه زبان
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
جگر رود فرات از دل او سوزان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او که دربانی میخانه فراوان کرده
نوش پیمانه ی خون بر سر پیمان کرده است
اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پریشانان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گفت عباس که: من از سر جان برخیزم
از سر جان و جهان دست فشان برخیزم
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
من به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
این چه روح است و کرامت که در این یاران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
احمد جلالی

زهر چشم - وحید قاسمی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 73

به نام خدا

خواب دیدم در این شب غربت
خواب دستی عجیب و خون آلود
خواب دیدم که پیکرم خواهر
طعمه ی گرگ های وحشی بود

اضطرابی به جانم افتاده
که بیان کردنش میسّر نیست
یک جوان مرد با شرف زینب
بین این سی هزار لشگر نیست

ماجراهای عصر فردا را
در نگاه تر تو می بینم
راضیم به رضای معبودم
تا سحر بوته خار می چیینم

شب آخر وصیّتی دارم
در نماز شبت دعایم کن
ظهر فردا به خنده ای خواهر
راهی وادی منایم کن

باغ سرسبز خاطراتت را
غصه پاییز می کند زینب
گوش کن شمر خنجر خود را
آن طرف تیز می کند زینب

عصر فردا از اهل بیت رسول
زهر چشمی شدید می گیرند
وقت تاراج خیمه های حرم
چند کودک ز ترس می میرند

کوفیان شهره ی عرب هستند
مردمانی که دست سنگین اند
رسمشان است میوه را در باغ
با همان شاخ و برگ می چینند

دور کن از زنان و دخترها
هرچه خلخال در حرم داری
خواهرم داخل وسایل خود
روسری اضافه هم داری؟

عصر فردا بدون شک اینجا
می زند گردباد خاکستر
با صبوری به معجرت حتما
گره ی محکمی بزن خواهر
وحید قاسمی

لحظه‌های آخر - حسن لطفی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 72

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضه‌های مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
حسن لطفی

یغما - حبیب الله چایچیان - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 71

بسم الله الرّحمن الرّحیم
امشب شهادت نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان ، این دشت ، دریا می‌شود
امشب کنار یکدگر ، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان ، چون قلب زهرا می‌شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الأمان ، زین دشت بر پا می‌شود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته‌است
فردا خدایا بسترش ، آغوش صحرا می‌شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند
فردا به زیر خارها ، گم گشته پیدا می‌شود
امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود
امشب بـه خـیـل تشنگان ، عباس باشد پاسبان
فردا کنــار علقمــه ، بــی دسـت سقـّا می‌شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب سرنگون ، ایــن سـرو رعنا می‌شود
امشب گرفته در میان اصحـاب، ثارالله را
فـــردا عــزیــز فاطمـه ، بی یــار و تنــها می‌شود
امشب به دست شاه دین ، باشد سلیمانی نگین
فردابه دست ساربان ، این حلقه یغما می‌شود
امشب سَرّ سِرِّ خــدا بر دامـــن زینـب بود
فردا انیس خولی و دیــر نصاری مــی‌شود
ترسم زمین وآسمان ، زیر و زبر گردد«حسان»
فردا اسارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود
حبیب الله چایچیان «حسان»

نایاب - سید حمید رضا برقعی -  شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم  70

به نام خدا

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی‌اش آب کـند دریا را
آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب
ماه می‌خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می‌خواست ببیند لـب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب
زخم می‌خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
روی دست تو ندیده است کسی دریا را
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
سید حمید رضا برقعی

شراب - قاسم صرّافان - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 69

بسم الله الرّحمن الرّحیم

گفتند ماهی‌ها که آب آورده‌ای سقا
نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ای سقا
پیچیده ابرو!  در افق عطر تو پیچیده
گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا
رفتی بپرسی: آخرین پیمان عاشق چیست؟
پیداست از چشمت جواب آورده‌ای سقا
روشن‌تری از هر شبِ دیگر، مگر این بار
از برکه‌ی مهتاب آب آورده‌ای سقا؟
یک آه از تار دلت، از ناله‌ی نی‌ها
تا پرده‌ی اشک رباب آورده‌ای سقا
چون ماه در منظومه‌ی آغوش خورشیدی
ماهی که داغ آفتاب آورده‌ای سقا
خون می‌رود... امّا بیا یک گام این‌سو تر
حالا که تا این بیت تاب آورده‌ای سقا-
-یک شوره‌زار شعر می‌بینی و دیگر هیچ
آبی برای این سراب آورده‌ای سقا؟
قاسم صرّافان

خون بها - صادق رحمانی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 68

به نام خدا

کاش می گشتم فدای دست تو
تا نمی دیدم عزای دست تو
خیمه های ظهر عاشورا هنوز
تکیه دارد بر عصای دست تو
از درخت سبزِ باغ ِ مصطفی
تا فتاده شاخه های دست تو
اشک می ریزد ز چشم اهل دل
در عزای غم فزای دست تو
یک چمن گلهای سرخ نینوا
سبز می گردد به پای دست تو
در شگفتم از تو ای دست خدا
چیست آیا خون بهای دست تو؟
صادق رحمانی

اوج ولایت - علی رضا قزوه - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 67

به نام خدا
در خود شکست آن شب، از خود برید عباس
اوج ولایت است این، خود را ندید عباس
آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...
یک تن شدند، یک تن، اوّل مرید عباس
با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت
آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس
از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری
چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس
کی او بهانه جو بود؟ چشمش به چشم او بود
دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس
از قهراو به دور است ، بی ناز و بی غرور است
اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس
" سید حسن" چه زیبا راز تو را علم کرد
"راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس
علی رضا قزوه

تو گفتی اسدالله... -  طاهر اصفهانی - بحر طویل حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعرتاسوعا -شورش محتشم 66

به نام خدا


گشت عبّاس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دریای کرامت، شه اقلیم فتوَّت، خلف پاک پیمبر ، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سَیّد خوبان، به فلک چون مه تابان ، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.
***
گفت عبّاس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفّار جفاکار ستم کیش بد اندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.
***
گفت آندم شه خوبان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دل خسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.
***
گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او به سوی شطِّ فراتی، که بُدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بُد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.
***
مشک پر آب نمود او به لب تشنه و برگشت ز غیرت، که بَرَد آب و بُوَد آبرویش در بر اطفال برادر، که جفا جو عمر سعد ستمگر، زغضب گفت به لشکر، نگذارند که عباس برد آب، اگر آب رسد بر لب آنان و درآیند به میدان ، نگذارند دگر نسل شما را.
***
ناگهان لشگریان، موج زنان، گشت عیان، کینه از آن قوم خسان ، پیکر همچون گل عباس جوان، ماند میان، نعره زنان، تیغ کشید او زمیان، حمله برآورد بر آن قوم تو گفتی اسدالله بوَد درصف این معرکه کان لشکریان از دم تیغش همه گشتند گریزان، به یمین و به یسار، آنچه فتاد از دم تیغش زسر و پیکر و هم دست و بسی کشت از آن قوم دغا را.
***
اندر آنحال قضا گشت مُعین، بادل بِن سعد لعین ، ظالمی آمد زکمین، تیغ بیفکند بر آن دست رسا ، دست شد از جسم ابوالفضل جدا، مشک به بازوی چپ آراست، بشد بر سط زین راست، که ای قوم مرا دست دگر گر ز ستم قطع نمائید، بود به ، که رسانم به حرم جرعه ی آبی، چو گلستان حسینی همه لب تشنه فتادند به خاک و به بدن جامه ی چاک است و روا نیست سکینه کند از سوز عطش غش، بود امید مرا تا که برم آب و فشانم به رخ آن ماه لقا را.
***
آه و صد آه که کردند ز تن، دست چپش باز جدا، فرقه ی بی شرم و حیا ، لیک به جا گفت ابوالفضل بر آن قوم دغا، گر ز شما جور و جفا، بیش از این باز رسد، بر تن بی دست من امروز ، رضایم که رسانم به حرم جرعه ی آبی، که بود عابد بیمار، تن خسته و تب دار، بود روز به چشمش چو شب تار، ز سوز عطش ای قوم ستمکار، ندانید مگر شربت بیمار بود آب به بیمار نمائید مدارا.
***
هردو بازوی جداگشته و تن خسته و دل بسته بر آن مشک ، که ناگه ز سر انگشت جفا، حمله ی تیری زکمان کرده رها، آمد و جا کرد بر آن دیده که همواره بد از خوف خدا، پر ز بکاء خواست برون آورد از دیده همان تیر و کله خُود وی افتاد به زیر از سر آن سرور و هم تیر دگر آمده بر مشک پر از آب، که هم آب ز کف رفته و هم تاب بگفتا پس از این مرگ به من گشت گوارا.
***
ظالمی دید چو بی دستی عباس جوان، پای نهاد او به میان، کینه ی دل کرد عیان، گفت به آن سرور شجعان جهان، دعویَت امروز عیان دار به من تا که بدانم هنر بازویت ای میر سپاه شه لب تشنه ابوالفضل تو را گر نبود دست، مرا هست عمودی ز حدید از ره کین برد به کار و دو جهان شد چو شب تار و نگون گشت زرین قامت آن سرو دل آرای سمن سای ابوالفضل، پس آنگاه ندا کرد اخا را.
***
شاه بشنید چو آن ناله ی جانسوز و روان گشت به بالین برادر، به دل غم زده و چشم پر اختر، چو برادر که مُشبَّک شده جسمش ز دم تیغ و سنان نی به تنش دست ، که خیزد دگرش چشم، که ریزد ز بصر اشک روان، گفت به آن سرور و سالار جهان، تا نرود روح برون، پیکرم ای شاه مبر سوی حرم گاه مگر آن که رود روح از این جسم برون چون که زمن آب طلب کرده سکینه، بود او منتظر اندر حرم و من خجل از روی وی از آن که نشد تا که بر آرم ز وفا حاجت آن کنز حیا را.
***
((طاهر)) آن مدح سرا مرثیه آرا شده و جسته تولّا به نبی و علی و حضرت زهرا و امامین همامین، حسن سید کونین، حسین آن شه دارین، پس از آن به علی بن حسین آن که ورا نام بود سَیِّد سجاد و به باقر که بود بحر علوم و ثمر نخله ی ایجاد و به جعفر که بود دین نبی زنده و پاینده از آن مظهر یزدان و به کاظم که بود خاک درش سجده گه موسی عمران، به رضا آن شه والا که بود شاه خراسان، حرمش قبله گه جان، به تقی آن که زجودش دو جهان آمده موجود، پس از آن به علی النقی و هم حسن عسکری آن هر دو امامین همامین، دگر آنکه بود سرِّ خفی نور جلی، شبه رسول مدنی، وارث اجداد گرامی که بود هادی و مهدی به جهان اوست امامی که به پا داشته این عرض و سماء را.


سَیِّد آقا میرزا "طاهر" اصفهانی

محراب - محسن عرب خالقی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 65

بسم الله الرّحمن الرّحیم
عطش ازخشکی لبهای تو سیراب شده
آب از هرم ترک های لبت آب شده
بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده
بعد افتادن عکس تو درآیینه ی آب
برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که از دردغمت  ای دریا!
بس که پیچیده به خود یکسره ، گرداب شده
تب و تاب حرم ازتشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده
تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده
صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن
عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده
محسن عرب خالقی

فکر خودت - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم64

باسم رب الحسین علیه السلام
وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقّا شده‏اى
آب از هیبت عبّاسى تو مى‏لرزد
بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى
به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند؟
یا خجالت زده‏اى ؟ وه! که چه زیبا شده‏اى
یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى
منم و داغ تو و این کمر بشکسته
تویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى
سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى
اندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اى
مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم ؟
اى علمدار حرم مثل معمّا شده‏اى
مادرت آمده یا مادر من آمده است ؟
با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى ؟
تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى ؟
علی اکبر لطیفیان

مشک بردوش - علی اکبرلطیفیان - شعرشهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعرتاسوعا - شورش محتشم63

بسم الله...
مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد
نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد
از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد
او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد
دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد
از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد
کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از ید حادثه امّا آمد
انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد
داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد
از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد
علی اکبر لطیفیان

قبله حاجات - محمد علی ریاضی یزدی - شعر حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر نهم محرّم - شورش محتشم 62

به نام خدا

اى حرمت قبله حاجات ما
یاد تو تسبیح و مناجات ما
تاج شهیدان همه عالمى
دست على ماه بنى هاشمى
ماه کجا روى دل آراى تو
سرو کجا قامت رعناى تو
ماه و درخشنده تر از آفتاب
مشرق تو جان و تن بوتراب
همقدم قافله سالار عشق
ساقى عشّاق و علمدار عشق
سرور و سالار سپاه حسین
داده سر و دست به راه حسین
عمِّ امام و اخ و ابن امام
حضرت عباس علیه السلام
اى علم کفر نگون ساخته
پرچم اسلام بر افراخته
مکتب تو مکتب عشق و وفاست
درس الفباى تو صدق و صفاست
مکتب جانبازى و سربازى است
بى سرى آنگاه سر افرازى است
شمع شده آب شده سوخته
روح ادب را ادب آموخته
آب فرات از ادب توست مات !
موج زند اشک به چشم فرات !
یاد حسین و لب عطشان او
وآن لب خشکیده ی طفلان او
تشنه برون آمدى از موج آب
اى جگر آب برایت کباب !
ساقى کوثر ، پدرت مرتضى است
کار تو سقایى کرب و بلاست
مشک پر از آب حیاتت به دوش
طفل حقیقت ز کفت آبنوش
درگه والاى تو در نشأتین
هست در رحمت و باب حسین
هر که به دردى ، به غمى شد دچار
گوید اگر یکصد و سى و سه بار
اى علم افراخته در عالمین
اِکشِف یا کاشف کرب الحسین
از کرم و لطف جوابش دهى
تشنه اگر آمده آبش دهى
چون نهم ماه محرّم رسید
کار بدان جا که نباید کشید
از عقب خیمه ی صدر جهان
شاه فلک جاه ملک پاسبان
شمر به آواز ترا زد صدا
گفت کجایید بَنُوا اُختَنا
تا برهانند ز هنگامه ات
داد نشان خطِّ امان نامه ات
رنگ پرید از رخ زیباى تو
لرزه بیفتاد بر اعضاى تو
من به امان باشم و جان جهان
از دم شمشیر و سنان بى امان ؟
دست تو نگرفت امان نامه را
تا که شد از پیکر پاکت جدا
مزد تو شد دست شه لافتى
خطِّ تو شد خطِّ امان خدا
چار امامى که تو را دیده اند
دست علم گیر تو بوسیده اند
طفل بُدى ، مادر والا گهر
برد تو را ساحت قدس پدر
چشم خداوند چو دست تو دید
بوسه زد و اشک ز چشمش چکید
با لب آغشته به زهر جفا
بوسه به دست تو زده مجتبى
دید چو در کرب و بلا شاه دین
دست تو افتاده به روى زمین
خم شد و بگذاشت سر دیده اش
بوسه بزد با لب خشکیده اش
حضرت سجّاد همان دست پاک
بوسه زد و کرد نهان زیر خاک
مطلع شعبان همایون اثر
بر ادب توست دلیلى دگر
سوم این ماه ، چون نور امید
شعشعه صبح حسینى دمید
چارم این مه که پر از عطر بوست
نوبت میلاد علمدار اوست
شد به هم امیخته از مشرقین
نور ابوالفضل و شعاع حسین
اى به فداى سر و جان و تنت
وین ادب آمدن و رفتنت
وقت ولادت قدمى پشت سر
وقت شهادت قدمى پیشتر!
مدح تو این بس که شه ملک و جان
شاه شهیدان و امام زمان
گفت به تو گوهر والا نژاد
جان برادر به فداى تو باد!
شه چو به قربان برادر رود
کیست (ریاضى ) که فدایت شود؟!
محمد علی ریاضی یزدی

یک پنجره به جانب خورشید - محمود کریمی - اشعار جمعه ها (قسمت پنجاه و نهم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
باید به روی آینه آنقدر ها کنم
تا روی شیشه اشک نفس را رها کنم
گندم برای آمدنت سبز می کنم
آن لحظه ایی که در لحد خویش جا کنم
اسفند دانه دانه شب و روز جمع شد
باید به مجمر دلم آتش به پا کنم
دل شد سیاه بس که طلوع تو را ندید
باید برای خویش دلی دست و پا کنم
یا اینکه باید از دم پرچین قلب خود
یک پنجره به جانب خورشید واکنم
بگذار تا ز ره برسی بعد سالها
آنگه بیا ببین که چنین و چه ها کنم
آن روز می شود حرمت کنج سینه ام
وقتی که پای تا سر خود کربلا کنم
 محمود کریمی

جزر و مد - مهدی رحیمی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 61

بسم الله...
هرکس که باتو بوده اگر با تو هست ماند
دنیا تورا نداشت که اینگونه پست ماند
چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست
بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند
 در زیر رقص تیغ تو دراوج کار زار
هرکس که ایستاد،نه،هرکس نشست ماند
سر رابه صخره ها زده هرروز علقمه
یک عمردر هوای تو اینگونه مست ماند
حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند
بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند
هرآدمی زرفتن خود ردّ پا گذاشت
اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟
مهدی رحیمی

شتاب - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع)  - شعر تاسوعا - شورش محتشم 60

به نام خدا

این آبها که ریخت ، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک ، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند ، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قومِ غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
امّا هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
علی اکبر لطیفیان

امان - محمّد سهرابی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 59

به نام خدا

ماهم محل به رفعت هفت آسمان نداد
از راه نخل رفت و کسی را نشان نداد
او را امان رسید و امانم برید و رفت
عباس من به نامه ی دشمن امان نداد
دشمن درست گفت که قرآن پاره ای ست
این دست ها که دست به این و به آن نداد
من بر سر جنازه ی خود گریه می کنم
چون من کسی  نمُرد و در این دشت جان نداد
زین ره که رفته ای چه کند زینب عزیز ؟
خواری ز ره رسید و به معجر امان نداد
محمّد سهرابی

قصّه ی آب ختم شد به سراب - سعید حدّادیان - شعر شهادت حضرت عبّاس (ع) - شورش محتشم 58

به نام خدا

شعله آتشی ست _در دل آب
ساقی مهوشی ست _مست و خراب
بی قراری ست ، عشق تا به جنون
تکسواری ست آب تا به رکاب
آب از پرتوَش به خود پیچید
دیگر این آینه ندارد تاب
آن چنان بود کآسمان می گفت:
روز ، مهمان آب شد مهتاب
مگر آنجا چه دیده کاین سان عشق
عکس او را گرفته در دل قاب
می رود دست آب و دامانش
که میافکن مرا به کام عذاب
حسرت بوسه اش به قلب فرات
دل آب از برای اوست کباب
یک دلاور به موج یک لشکر
یک کبوتر ،هزار دسته غُراب
سینه ی  نخل ها سپر ، اما
تیر ها بیشتر ز حدّ حساب
گر بپرسند : از چه رو تشنه؟
شد برون از فرات بهر جواب
دست های قلم شده با خون
پای آن نخل ها نوشته کتاب
اشک ، چون سیل بر رخش جاری
کربلا محو گشته در سیلاب
مشک ، آرام همچنان طفلی
که در آغوش مام رفته به خواب
چشم هایش سحاب ، امّا نه
کی چکد خون ز چشم های سحاب ؟
تیرها را به جان خرید اما
چون یکی سوی مشک شد پرتاب
مشک چون طفل دست  پایی زد
قصّه ی آب ختم شد به سراب
روی آغوش ساقی طفلان
گوییا تیر خورده طفل رباب
تیر ها پر شدند ، پرها بال
رفت تا اوج عشق همچو عقاب
کم کم از صدر زین زمین افتاد
« ای برادر ، برادرت دریاب »
اوّلین بار شد چنین می گفت
آخرین سجده بود در محراب
در شگفتند قدسیان گویا
بوتراب اوفتاده روی تراب
علقمه یا که مسجد کوفه ؟
حیدر است این به خون نموده خضاب
مادرش نیست ، چه کسی او را
پسرم می کند دوباره خطاب؟
کم کم احساس می کند عباس
عطر خوشبوترین شکوفه ی یاس
سعید حدّادیان

حیدر دیگر - محمود کریمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم  57

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو که از روز ولادت دل بابا بردی
دل اهل حرم و حضرت مولا بردی
تا علی گفت بگوش تو اذان شیر شدی
دم تکبیر شدی و دم شمشیر شدی
تا نظر کرد به رخسار تو گفتا حیدر
چون علی اکبر ما دهر نزاید دیگر
روز میلاد تو بابا چه خوش احوالی بود
حیف جای نبی و مادر من خالی بود
جای لالایی خواب تو عزیز دل من
صد و ده مرتبه یا فاطمه می گفت حسن
عمّه را بوی خوش فاطمه از بوی تو بود
پنجه ی امّ بنین شانه ی گیسوی تو بود
هر زمان تشنه شدی دست علم جام تو بود
تا دم پخته شدن خشت فلک خام تو بود
تا در آغوش بزرگان حرم مرد شدی
کیسه بر دوش علی اصغر شب گرد شدی
به جلال و به جمال احمد و زهرا بودی
گل لیلا همه مجنون و تو لیلا بودی
تو گلاب همه گلهای پیمبر بودی
الحق از روز ازل هم علی اکبر بودی
آسمانی است اگر بر سر جنّات و نهر
من و عباس مه و مهر و تویی نجم سحر
جای من کار حرم یکسره در دست تو بود
میمنه دست عمو میسره در دست تو بود
تا تو را تشنه به آغوش شهادت دادم
یاد انگور طلب کردن تو افتادم
تو که دیدی پدر آن روز دمی دست گشود
بین فردوس وَ من فاصله یک دست نبود
شد ستون های حریم نبوی خاک جنان
دست بردم به دل شاخه ای از تاک جنان
خوشه ای چیدم و دادم به تو ای شور بهشت
شهد شد از نمک لعل تو انگور بهشت
حال امروز که عطشان ز حرم می رفتی
بار آخر که خرامان ز برم می رفتی
از پس اشک پدر محو تماشای تو شد
و حیا مانع بوسیدن لب های تو شد
خیمه ها مکّه و من کعبه و چشمم زمزم
با صدای عرفاتیت حرم ریخت به هم
من به دنبال صدای تو رسیدم به برت
چشم بگشا و ببین حال خراب پدرت
رخ زیبات پر از خاک و لبانت پر خون
بدن پاک تو صد چاک و دهانت پر خون
تا سراسیمه کنار تو رسیدم پسرم
لخته ی خون ز دهان تو کشیدم پسرم
تو که با پهلوی زخمیت چو مادر شده ای
با شکاف سر خود حیدر دیگر شده ای
ای اذان گوی حرم وقت نماز است بمان
به من و بی کسی عمه ی خود روضه بخوان
عمه در راه بیا تا نرسیده به برم
مددی کن که تنت را ببرم تا به حرم
محمود کریمی

ریخت به هم کرب و بلا را - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت علی اکبر (ع) - شورش محتشم 56

به نام خدا

تا علی اکبر فرخنده لقا، گشت روان جانب میدان وغا ، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند، چو خورشید فروزنده عیان گشت، و سپه بر مه رویش نگران گشت، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار، بود احمد مختار، به صولت شده چون حیدر کرّار، ندا داد که ای قوم منم، نور دل یوسف زهرا، که شبیهم به نبی سَیّد بطحا، مه یاسین گل طاها، دُر دریای فضیلت، گهر بحر ولایت، ثمر نخل هدایت، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را.
منم شبه پیمبر(ص) / منم زاده ی حیدر(ع) / منم علی اکبر(ع)
* * *
این سخن گفت و سپس نعره کشید از جگر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست سر و زد به دل خصم ستمگر شرر و کرد تماشا پدر و گفت زهی زین پسر و این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو و این قدرت و این غیرت و این عشق و وفا صدق و صفا عزّ و شرف، عزم و هدف، ریخت به هم کرب و بلا را.
علی سرو روانم / بجنگ آرام جانم / تویی تاب و توانم
* * *
شد به هرسوی در آن عرصه ی خون، خصم فراری، که علی داد به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست شود کار عدو یک سره ناگه زکمین جست یکی خصم ستمکار ، که بُد منقذ خونخوار، زدی تیغ شرربار، به فرق خلف حیدر کرّار، که فواره زد از فرق علی خون و زد آتش جگر خون خدا را.
علی نقش زمین شد / فدای ره دین شد / زخون گلگون جبین شد


غلامرضا سازگار

فرصت گفتار - علی اکبر لطیفیان - شعر امام حسین (ع) - شعر محرّم - شورش محتشم 55

بسم الله الرّحمن الرّحیم
با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت
هم چنان که جگر خویشتن از یادم رفت
من اویسم بگذارید که اطراق کنم
بوی شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت
جذبه ی عشق چنین است : فقط ذوب کند
صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت
قصد ربِّ اَرِنی گفتن من دیدن توست
تا نگاهم به تو افتاد ((لن)) از یادم رفت
مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام
بر روی گنبد زردت چمن از یادم رفت
مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ی تو
بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت
((ندهد فرصت گفتار به محتاج ، کریم))
بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت
می رود دل به همان جا که تعلّق دارد
صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت
همه ی حرف من این است : چرا عریانی ؟
نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت
علی اکبر لطیفیان

سجود - یوسف رحیمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 54

به نام خدا
تو در تجلّياتِ الهي چنان گمی
دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي
آري جلو جلو تو به معراج رفته اي
مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي
باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار
بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي
هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو
پيغمبرانه با خود حق در تکلمي
شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو
لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي
پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست
جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست
اين گونه بود بر تو سلام و درودشان
ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان
از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند
اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان
محراب ابروان تو را برگزيده اند
شمشيرهاي تشنه براي سجودشان
طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه
دور و بر تنت ز قيام و قعودشان
فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان
ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود
در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان
اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده
لب باز کن بر اين پدر پير جان بده
یوسف رحیمی

پیمبرتر از تو نیست - مجید تال - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 53

به نام خدا
از نسل حیدری و دلاورتر از تو نیست
یعنی پس از علی علی اکبرتر از تو نیست
منطق قبول داشت که با خُلق و خوی تو
شخصی میان خَلق پیمبرتر از تو نیست
آنان که در شجاعت تو شک نموده اند
خیبر بیاورند که حیدرتر از تو نیست
آخر خلیفه خسته شد و اعتراف کرد
از مردمان شهر کسی برتر از تو نیست
ساقی کنار حوض نشسته است منتظر
حالا برو بهشت که کوثرتر از تو نیست
پایین پای بابا افتاده ای علی
اکنون به دشت جسمی پرپر تر از تو نیست
مجید تال

سطح عبا - حسن لطفی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 52

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ناباورانه می‌برم ای باورم تو را
ناباورانه غرق به خون تا حرم تو را
سخت است روی سطح عبا جمع کردنت
پاشیده‌اند بس که به دور و برم تو را
پا را مکش که شیون زن‌ها بلند شد
سوگند می‌دهم به دل دخترم تو را
لبخندها بلندتر از قبل می‌شود
وقتی که می‌کشم به دو چشم تَرم تو را
حالا صدای هلهله‌ها هم بلند شد
یعنی که آمده ببرد خواهرم تو را
جای منِ شکسته ببین در میان خون
با دست خُرد شانه زده مادرم تو را
وای از حرم که می‌نگرد ساعتی دگر
بر نیزه می‌برند کنار سرم تو را
می‌خواستم بغل کنمت باز هم ولی
تکه به تکه در بغلم می‌برم تو را
حسن لطفی

وسعت صحرا - محمد علی بیابانی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 51

بسم الله...
خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت
باید تو را به وسعت صحرا ببینمت
تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و
می چینمت به روی عبا تا ببینمت
حالا که تیر خورده و پهلو گرفته ای
پیغمبرم ... به کسوت زهرا ببینمت
خوبست اینکه حدّاقل مادر تو نیست
ور نه چگونه در بر لیلا ببینمت
جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند
پیش بساط خنده اینها ببینمت؟
ترسم ز عمّه بود بیاید ، که آمده
حالا من عمّه را ببرم یا ببینمت؟
***
تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای
باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت
محمد علی بیابانی

بس کن رباب - حسن لطفی - شعر حضرت رباب (س) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 50

به نام خدا

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست  دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
حسن لطفی

نماز عاشقی - محسن ناصحی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم  49

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کنون که حسرت پرواز فرصتم داده
برای بوسه ات ای تیر هستم آماده
گمان مبر که علی رفت و مادرش هم رفت
مرا رباب برای همین زمان زاده
برای بوسه زدن بر گلوی پاره من
تمام عرش خدا هم به سجده افتاده
کسی ندیده کبوتر شبیه من این قدر
که نوع پر زدنش ساده ، رفتنش ساده
نماز عاشقیَم را در آسمان خواندم
که دست های پدر بوده اند سجّاده
به نیزه دار بگویید قدری آهسته
مباد تا که بیفتد سرم در این جاده
محسن ناصحی

خبردار - علی اکبر لطیفیان - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 48

بسم الله...

آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم ، به خدا مسخره کردند
گفتند : مگر صاحب کوثر پدرت نیست ؟
گفتی که مکِش منّت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست؟
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبرت نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبردار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
 علی اکبر لطیفیان

عرش - جعفر رسول زاده - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 47

به نام خدا
تو مثل آن گل سرخی که تازه وا شده است
وَ غنچه غنچه در این دشت رو نما شده است
تو اولین قدم سبزه روی دشت بهار
تو مثل طفل نسیمی که تازه پا شده است
هنوز چشم نجیبت شبیه باران است
که با ترنّم هر قطره هم نوا شده است
تو آن لطیفه ی صبحی که از سحر خورشید
به غمزه غمزه ی ناز تو آشنا شده است
دوباره خنده بزن غنچه ام که دل تنگم
لب شکر شکن تو چه دلربا شده است
تو را چگونه شقایق رقیب خود نکند
که داغ عشق، به درد تو مبتلا شده است
تو روی دست منی تا به عرش می برمت
که فصل سبز ملاقات با خدا شده است
فرات بر دو لب تشنه ی تو می سوزد
مگر برای تو این دشت کربلا شده است
دعای کوچک من در قنوت عشق تویی
که کائنات پر از ذکر ربّنا شده است
جعفر رسول زاده

داغ سخت - جواد حیدری - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 46

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است
بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خون کبوتر است
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است
یا که ببند چشم علی یا که صبرکن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانه ی تیزی خنجر است
سنگ لحد نچیده برویش مریز خاک
تازه بخواب رفته گل من که پرپر است
داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غم ها برابر است
جواد حیدری

نزاع - مصطفی متولّی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 45

به نام خدا
شعاع آه مرا ضرب در عذاب كنيد
محيط درد گلوي مرا حساب كنيد
از التهاب لب من گدازه مي ريزد
براي كشتن آتش فشان شتاب كنيد
حسين آمده تا آبروي آب شود
به جاي هلهله فكري به حال آب كنيد
ميان جمع شما يك نفر مسلمان نيست ؟
كجاست غيرتتان ؟ هاي ! انقلاب كنيد
به پيرمرد جوان مرده كه نمي خندند
حيا كنيد ، از اين ظلم اجتناب كنيد
مرا كه بالش دست رقيّه ميخواباند
نمي شود كه به تير سه شعبه خواب كنيد
به سعي هاجر و سوز گلوي اسماعيل
سراب حلق مرا زمزم رباب كنيد
نزاع غنچه و فولاد آخرش پيداست
سه شعبه را كه نشد ، نيزه را مجاب كنيد
مصطفی متولّی

اگر عطش بگذارد - احمد علوی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 44

به نام خدا
خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد
امام عشق، علَم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد
چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد
که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد
و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر
هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد
رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد
چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد
که روی دست پدر ایستاده جان بدهد
هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد ؛ اگر امان بده
احمد علوی

ابـرهــه - وحید قاسمی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 43

به نام خدا
بر نیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی برای خودت ایستاده ای
مثل بـزرگ های قبیله چـه با غرور
بر پای ادعای خودت ایـستاده ای
شانه به شانه ی همه سـرهای قافله
همراه مـقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها بـه اتکای خودت ایستاده ای
ذبـح عـظیم بـت شکن پـیـر کـربلا
در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای
ای خضر تشنه کام ! دراین گوشه ی کویر
بر چشمه بقای خودت ایستاده ای
ما بین نـاقـه هـای من و عـمّه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسـمان ابری سنگ و کلوخ شهر
بـا سعی بال های خودت ایستاده ای
پیـش سپاه ابـرهــه ی عـابـران شــام
مانند کعبه جای خـودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی کودک رباب!
در محضر خدای خودت ایستاده ای
وحید قاسمی

بهانه - وحید قاسمی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر شب ششم محرّم - شورش محتشم 42

به نام خدا
براي پرزدنت حجم آسمان كم بود
ولي به بال و پر خسته ات،  توان كم بود
شتاب كردي و واماند بند نعلينت
چقدر شوق شهادت ؟ مگر زمان كم بود؟
چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟
جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد
براي كشتن تو بغض نهروان كم بود
به فكر جايزه ي بردن سرت بودند
شراب خون تو در سفره هاي شان كم بود
نفس كشيدن تو رنگ و بوي زهرا داشت
ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود
وحید قاسمی

تکثیر - مصطفی متولی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 41

بسم الله...
لاله ی خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که اینگونه معطّر شده ای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
یک تنه باغی از آلاله ی پرپر شده ای
تنش تیغ و تنم کرببلا را لرزاند
زخمی صاعقه ی خنجر و حنجر شده ای
چه کنم با غم این سینه ی پامال شده
به خدا آینه ی پهلوی مادر شده ای
سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای
این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای
دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای
مصطفی متولی

منّتی بر سر دنیا - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 40

به نام خدا
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته ؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه ی چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقّا دارد
قبضه ی تیغ که می چرخاند
آذرخشی ست که می سوزاند
شور در پهنه ی صحرا انداخت
موج بر سینه ی دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلّا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریّا انداخت
نوبت ازرق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یادِ...
... ضربه ی کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد

حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
شاعر : ؟

آشنا - حسن لطفی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 39

به نام خدا

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته ، مرا مجتبی شدی؟
لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا ، چه شده بی‌صدا شدی
افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای
از دست رفته‌ای و پر از ردّ پا شده‌ای
از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره ی ‌دلم که چنین نخ‌نما شدی
دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام
با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی
بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای
یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی
گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی
حسن لطفی

دشتی از آه - حسن لطفی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم  38

به نام خدا
چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی شود
ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه ی زن ها نمی شود
تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی شود
باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی شود
باور نمی کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یک جا نمی شود
تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود
این نعل های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدّت شبیه قامت سقا شده ببین
مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده
دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده
از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار
حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده
با من بگو به دست که افتاده کاکلت
این طور موی پر شکنت زیر و رو شده
از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته
از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده
انگار جای فاصله ها پر نمی شود
از بس تمامی بدنت زیر و رو شده
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدّت شبیه قامت سقا شده ببین
حسن لطفی

بلوا - وحید قاسمی - شعر حضرت عبدالله بن حسن علیه السلام - شعر پنجم محرّم - شورش محتشم  37

به نام خدا

عمو رسيدم و ديدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحب ِ عمامه ي تو دعوا بود
به سختي از وسط نيزه ها گذر كردم
هزار مرتبه شكر خدا كمي جا بود!
ثواب نَحر گلويت تعارفي شده بود
سرِ زبان همه جمله ي - بفرما- بود
عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!
چه خوب مي شد اگر مشك آب سقا بود
زني خميده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود
براي كشتن تان تيغ و نيزه كم آمد
به دست لشگريان سنگ و چوب حتي بود!
تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام
به فكر جايزه ي بردن سر ما بود
بلند شو؛ كه همه سوي خيمه ها رفتند
من آمدم سوي ِ گودال، عمه تنها بود
وحید قاسمی

در قفس - بحر طویل حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم 36

به نام خدا

همه رفتند و پريدند و گذشتند، چرا من ؟ز چه رو من؟ چه كنم؟ آه ، چرا ؟ آه ،كه جا مانده و وامانده ام و زار و پريشان،همه رفتند و پريدند،چرا نوبت من نيست؟ چرا بال و پرم بسته ای و در قفس انداخته ای ؟ بال و پرم سوخت رهايم كن از اين بند ، از اين دام ، اميد حرم عمّه چه كنم ؟ آه ، پريشان تر از اين دشت ، از اين خيمه بی مرد، از اين تربت طف ديده و جامانده ام ای داد ، ببين كار تمام است، ببين شاهد پرپر شدن و شاهد افتادنش از مركب خون يال ،به گودال، رهايم كن از اين بند ، ببين بغض زده چنگ گلويم ،چه بگويم ،چه بگويم، كه عمويم نه که بابای من است ، اين همه آوای من است اين كه من از كودكی ام بر سر دوش و روی دامان پر از مهر عمويم پدرانه به سرم داشته دستی به نوازش منم و گريه و خواهش من و شرمندگی از خنده ی اصغر من و بيچارگی از رفتن اكبر من و دستان علمدار من و قاسم من و قاسم كه مرا گفت مبادا كه بمانی و بسوزی كه همه پر زده بيچاره شوی همه شب شانه زده شانه به مويم همه دم بوسه زده بوسه به رويم چه كنم وای كه نزديك بود تا كه رود جان ز تنم چشم مرا گير نبينم كه در آن حلقه دو صد گرگ در آن بارش صد تير لب تشنه جگر سوخته در بين حرامی و سپاهی پركوفی پر شامی دگر تاب ندارم به خدا آب شدم آب شنو خواهش طفلی كه يتيم است و به دنبال پدر بار دگر از ته دل می كشد او حس يتيمی و غريبی چه كنم آه ببين بر بدنش خنده زنان نيزه زنش پيرهنش شد كفنش در دل صحرا و اين گونه رها گشت پريد از بر زينب همه تن يك نفس آن راه دويد آه چه ديد تا كه به گودال رسيد آه از آن ورطه ی خون بار ، از آن لحظه غم بار چه می ديد تنی غرق به خون بی نفس افتاده كه فرياد بر آورد مگر مرده ام اينجا كه چنين حلقه زنان خنده زنان بر تن اين نيمه جان تيغ زده آمده ام ياری او گفت و دو دستش سپرش كردكه آن لحظه كسی تيغ برآورد و يك پلك دگر ديدكه افتاده بر آن سينه همان سينه كه از كودكيش خفته بر آن گفت عموجان چه خوش عطري ست عجب بوی خوشی هست همين بوی گل ياس که بالای سر ماست

شاعر : ؟

حسینیّه - علی اکبر لطیفیان - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم 35

به نام خدا

گرچه قدم کوچک است و بار ندارد
بیشتر از یازده بهار ندارد
عشق تو با سن و سال کار ندارد
سر کشی عشق من مهار ندارد
هرکه شد از عشق مست عبد حسین است
هرکسی عبدلله است عبد حسین است
من که پسر خوانده ی سرای عمویم
ماحصل زحمت دعای عمویم
دست چه باشد کنم فدای عمویم
دار و ندارم همه برای عموم
در سر ما فرق ، بین دست و جگر نیست
مرد خدا نیست آنکه مرد خطر نیست
حضرت عزوجل که ترس ندارد
کوه وقار از کتل که ترس ندارد
طفل حسن از جدل که ترس ندارد
بچه ی شیر جمل که ترس ندارد
وای اگر نیزه ای به دست بگیرم
زیر و زبر میکنم به عشق امیرم
از سر شوق است اگر که بی کفنم من
مرد بی دفاع عمو حسین منم من
طفل حسن زاده نه خودم حسنم من
عمه مهیای جنگ تن به تنم من
یک تنه پس میزنم به لشکر کوفه
عمه سپاهت منم برابر کوفه
حال که در خیمه های او پسری نیست
از علی اکبرش دگر خبری نیست
ماندن من در حرم چنان هنری نیست
دست ضعیفم که هست اگر سپری نیست
دست من از جنس دست مادر آقاست
ارث قدیمی ما ز کوچه ی زهراست
جان که نباشد حرم چه فایده دارد
بعد عمو پیکرم چه فایده دارد
از همه کوچکترم چه فایده دارد
حبس شدن در حرم چه فایده دارد
عمه یسار و یمین چقدر شلوغ است
دور عمو را ببین چقدر شلوغ است
زانوی من خم شد آن سوار که افتاد
از روی مرکب بی اختیار که افتاد
با طرف راست یک کنار که افتاد
بر روی شمشیر و سنگ و خار که افتاد
عمه ببین نیزه را به مشت گرفتند
موی عموی مرا ز پشت گرفتند
عمه بس است این همه تپیده شدن ها
ضربه ی شمشیر ها شنیده شدن ها
زیر لگدهای چکمه دیده شدن ها
این طرف و آن طرف کشیده شدن ها
دیر شد عمه - مرا به خویش رها کن
زود برو در میان خیمه دعا کن
آمد و آن تیر های جا شده را دید
روی تنش زخم های وا شده را دید
در بدنش نیزه های تا شده را دید
دور سرش چند مرد پاشده را دید
یابن خبیثه ! چرا به سینه نشستی
روی حسینیّه ی مدینه نشستی
علی اکبر لطیفیان

تعلّل - محسن عرب خالقی - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم34

بسم الله...
در رگ رگش نشانه ی خود کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟
در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه ، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه ، جانِ عمو کن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است
دستش برید و گفت : که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت : که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت : که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت : که ای وای مادرم
وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست
خونش حنا به روی عمویش کشیده است
ازعرش آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که : آه ، آه
دارد صدای اسب می آید زقتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
محسن عرب خالقی

شکسته تر - حسن لطفی  - شعر شب چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - شورش محتشم 33

بسم الله...
دوباره در دل من خیمه عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید
شکسته تر ز من پیر دیگر اینجا نیست
مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید
برای آنکه نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید
حسن لطفی

- سید حمید رضا برقعی - شعر شب چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - شورش محتشم 32

بسم الله الرّحمن الرّحیم
قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ز کودکی فقط ایینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش
واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟
یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...
سید حمید رضا برقعی

حُسن ختام  - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت حر (ع) - شعر شب چهارم محرّم - شورش محتشم 31

به نام خدا

در صف و کرب و بلا، لشگر شیطان چو مصمّم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار، بهین حجت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرار، در آن مرحله حُر بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت ز غم آه شرر بار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبّار، من و جنگ حسین ابن علی (ع) رهبر احرار، به ذات احد داور غفّار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یک سره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.
حسین جان توبه کردم / بیا دورت بگردم / تویی درمان دردم
* * *
پسر فاطمه فرمود که ای حرّ ریاحی، تو دگر حُرّ حسینی، یار ام الحسنینی، تو بریری تو زهیری، تو علی اکبر و عبّاس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سرسبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به برما و بینی کرم و عفو خطا را.
صفا آورده ای حُر/ چه ها آورده ای ای حُر.
* * *
حُر چو دید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سیّد خیل شهدا،لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر را ه تو بستم، دل زار تو شکستم، به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجلَستم، بلکه جبران کنم از دادن جان جرم و خطا را.
حسین جانم فدایت / بمیرم من برایت / فدای خاک پایت
* * *
چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُرّ فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یکسره آن قوم دغا را.
شجاعت زنده گردید / وفا پابنده گردید / عدو شرمنده گردید
* * *
دشمنان یکسره گفتند که احسنت به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفت و خواری، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعرۀ تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.
حسین جان کُن قبولم / ببخشا به بتولم / به اولاد رسولم
* * *
یوسف فاطمه آمد سوی میدان سر حُر را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُر تو دگر حُر شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُر گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی، زتو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.
تودیگر حُر مایی / شهید کربلایی / همه صدق و صفایی


غلامرضا سازگار

گرفتار - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت حر علیه السلام - شعر شب چهارم محرّم - شورش محتشم 30

به نام خدا

روز عاشورا که خورشید فروزنده عیان گشت و منوّر ز فروغش همه ی ملک جهان گشت، دو لشکر به صف آرایی خود گشت مصمّم، به همه بود مسلّم، که در این ماه محرّم ، عمر سعد کمر بسته به قتل شه ابرار، چنان حُر گرفتار، فتادش به بدن لرزه در آن عرصه ی پیکار، فرو ریخت به رخ اشک گهربار، سیه گشت بر او روز همانند شب تار، رهاند اسب زقلب سپه لشکر کفار، بسوی حرم عترت اطهار، حضور پسر احمد مختار، که ای نور دل حیدر کرّار، منم حرّ گنهکار، که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار، چه باشد که ببخشی زمن این جرم و خطا را.

منم حُرّ گرفتار / منم عبد گنهکار

* * *

شه دین دست نوازش بکشیدی به سر حُرّ و بیافشاند زلب دُر، که تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر، زچه افکنده سر خویش به زیر و شدی از هستی خود سیر، مکن بر سر خود خاک، مزن جامه ی دل چاک، که گشتی ز گنه پاک، تو ای عاشق دلداده ی آزاده ی آماده ی ایثار، زلطف احد قادر دانا، به در خانه ی فرزند نبی احمد مختار، مکن گریه که مولات کریم است و عطایش زخطای تو فزون است بیا یاور ما باش، چو جان در بر ما باش، از این بیش میندیش، بدین غصّه و تشویش، که خشنود نمودی ز ره مهر و وفا آل عبا را.

تو از ما شدی ای حُر / چه خوب آمدی ای حُر


* * *
بگفتا که ایا پیر و مرادم، به خدا دل به تودادم، مبر ای دوست ز یادم، بده از لطف و کرم اذن جهادم، بگرفت اذن و روان گشت، سوی معرکه با خشم و عدو بست، زجان چشم و در آن قوم دغا ولوله انداخت، عدو رنگ ز رخ باخت، در آن لشگر انبوه چنان الحذر افتاد، که نام از نظر افتاد، زبس دست و سر افتاد ، زمین شد همه گلگون و در و دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت، که آثار قیامت به همان صحنه عیان گشت، یم خون زتن خصم روان شد، همه گفتند که احسنت به چنین صولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگی و عشق حسینی، همه دیدند در این دشت بلا معجزه ی شیر خدا را.

بپا گشته قیامت / زهی عزم و شهامت

* * *

تیرو شمشیر زبس بر تن آن پیلتن آمد، تنش از عرشۀ زین کرد مکان بر زبر خاک، که از کینه ی آن لشکر سفّاک شدی یک سره چون پرده ی گل چاک، شرار از جگر خاک، برآورد سر از سینه افلاک حسین ابن علی ناله کشید از جگر و به صف آن سپه بد سیَر و کرد بسی ظالم غدّار روان در سقر و بر سر زانو بگرفت از حُر آزاده سر و ریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی، دور ز اغیار شدی، با من بی یار تو از راه وفا یار شدی، گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی، مام تو نامید تو را حُرّ و تو در هر دو جهان حُرّی از آن داد خدایت شرف یاری ما را.

دگر حُر شدی ای حُر / ز حق پُر شدی ای حُر

غلامرضا سازگار

پرواز - غلامرضا سازگار - شعر حضرت حبیب بن مظاهر (ع) - شورش محتشم 29

به نام خدا

ظهر عاشور به میدان بلا، معرکه ی کرب و بلا، گشت یکی پیر جوانمرد، رخش بر همه ظاهر، پسر پاک مظاهر، عاشقی طیب و طاهر، که به کف تیغ و به پیکر زرهش بود، به پیری چو یکی کوه، بدان همّت نستوه، ندا داد بر آن لشکر خونخوار، که ای قوم خطاکار، شمایید همه پست و ستم کار، منم عاشق آن سَیّد ابرار، که بوسیده سراپای ورا احمد مختار، حسین آنکه کند یاری احکام خدا را.

من آن یار غریبم/ حبیبم حبیبم

 * * *

 من حبیبم که حسین ابن علی، داده زلطف و کرمش اذن جهادم، پیرم اما چو یکی شیر ژیانم، که قوی تر ز جوانم، عاشقم عاشق آن فخر زمانم، به تولّای حسین آمده ام، سینه به آتش زده ام، پیر منم، شیر منم، عاشق شمشیر منم، این من و این جان و تنم، تیغ کشید از کمر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست و سر و خصم روان در سقر نار شد و کشت بسی قوم دغا را.

 من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم

 * * *

ناگهان قامت آن ماه جبین، گشت زبیداد عدو، نقش زمین، گشت فدای ره دین، تاخت حسین ابن علی، جانب میدان و گرفت از ره احسان، سر آن پیر سرافراز به دامان، روح آن حافظ قرآن، به حضور پسر فاطمه، پرواز سوی دار بقا کرد، به عهدش چه وفا کرد، سر و جان را به ره دوست فدا کرد و ، در آن قلزم خون دید خدا را.

من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم

غلامرضا سازگار

اشتباه گرفتی... - قاسم صرافان - شعر حضرت حر علیه السلام - شعر شب چهارم محرّم - شورش محتشم 28

به نام خدا

سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی
که گفته کشتی نوحی، تو مهربان تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی
چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی
منم خسوف سیاهی که روی برگ دل تو
غبار غصه کشیدم و مثل ماه گرفتی
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی
بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را
دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی
چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی
رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی
قاسم صرافان