شتاب - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - مربّع ترکیب - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم51

بسم ربّ الحسین...

وقت وداع از حرم نگاه پدرها
ملتمسانه تر است پشت پسرها
آه، پدرهاي خسته، آه، کمرها
آه، پسرهاي رفته، آه، جگرها
می رود و یک­صدا به گریه می افتند
پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند
کیست که خاکش بوی گلاب گرفته؟
اینکه برایش ملک رکاب گرفته
بهر شهادت چنان شتاب گرفته
زودتر از دیگران جواب گرفته
سرکشی عشق او مهار ندارد
بسکه به شوق آمده قرار ندارد
باز نمایان شده جلال پیمبر
باز تماشا شده جمال پیمبر
پرده برانداخته کمال پیمبر
این که وصالش بود وصال پیمبر
سمت عدو نه علیِ اکبرخیمه
می رود از خیمه ها پیمبر خیمه
حیدر کرّار شد، زمان خطر گشت
لشگر کوفه تمام مثل سپر گشت
ریخت به هم دشت را و موقع برگشت
ضرب عمودي که خورد، واقعه برگشت
خون سرش بر روي عقاب چکید و...
راه حرم را ندید و شیهه کشید و...
آن بدنِ از جفا شکسته ترین را
آن بدنِ له شده به عرشه ی زین را
برد سوی دیگری، شکسته جبین را
لشگر آماده نیز خواست همین را
واي که شمشیرها محاصره کردند
از همه سو تیرها محاصره کردند
بی خبرانه زدند، بی خبر افتاد
خوب که بی­حال شد ز پشت سر افتاد
در وسط قتلگاه تا پسر افتاد
در جلوی خیمه گاه هم پدر افتاد
واي گرفتند از دلم ثمرم را
میوه ی باغ مرا، علی، پسرم را
آه ازاین پیرمرد خسته، شکسته
سمت علی می رود شکسته، شکسته
آمد و دید آن تن خجسته، شکست
در بدنش نیزه دسته دسته، شکسته
کاش جوانان خیمه زود بیایند
یاری این قامت شکسته نمایند
علي اكبر لطيفيان

شأن نزول - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم50

بسم الله الرّحمن الرّحیم
پیچید دربین عبایَش جسم اکبر را
"یا ایها المزّمّل" ی عین پیمبر را
صورت به صورت آیه هایش را تلاوت کرد
از بای بسم الله تا لبخند آخر را
دارد تمنّا می کند از چشم خونینش
یک پلک، یک گوشه و یا یک ناز دیگر را
شأن نزول لحظه ی "امَّن یُجیب" این­جاست
این­جا که می بوسد لبش، لب های مضطر را
مانده است برگرداند از میدان شهیدش را
یا نه! بگیرد زیر بازوهای خواهر را
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقودالأثر دیده است
زهرا بشری موحّد

غروب جانگداز - غزل - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - علی­رضا لک - شورمحرّم49

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چشمهایت اقتدار بی مثال نیل بود
یا که اقیانوسی از بال و پر جبریل بود
زیر باران نگاهت قلب لیلا می تپد
بی حضورت کار و بار عاشقی تعطیل بود
از صدای نبض خیمه خوب فهمیدم دلت
تکیه گاه استوار و محکم این ایل بود
لحظه ای در کوچه ی دلتنگی من صبر کن
گر چه سر تا پای تو در سایه ی تعجیل بود
جزء جزء مصحف صدپاره ات را خوانده ام
شیوه ی روخوانی من شیوه ی ترتیل بود
***
می گذارد چهره بر رخسار اکبر ساعتی
این غروب جانگداز ذبح اسماعیل بود
علی­رضا لک

تقسیم زمان - غزل - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم48

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گیسوانت که پریشان به تکان افتادند
باد‌های دم صبح از جریان افتادند
تا به آوای خوش آمدنت گوش دهند
سینه‌ ها، ثانیه ‌ها از ضربان افتادند
ابر و باد و مه و خورشید سرِ داشتنت
لحظه ‌در لحظه به تقسیم زمان افتادند
صبح‌ از ابر و سر ظهر از آن ‌خورشید
بادها هم به تنت‌ بوسه زنان ‌افتادند
تا که ابروی کمان تو دمید از دو طرف
تیرها در دهن چاک کمان افتادند
چشم‌ها پلک نبستند به زیبایی تو
چشم‌ها تنگ شدند و به گمان افتادند
صبح فردا که سر نیزه ‌کشیدند تو را
بادهای دم صبح از جریان افتادند
مهدی رحیمی

سر فرصت - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - غزل - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم47

بسم ربّ الحسین...
با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذرّه ذرّه بدنت را چه به هم ریخته اند
سنگ­ها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند
وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند
تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند
چشم من تار شده، با چه مداواش کنم؟
یوسفم! پیرهنت را چه به هم ریخته اند
عمّه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند
ابروان تو حسینی ست وَ چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند
علی اکبر لطیفیان

حیدر دیگر - محمود کریمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم  57

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو که از روز ولادت دل بابا بردی
دل اهل حرم و حضرت مولا بردی
تا علی گفت بگوش تو اذان شیر شدی
دم تکبیر شدی و دم شمشیر شدی
تا نظر کرد به رخسار تو گفتا حیدر
چون علی اکبر ما دهر نزاید دیگر
روز میلاد تو بابا چه خوش احوالی بود
حیف جای نبی و مادر من خالی بود
جای لالایی خواب تو عزیز دل من
صد و ده مرتبه یا فاطمه می گفت حسن
عمّه را بوی خوش فاطمه از بوی تو بود
پنجه ی امّ بنین شانه ی گیسوی تو بود
هر زمان تشنه شدی دست علم جام تو بود
تا دم پخته شدن خشت فلک خام تو بود
تا در آغوش بزرگان حرم مرد شدی
کیسه بر دوش علی اصغر شب گرد شدی
به جلال و به جمال احمد و زهرا بودی
گل لیلا همه مجنون و تو لیلا بودی
تو گلاب همه گلهای پیمبر بودی
الحق از روز ازل هم علی اکبر بودی
آسمانی است اگر بر سر جنّات و نهر
من و عباس مه و مهر و تویی نجم سحر
جای من کار حرم یکسره در دست تو بود
میمنه دست عمو میسره در دست تو بود
تا تو را تشنه به آغوش شهادت دادم
یاد انگور طلب کردن تو افتادم
تو که دیدی پدر آن روز دمی دست گشود
بین فردوس وَ من فاصله یک دست نبود
شد ستون های حریم نبوی خاک جنان
دست بردم به دل شاخه ای از تاک جنان
خوشه ای چیدم و دادم به تو ای شور بهشت
شهد شد از نمک لعل تو انگور بهشت
حال امروز که عطشان ز حرم می رفتی
بار آخر که خرامان ز برم می رفتی
از پس اشک پدر محو تماشای تو شد
و حیا مانع بوسیدن لب های تو شد
خیمه ها مکّه و من کعبه و چشمم زمزم
با صدای عرفاتیت حرم ریخت به هم
من به دنبال صدای تو رسیدم به برت
چشم بگشا و ببین حال خراب پدرت
رخ زیبات پر از خاک و لبانت پر خون
بدن پاک تو صد چاک و دهانت پر خون
تا سراسیمه کنار تو رسیدم پسرم
لخته ی خون ز دهان تو کشیدم پسرم
تو که با پهلوی زخمیت چو مادر شده ای
با شکاف سر خود حیدر دیگر شده ای
ای اذان گوی حرم وقت نماز است بمان
به من و بی کسی عمه ی خود روضه بخوان
عمه در راه بیا تا نرسیده به برم
مددی کن که تنت را ببرم تا به حرم
محمود کریمی

ریخت به هم کرب و بلا را - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت علی اکبر (ع) - شورش محتشم 56

به نام خدا

تا علی اکبر فرخنده لقا، گشت روان جانب میدان وغا ، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند، چو خورشید فروزنده عیان گشت، و سپه بر مه رویش نگران گشت، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار، بود احمد مختار، به صولت شده چون حیدر کرّار، ندا داد که ای قوم منم، نور دل یوسف زهرا، که شبیهم به نبی سَیّد بطحا، مه یاسین گل طاها، دُر دریای فضیلت، گهر بحر ولایت، ثمر نخل هدایت، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را.
منم شبه پیمبر(ص) / منم زاده ی حیدر(ع) / منم علی اکبر(ع)
* * *
این سخن گفت و سپس نعره کشید از جگر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست سر و زد به دل خصم ستمگر شرر و کرد تماشا پدر و گفت زهی زین پسر و این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو و این قدرت و این غیرت و این عشق و وفا صدق و صفا عزّ و شرف، عزم و هدف، ریخت به هم کرب و بلا را.
علی سرو روانم / بجنگ آرام جانم / تویی تاب و توانم
* * *
شد به هرسوی در آن عرصه ی خون، خصم فراری، که علی داد به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست شود کار عدو یک سره ناگه زکمین جست یکی خصم ستمکار ، که بُد منقذ خونخوار، زدی تیغ شرربار، به فرق خلف حیدر کرّار، که فواره زد از فرق علی خون و زد آتش جگر خون خدا را.
علی نقش زمین شد / فدای ره دین شد / زخون گلگون جبین شد


غلامرضا سازگار

سجود - یوسف رحیمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 54

به نام خدا
تو در تجلّياتِ الهي چنان گمی
دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي
آري جلو جلو تو به معراج رفته اي
مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي
باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار
بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي
هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو
پيغمبرانه با خود حق در تکلمي
شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو
لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي
پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست
جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست
اين گونه بود بر تو سلام و درودشان
ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان
از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند
اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان
محراب ابروان تو را برگزيده اند
شمشيرهاي تشنه براي سجودشان
طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه
دور و بر تنت ز قيام و قعودشان
فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان
ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود
در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان
اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده
لب باز کن بر اين پدر پير جان بده
یوسف رحیمی

پیمبرتر از تو نیست - مجید تال - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 53

به نام خدا
از نسل حیدری و دلاورتر از تو نیست
یعنی پس از علی علی اکبرتر از تو نیست
منطق قبول داشت که با خُلق و خوی تو
شخصی میان خَلق پیمبرتر از تو نیست
آنان که در شجاعت تو شک نموده اند
خیبر بیاورند که حیدرتر از تو نیست
آخر خلیفه خسته شد و اعتراف کرد
از مردمان شهر کسی برتر از تو نیست
ساقی کنار حوض نشسته است منتظر
حالا برو بهشت که کوثرتر از تو نیست
پایین پای بابا افتاده ای علی
اکنون به دشت جسمی پرپر تر از تو نیست
مجید تال

سطح عبا - حسن لطفی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 52

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ناباورانه می‌برم ای باورم تو را
ناباورانه غرق به خون تا حرم تو را
سخت است روی سطح عبا جمع کردنت
پاشیده‌اند بس که به دور و برم تو را
پا را مکش که شیون زن‌ها بلند شد
سوگند می‌دهم به دل دخترم تو را
لبخندها بلندتر از قبل می‌شود
وقتی که می‌کشم به دو چشم تَرم تو را
حالا صدای هلهله‌ها هم بلند شد
یعنی که آمده ببرد خواهرم تو را
جای منِ شکسته ببین در میان خون
با دست خُرد شانه زده مادرم تو را
وای از حرم که می‌نگرد ساعتی دگر
بر نیزه می‌برند کنار سرم تو را
می‌خواستم بغل کنمت باز هم ولی
تکه به تکه در بغلم می‌برم تو را
حسن لطفی

وسعت صحرا - محمد علی بیابانی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 51

بسم الله...
خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت
باید تو را به وسعت صحرا ببینمت
تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و
می چینمت به روی عبا تا ببینمت
حالا که تیر خورده و پهلو گرفته ای
پیغمبرم ... به کسوت زهرا ببینمت
خوبست اینکه حدّاقل مادر تو نیست
ور نه چگونه در بر لیلا ببینمت
جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند
پیش بساط خنده اینها ببینمت؟
ترسم ز عمّه بود بیاید ، که آمده
حالا من عمّه را ببرم یا ببینمت؟
***
تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای
باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت
محمد علی بیابانی

عاشق توست هر بدی دارد - شعر میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام - قاسم صرافان

به نام خدا

باز هم آسمان این خانه‌ شب پر رفت و آمدی دارد
باز هم کوچه‌ی بنی هاشم بوی عطر محمدی دارد
در شبستان زلف تو ترسا، خال بر گونه‌ی تو هندوکش
طاق زیبای ابرویت محراب، وه که لیلا چه معبدی دارد
کار چشم تو مبتلا کردن، خاک را با نظر طلا کردن
این زلیخای نفس ما یوسف ! عاشق توست هر بدی دارد
خَلق تو خُلق تو تعالی الله!، چه شکوهی است در تو  یا الله!
این علی تا که می‌رسد به خدا صلوات محمدی دارد

قاسم صرافان

پیغمبرانه - شعر میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام - سید مهران حسینی

به نام خدا

لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت
نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت
غزل به رقص در آمد و نام زیبایت
عروض و وزن و هجا را به اشتباه انداخت
صدای کیست که پیچیده در گلویی خشک
صدا دوباره صدا را به اشتباه انداخت
حضور نافذ پیغمبرانه ای در دشت
تمام کرب و بلا را به اشتباه انداخت
خیال داشت برای تو وحی بفرستد
شباهت تو خدا را به اشتباه انداخت
الا علی الدنیا بعدک العفا یا عشق
خوش آن فنا که بقا را به اشتباه انداخت
تو جان سپردی و اینگونه جاودان ماندی
و این مقایسه ما را به اشتباه انداخت

سید مهران حسینی

حیف از تو - شعر ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بسم الله...

هر جا سخن از خاک دری هست، سری هست
هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند
هر جا که شلوغ است یقینا خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند
دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی
یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده می آرند
صد شکر که در خانه آقا پسری هست
هر جا قد وبالای رشیدی است، یقینا
دنبال سرش نیم نگاه پدری هست
یا حضرت ارباب،دمت گرم و دلت شاد
یا حضرت ارباب کرم،خانه ات آباد
داریم همه محضر تو عرض سلامی
تو شاهی و ما نیز هر آنچه تو بنامی
تا خانه ی آباد شما بنده پذیر است
نامرد ترینم نکنم میل غلامی
ای قامت قد قامت تو عین قیامت
قربان قدت صد قد و بالای گرامی
تشخیص تو سخت است علی یا که رسولی
پس لطف بفرما وبفرما که کدامی؟
تو مفترض الطاعه ترین واجب مایی
هر چند امامت نکنی، باز امامی
هر کس که هوای پدری داشته باشد
خوب است که همچین پسری داشته باشد
انگار رسول است، نمایی که تو داری
انگار بتول است ،صدایی که تو داری
بد نیست که هر روز عقیقه بنمایی
با این قد انگشت نمایی که تو داری
باید که برای تو کرم خانه بسازند
از بس که زیاد است گدایی که تو داری
از شش جهت کعبه دل لطف تو جاری است
از سفره ی پر جود و سخایی که تو داری
تو آنقدر از خویشتن خویش گذشتی
که منتظر توست ، خدایی که تو داری
کاری نکن ای دوست مرا از تو بگیرند
بگذار که عشاق به پای تو بمیرند
ای سیر کمالات همه تا سر کویت
ای آب فرات لب من آب وضویت
ابن الحسنت گفته پدر بس که کریمی
مانند حسن جود بود عادت و خویت
عالم همه حیران ابوالفضل و حسینند
ماتند ابوالفضل و حسین از گل رویت
پایین قدمهای حسین جای کمی نیست
جا دارد اگر غبطه خورد بر تو عمویت
اینقدر مزن آب به سرخی لب خود
حیف است که پیچیده شود اینهمه بویت
حیف از تو مرا عبد و غلام تو بدانند
باید که مرا عبد غلامان تو خوانند
....
ای زاده ی زهرا جگرت میرود از دست
امروز که دارد پسرت می رود از دست
ای کاش که بالای سرش زود بیایی
گر دیر بیایی ثمرت می رود از دست
بد نیست بدانی اگر از خیمه می آیی
با دیدن اکبر کمرت میرود از دست
***
افتادنت از زین پدرت را به زمین زد
برخیز و گرنه پدرت می رود از دست
برخیز که عمه نبرد دست به معجر
بر خیز به جان من و این عمه ات، اکبر

علی اکبر لطیفیان

شرمنده برای بدرقه آبی نیست - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر محرم 66

 باسم رب الحسین علیه السلام
از سینه اگر چه می کشم آه برو
جان می دهم از این غم جانکاه برو
بگذار کمی ببینمت حوصله کن
بگذار ببوسمت و آنگاه برو
بابا به فدای تو چه مردی شده ای
قدری پسرم مقابلم راه برو
یک لحظه اگر نبینمت می میرم
حالا چه رسد به اینکه تو... آه برو
تو می روی و هر قدمت می گوید
دستم شده از دست تو کوتاه برو
از رفتن تو هنوز هم بی خبرست
پس تا نشده رقیه آگاه برو
شرمنده برای بدرقه آبی نیست
بابا علیم خدا به همراه برو

آيينه روبه روي محمد(ص) - مهدي پرويز - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر هشتم محرم - شعر محرم 18

 باسم رب الحسین علیه السلام

   بر روي قامت تو خدا مد گذاشته است
     بر سرو هاي باغ سر آمد گذاشته است
     انگار چهره تو به تعريف هركه ديد
     آيينه روبه روي محمد(ص) گذاشته است
    روي پيمبري تو دستان تيغ را
    در لحظه فرود مردد گذاشته است
    هركس كه كينه داشته از بدر ماه تو
     برپيكر تو زخم مشدد گذاشته است
    دستي كه روي سينه نشد، مثل تيغ شد
    تيغي كه روي سينه تو رد گذاشته است
    داغ تو است اين كه خدا سرخ و آتشين
    با پرچمي به سينه گنبد گذاشته است
    
    مهدي پرويز

غزل لابلای خون - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر محرم 17

به نام خدا
شبی به عرش گره زد خدا زمینش را ، سپرد دست زمین اسوه ی یقینش را
سرود شعر سپیدی برای آمدنت ، به دست عشق رها کرد سرزمینش را
گذاشت آینه ای روبروی پیغمبر ، کشید از دل و جان قد و قامتی محشر
به جای خون به رگت آیه آیه قرآن ریخت ، چکاند روی لبت صوت دلنشینش را
قلم به دست تمام فرشته هایش داد ، که تکه تکه های تنت را جدا جدا بکشند
به جای قلب برایت دل انار کشید ، گذاشت گوشه ی آن عشق آتشینش را
زمان گذشت و به پایان تلخ راه رسید ، اذان ظهر به حی علی الفلاح رسید
که ناگهان به زمین ریخت سوره ای زخمی ، ایاک نعبد ایاک نستعینش را
بلند شو که زمین تشنه ی عبور تو است ، اذان بگو که زمان غرق در حضور تو است
اذان بگو که غزل لابلای خون هایت ، کشیده است نفس های واپسینش را
خدا کند کسی از آن طرف گذر نکند ، خدا کند پدرت را کسی خبر نکند
خدا کند که نبیند هزار دشنه ی سرخ ، به روی خاک کشیدند مه جبینش را
غزل کجا ببرد تکه تکه هایت را ؟ ، کجا زمین بگذارد سر جدایت را
و اسب زخمی و آواره بین این ابیات ، چگونه شرح دهد داغ آخرینش را ؟
ورق زدند تو را پشت یک سپیده ی تلخ ، هزار واژه ی در خاک و خون تپیده ی تلخ
و نیز شاعر هفتاد و دو قصیده ی تلخ ، به دست باد رها کرد نقطه چینش را...
حُسنا محمد زاده

چند قدم مانده به بعثت - شعر حضرت علی اکبر (ع) - سید حمید رضا برقعی - شعر محرم 16

باسمه تعالی

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!
مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟! 
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...
سید حمید رضا برقعی