کنار درک غربت تو كوه از كمر شكست - شعر امام حسین (ع) - شعر محرّم - شعر عاشورا - علیرضا قزوه

یا رب الحسین(ع)

بجاي شیر ، تیر نوش کرده بود اصغرت
و بعد  تیر و تیغ و نیزه  می زدند  بر سرت
" کنار درک -غربت- تو كوه از كمر شكست"
چقدر زخم تشنه مانده است روی پیکرت
سر حسین(ع) تشنه لب هنوز  روی نیزه هاست
زمانه خاک بر سرم،  زمانه خاک بر سرت
 هزار سال رفت و تو هنوز زخم می خوری
هزار سال رفت و تازه است زخم حنجرت
هزار سال رفت و دسته دسته قوم كوفيان
گرفته تیغ بر کف ایستاده در برابرت
سرِ بروي نيزه ات حقيقت محمّدیست
چرا زمانه  پی نمیبَرد به اصل جوهرت؟
بیا کنار خيمه هاي تشنه لب نگاه كن
ببین که زخم تیرها چه کرده با برادرت
شب وداع آمد و سری زدم بمجلسی
که شعله اش اگرچه بود نام پاک مادرت
تمام شب شکسته  سینه میزدم بیاد تو
و لشكري که اسب می دواند روی پیکرت...
***
نشسته ام  به یاد روزهای دور کودکی
شکسته  دم گرفته ام بیاد دیده ی ترت
سلام می کنم سلام می کنم بزخم تو
سلام می کنم  بعطر جمله های آخرت
سلام ما سلام ما به تشنگان کربلا
سلام ما سلام ما به اکبر و به اصغرت
علیرضا قزوه

دیده به تیغ... - غزل - مرثیه شهادت حضرت مسلم علیه السلام - استاد غلامرضا سازگار

دیده به تیغ دوختم، تا مگر از دعای تو
تو نگه افکنی و من، سر فکنم به پای تو
مرگ بود سعادتم که لحظه ی شهادتم
سایه فکنده بر سرم، قامت دلربای تو
گه بدنم به عشق تو، کوچه به کوچه می رود
گاه سر بریده ام گریه کند برای تو
روی کبود دخترم، هدیه به نازدانه ات
جان دو ماه پاره ام، هردو شود فدای تو
ای نفست روان من، کوفه میا به جان من
ورنه به نوک نی رود، رأسِ زتن جدای تو
چنگ زنند گرگ ها، بر تن پاره پاره ات
شسته زخون سر شود، روی خدا، نمای تو
ای که همه وجود من درغم توست نی نوا
بوده به گوشم از ازل قصه ی کربلای تو
کاش به دشت کربلا بودم و کشته می شدم
با شهدای نی نوا، در صف نی نوای تو
روز ازل شنیده ام، می نگرد دو دیده ام
پنجه ی قهر قاتل و طرهّ ی مشک سای تو
آنچه که می کنم نظر، خورده گره به یکدگر
سوز درون میثم و زمزمه ی عزای تو
 استاد غلامرضا سازگار

تنها یک عاشق... - شعر مدح حضرت زینب(س) - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - رحیم منزوي اردبيلي

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۹
آنکه با عشق حسینی گشته همدم زینب است
آنکه بر سّر شهادت بوده مَحرم زینب است
آنکه شور افکنده با شور حسینی بر جهان
از ازل خو کرده با صد محنت و غم زینب است
آنکه نامش زِینِ اَب خوانده رسول کردگار
چون نگویم من صفای اسم اعظم زینب است
آنکه بر خوانَد حدیث اُمّ اَیمَن بر امام
من به جرأت گویم آن زن هم حسین هم زینب است
آنکه کاخ ظلم و استبداد را با یک خطاب
کند و افکند از پی و بن، ریخت بر هم زینب است
دامن شير خدا بين، شير زن مي پرورد
در شهامت برتر از سارا و مريم زينب است
آنکه اندر مجلس گردنکشان قد کرد عَلم
چون حسین بر دشمنان یکدم نشد خم زینب است
با برادر درد دل مي كرد اين سان تا سحر:
آنكه ريزد از فراقت اشك ماتم زينب است
وصف زینب را ز من مشنو بیا در کربلا
خود ببین چون حامی ناموس عالم زینب است
ملجأ اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود
شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است
پرچمت گر سرنگون شد من نگه میدارمش
غم مخور بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است
منزوي هرگز مزن بیهوده لافِ عاشقی
این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است
رحیم منزوي اردبيلي

از جان گذشته - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - احمد علوی

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت۴

این زن که از برابر طوفان گذشته بود
عمرش کنار حضرت باران گذشته بود
صبرش امان حوصله ها را بریده بود
وقتی که از حوالی میدان گذشته بود
باران اشک بود و عطش شعله می کشید
آب از سر تمام بیابان گذشته بود
آتش گرفته بود و سر از پا نمی شناخت
از خیمه های بی سروسامان  گذشته بود
اما هنوز آتش در را به یاد داشت
آن روزها چه سخت و پریشان گذشته بود
آن  پرده های آخر صفین ناگهان
از پیش چشم آینه یک آن گذشته بود
می دید آیه آیه آن زیر دست و پاست
کار از به نیزه کردن قرآن گذشته بود
زینب هزار بار خودش هم شهید شد
از بس که ازکنار شهیدان گذشته بود
یک لحظه از ارادت خود دست برنداشت
عمرش تمام بر سر پیمان گذشته بود
بر صفحه های سرخ مقاتل نوشته اند
این زن هزار مرتبه از جان گذشته بود
احمد علوی

کربلا در کربلا... - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - قادر طهماسبی (فرید)

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت  ۳
سرّ نی در نینوا می‌ماند، اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می‌ماند، اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت، بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابری از ریا می‌ماند، اگر زینب نبود
چشمه فریاد مظلومیّت لب‌تشنگان
در کویر تفته جا می‌ماند، اگر زینب نبود
زخمه زخمی‌ترین فریاد، در چنگ سکوت
از طراز نغمه، وامی‌ماند، اگر زینب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
در گلوی چشم‌ها می‌ماند، اگر زینب نبود
ذوالجناح دادخواهی، بی‌سوار و بی‌لگام
در بیابان‌ها رها می‌ماند، اگر زینب نبود
قادر طهماسبی (فرید)

از خون حجاب صورت خود کرده... - مجموعه اشعار حضرت زینب(س) - غزل - محمدسعید میرزایی

بسم الله الرَّحمن الرّحیم
ویژه نامه مجموعه اشعار مدح و مصیبت حضرت زینب(س) - قسمت ۲
هرگز کسی ندیده به عالم زن این‌چنین
خون خوردن آن‌چنان و سخن گفتن این‌چنین
در قصر ظالمان به تظلّم که دیده است؟
شیرآفرین زنی که کند شیون این‌چنین
هرگونه‌اش پناه یتیمی دگر شده‌ست
آری بوَد کرامت آن دامن این‌چنین
زندان به عطر نافله خود بهشت کرد
زینب چراغ نامه کند روشن این‌چنین
پیش حسین اشک و به قصر یزید لعن
با دوست آن‌چنان و بَرِ دشمن این‌چنین
در دشت بیند آن تن دور از سر آن‌چنان
بر نیزه خواند آن سر دور از تن این‌چنین
آه، ای سر حسین! چو سر در پی توام
خورشید من! به شام مرو بی من این‌چنین
از خون حجاب صورت خود کرده یا حسین
جز خواهرت که بوده به عفت زن این چنین؟
محمدسعید میرزایی

حُرّم و چکمه سر شانه ام انداخته ام - شعر مناجات ماه رمضان - شعر شب قدر - غزل - علي اكبر لطيفيان

بسم الله...
نام ما را ننویسید، بخوانید فقط
سر این سفره گدا را بنشانید فقط
آمدم در بزنم، در نزنم می میرم
من اگر در زدم این بار نرانید فقط
میهمان منتظر دیدن صاحب خانه ست
چند لحظه بغل سفره بمانید فقط
کم کنید از سر من شرّ خودم را، یعنی
فقط از دست گناهم برهانید... فقط
حُرّم و چکمه سر شانه ام انداخته ام
مادرم را به عزایم ننشانید فقط
صبح محشر به جهنم ببریدم اما
پیش انظار گنهکار نخوانید فقط
پیش زهرا نگذارید خجالت بکشیم
گوشه ای دامن ما را بتکانید فقط
حقمان است ولی جان اباعبدالله
محضر فاطمه ما را نکشانید فقط
سمت آتش ببری یا نبری خود دانی
من دلم سوخته، گفتم که بدانید فقط
گر بنا نیست ببخشید، نبخشید اما
دست ما را به محرم برسانید فقط
علي اكبر لطيفيان

گریزپا - شعر مناجات ماه رمضان - اشعار ماه رمضان - غزل - غلامرضا سازگار (میثم)

بسم الله النّور...
عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی
بر در غیر رفتی و دور ز آشنا شدی
قرار ما نبود این، مرا رها کنی چنین
دیده ز هم گشا ببین خود به کجا رها شدی
بندۀ بی‌وفای من عبد گریزپای من
چرا گریختی ز من؟ چه شد که بی‌وفا شدی؟
هر چه گناه کرده‌ای عفو نمودم از کرم
هر چه صدا زدم تو را باز ز من جدا شدی
حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی
اسیر نفس گشتی و هوایی هوا شد
من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده‌ام
تو همه را ندیدی و غرق یم خطا شدی
خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت
دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی
رشتۀ وصل ما و تو پاره نمی‌شود بیا
خدای تو منم چرا بندۀ غیر ما شدی؟
مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو
دست بده به دست من از چه گریزپا شدی؟
خداست با تو «میثما» تو نیز باش با خدا
به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟
استاد غلامرضا سازگار (میثم)

تمام دار و ندارم محبت زهراست - شعر مناجات ماه رمضان - اشعار ماه رمضان - غزل - غلامرضا سازگار (میثم)

بسم الله النّور...
بدم، مرا بـه پیمبر ببخش یا الله
به اشک دیدۀ حیدر ببخش یا الله
تمام دار و ندارم محبت زهراست
مرا به سورۀ کوثر ببخش یا الله
به اشک چشم حسین و حسن قبولم کن
مرا به این دو برادر ببخش یا الله
بـه درگه تو گناه مکرر آوردم
مرا به عفو مکرر ببخش یا الله
ببر به کرب‌وبـلا زائر حسینـم کن
به آن ضریح مطهر ببخش یـا الله
به دست‌های علمدار کربلا سوگند
به حرمت علی‌اکبر ببخش یـا الله
به بانگ العطش نازدانه‌های حسین
به خون حنجر اصغر ببخش یا الله
به سیدالشهـدا و به خـون حنجر او
که شد بریده ز خنجر ببخش یا الله
به لحظه‌ای که سر نیزه گشت با زینب
سر حسین، برابر، ببخش یا الله
به خون میثم تمّار، جرم «میثم» را
به روی او تـو نیاور؛ ببـخش یا الله
استاد غلامرضا سازگار (میثم)

عشق در رکاب - حسین منزوی - غزل- شعر امام زمان (عج) - اشعار جمعه ها (قسمت نود و دوم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))

صبح سحر که پر نگشوده است، آفتاب
 می آیی و سمند تو را، عشق در رکاب
 روشن به توست چشمم و در پیشواز تو
 کوچک ترین ستاره ی چشمانم آفتاب
 بشکُف که چتر باز کنی بر سر جهان
 ای باغ نرگس! ای همه چون غنچه در نقاب
 ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو
 از صد سراب رد شده ام در هوای آب
 ساقی! خمار می کشدم گر نیاوری
 از آن می هزار و دوصد ساله ام شراب
 با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند
 ناباوران وصل تو ، جمعی ز شیخ و شاب
 بیدار اگر به مژده ی وصلت نمی شوند
 با بیم تیغ تیز برانگیزشان ز خواب
 آری وجود حاضر و غایب شنیده ام
 ای آنکه غیبت تو پُر است از حضور ناب
 با شوق وصل دست ز عالم فشانده ایم
 جز تو به شوق ما، چه کسی می دهد جواب؟
حسین منزوی

بهشت - شعر شهادت امام موسی کاظم (ع) - غزل - علی اکبر لطیفیان

هر كه يك دفعه سر اين سفره مهمان ميشود
مور هم باشد اگر روزي سليمان ميشود
سر به زير انداختن ذاتش توسل كردن است
دردها در اين حرم ناگفته درمان ميشود
اين كريمان لطفشان هرچند آماده ست، ليك
نام مادر كه وسط باشد دو چندان ميشود
ما پدر را خواستيم و از پسر خيرش رسيد
در رجب ها كاظمين ما خراسان ميشود
ظاهراً عين امامي ، باطناً پيغمبري
هر كه ميبيند تورا،از تو مسلمان ميشود
نسل موسايي ِ تو طبع مسيحا داشتند
يك نفر از آنهمه پير جماران ميشود
اين دلِ ما سينه ي ما، نه بگو اصلا بهشت
هر كجا موسي ابن جعفر نيست زندان ميشود
با كنار انداختن نانِ مرا آجر نكن
سفره ي خدام از خدمت پُر از نان ميشود
علي اكبر لطيفيان

حسین بود و تو بودی تو خواهری کردی - شعر وفات حضرت زینب کبری (س) - غزل - مرتضی امیری اسفتدقه

حسین بود و تو بودی ، تو خواهری کردی
حسین فاطمه را گرم، یاوری کردی
غریب تا که نمانَد حسین بی عباس
به جای خواهری آن جا، برادری کردی
گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین
چه خواهری تو برادر؛ که مادری کردی
تو خواهریّ و برادر، تو مادریّ و پدر
تو راه بودی و رهرو، تو رهبری کردی
پس از حسین، چه بر تو گذشت؟ وارث درد!
به خون نشستی و در خون، شناوری کردی
پس از حسین، تو بودی که شرح عصمت را
که روز واقعه، را یاد آوری کردی
به روی نیزه، سر آفتاب را دیدی
ولی شکست نخوردیّ و سروری کردی
حسینِ دیگری آن جا پس از حسین شکُفت
تو با حسین پس از او، برابری کردی
چه زخم ها که نزد خطبه ات به خفّاشان!
زبان گشودی و روشن، سخنوری کردی
زبان نبود، خودِ ذوالفقارِ مولا بود
سخن درست بگویم، تو حیدری کردی
تویی مفسّر آن رستخیز ناگاهان
یگانه قاصد امّت! پیمبری کردی
بَدَل به آینه شد، خاک کربلا با تو
تو کیمیا گری و کیمیا گری کردی
حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسینِ فاطمه را گرم، یاوری کردی
مرتضی امیری اسفتدقه

قافله - شعر وفات حضرت زینب کبری سلام الله علیها - غزل - یوسف رحیمی

هر چند پای بی رمق او توان نداشت
هر چند بین قافله جانش امان نداشت
بار امانتی که به منزل رسانده است
چیزی کم از رسالت پیغمبران نداشت
جز گیسوان غرق به خون روی نیزه ها
در آتش بلا به سرش سایه بان نداشت
آیا به جز حوالی گودال، ساربان
راهی برای رفتن این کاروان نداشت؟
یک شهر چشم خیره به ... بگذار بگذریم
شهری که از مروّت و غیرت نشان نداشت
آری هزار داغ و مصیبت کشیده بود
اما تنور و تشت طلا را گمان نداشت
دیگر لب مقدس قرآن کربلا
جایی برای بوسه‌ی آن خیزران نداشت!
یوسف رحیمی

رباعی گفتی و... - شعر وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها - غزل - محسن رضوانی

رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی
رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل کردی
فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی
کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی
خودش را در کنار مادرش حس کرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شکر بودی زینب خود را بغل کردی
چه شیری داده‌ای شیران خود را که شهادت را
درون کامشان شیرین‌تر از شهد و عسل کردی
رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشک خود، اعرابشان را بی‌محل کردی
محسن رضوانی

سرود سرور - ولی الله کلامی زنجانی - غزل- شعر امام زمان (عج) - اشعار جمعه ها (قسمت نود و یکم)

بیا که جز تو مرا نیست آرزوی کسی
خموشم و ننشینم به گفتگوی کسی
از آن دمی که تو رفتی، به مهر آب قسم
نرفته  آب گوارایی از گلوی کسی
سبوی دل بشکست و بریخت باده صبر
خدا کند که دگر نشکند سبوی کسی
بنای عدل نه، ای آبروی عالمیان
قیام کن که نریزد کس آبروی کسی
ولایت تو نخواهد گذاشت یا مولا
کنیم دست ارادت دراز سوی کسی
ز لشگر تو سرود سرور می شنوم
به کشور تو نباشد کسی عدوی کسی
 ((کلامیم)) به سلامم اگر جواب دهی
به حق هو، نهراسم ز های و هوی کسی
ولی الله کلامی زنجانی

یک جای دیگر - مجتبی خرسندی - شعر ایام فاطمیه - غزل - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

این گریه های بی سخن اشکال دارد
یا این که چشمان حسن اشکال دارد؟
هرروز می شوئی سه دفعه پیرهن را
مادر،مگر این پیرهن اشکال دارد؟
وقتی که می دانی کسی پشت دری هست
پس با لگد وارد شدن اشکال دارد
دست مرا بشکن،ولی دست علی را
بستن جلوی چشم من اشکال دارد...
آیا نمی دانی که با این دست سنگین
سیلی زدن در گوش زن اشکال دارد؟
درشب تنی را دفن کردن مشکلی نیست
دفن جنازه بی کفن اشکال دارد
یک جای دیگر هم زن غساله می گفت:
من مطمئنم این بدن اشکال دارد
***
یک لحظه فکرش را بکن که مادر توست
حالا بگو:لطمه زدن اشکال دارد؟
مصطفی خرسندی

دختر پیغمبر - غزل - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر ایام فاطمیه - محمد سهرابی

اهل مدینه فاطمه ام را نظر زدند
با برق چشم خرمن جان را شرر زدند
در اول ربیع خزان شد بهار من
ماه مرا به آخر ماه صفر زدند
از چوب، خون تازه روان شد به روی خاک
از بس که با غلاف به پهلوی در زدند
می رفت آب غسل نبی از کفن هنوز
کاین قوم، دل به آب برای گذر زدند
تا آمدم به خویش، جلالش کبود شد
بدسیرتان جمال مرا بی خبر زدند
هر قدر گفت دختر پیغمبرم مزن
اهل مدینه فاطمه را بیشتر زدند
این جای دست های فلانی فقط نبود
این نقش را مسلَّم، چندین نفر زدند...
محمد سهرابی

بغض شعر - غزل - شعر حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر شهادت حضرت زهرا (س) - شعر فاطمیه - حسن بیاتانی

ابریست کوچه کوچه، دل من ـ خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند
حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند
مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند
با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند
حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟
مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند
یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند
یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند
در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند
مادر! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:
یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند
باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...
تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند
نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند
باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند...
گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند
حسن بیاتانی

بهشت ما  - غزل - شعر حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر ایام فاطمیه - سید رضا موید

اشکی بود مرا که به دنیا نمی دهم
این است گوهری که به دریا نمی دهم
گر لحظه ای وصال حببم شود نصیب
آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم
عمری بود که گوشه نشین محبتم
این گوشه را به وسعت دنیا نمی دهم
در سینه ام جمال علی نقش بسته است
این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم
تا زنده ام ز درگه او پا نمی کشم
دامان او ز دست تمنا نمی دهم
سرمایه ی محبت زهراست دین من
من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
یک ذره از محبت زهرا نمی دهم
امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست
این نقد را به نسیه ی فردا نمی دهم
در سایه ی رضایم و همسایه ی رضا
این سایه را به سایه ی طوبی نمی دهم
استاد سید رضا موید
منبع : حسینیه

هجده بهار - غزل - شعر حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر ایام فاطمیه - حامد تجری

قدری که داشت قدر مسلّم زیاد بود
خون دلی که خورد کمش هم زیاد بود
او نور خلقت است که در نور خلقتش
زاویّه‌های روشن مبهم زیاد بود
زهرا اگر نبود بهشتی نداشتیم
مهرش اگر نبود جهنّم زیاد بود
در خانه‌اش تمام کنیزان مقدّسند
جایی که مثل حضرت مریم زیاد بود
تارِ گلیم کهنه‌ی انفاق کرده اش
هرچند در نگاه گدا کم؛ زیاد بود
آری درست، مادرمان زود پیر شد
آری درست، در دل او غم زیاد بود
اما برای سنّ کمش گریه کم کنید
هجده بهار از سر عالم زیاد بود
حامد تجری

مقام اهل بیت - غزل - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر ایام فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

مصحفی اعجاز دارد که کلامش فاطمه است
آن نمازی قرب دارد که قیامش فاطمه است
آنکه من هستم فقیر ابن فقیر خانه اش
آنکه من هستم غلام ابن غلامش فاطمه است
دستبوس فاطمه بودن کمال مصطفاست
در مقامات نبی این بس مقامش فاطمه است
حکم زهرا بر تمام انبیا هم واجب است
شرع ما پیغمبری دارد که نامش فاطمه است
حج زهرا ظاهرا بیت الحرامش مرتضاست
حج مولا باطنا بیت احرامش فاطمه است
فاطمه امر خداوند است و مامورش علیست
پس امام اوّل عالم امامش فاطمه است
مصطفی یا مرتضی یا فاطمه یا هرسه تا؟
مانده ام از این سه تا اصلا کدامش فاطمه است؟
عقلها راهی ندارند و زبانها الکنند
در مقام اهل بیتی که تمامش فاطمه است
علی اکبر لطیفیان

ای بی نشانه... - غزل - شعر شهادت حضرت زهرا (س) - شعر ایام فاطمیه - میلاد عرفان پور

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد
هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردیست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد
چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد
چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟
هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد
دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد
ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد
میلاد عرفان پور

گریز گریه - غزل - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر فاطمیه - محسن حنیفی

به هر چه غیر خدا پشت پا زد و جان داد
به خانه رنگ کبود عزا زد و جان داد
برای حاجت همسایه ها دعا می خواند
دوباره سر به همه خانه ها زد و جان داد
حریم گیسوی ما را به پنجه ها نسپرد
که شانه بر سر گیسوی ما زد و جان داد
ز درد سینه و پهلو به خویش می پیچید
میان بستر خود دست و پا زد و جان داد
نشد که آب خنک دست او دهد اسماء
حسین را دم آخر صدا زد و جان داد
کشید روی سرش چادری و بعد از آن
گریز گریه به یک بوریا زد و جان داد
محسن حنیفی

روز دیگرت - غزل - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر فاطمیه - مصطفی متولّی

نا گفته ها دارد دل غم پرورت بامن
حرفی بزن از گوشه ی چشم ترت بامن
بانوی محجوبم بیا و درمیان بگذار
شرح بلایی را که آمد بر سرت بامن
از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه
آن ماجراهایی که گفته دخترت بامن
ای کاش امکان داشت راز رو گرفتن را
یک بار میگفتی بغیر از معجرت بامن
یک روز کارِ خانه ، نان پختن ، کمی لبخند
اما چه کاری کرد روز دیگرت بامن
امروز از اول فقط گفتی " حلالم کن"
ای وای اگر اینست حرف آخرت بامن
قبل از تو من جان میدهم ، احیاء من باتو
بعدش بروی چشم                           
                           غسل پیکرت بامن
مصطفی متولّی

غم فاطمیه - شعر امام زمان (عج) - شعر فاطمیه - شعر شهادت حضرت زهرا (س) - محمّد بیابانی

آن چنان داغ تو بر روی دلم سنگین است
که بهار فرجت حسرت فروردین است
محض امسال نه ، این غصه ی چندین قرن است
قصّه ی درد فراق تو غمی دیرین است
لحظه ی ناب شکوفا شدنم در روضه ست
هر کجا حرف بهار است بهارم این است
اشک، چون باده ی نابی ست که سرمستی آن
با وجود همه ی شوری آن شیرین است
بر خلاف همه امسال لباسم، قلبم
با سیاهی غم فاطمیه رنگین است
وه! چه سالی شود امسال که از آغازش
نایم از نغمه ی یا فاطمه آهنگین است
***
باغبان! دور کن از حائل در یاسَت را
غنچه ات در خطر حمله ی یک گلچین است
محمّد بیابانی

بهار امسال پاییز است - غزل - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) - سید علی رکن الدین

دلیلی هست اگر بی تاب و گریان کسی هستم
که من عمریست در این خانه مهمان کسی هستم
برای گریه می میرم ، به پای گریه می سوزم
که شمع روضه ی شام غریبان کسی هستم
در این قحطی کبوتر می شود گاهی نم اشکی
به گریه سایه بان بیت الاحزان کسی هستم
مریضی دارد این خانه ، بهار امسال پاییز است
پریشان حال داغ برگ ریزان کسی هستم
کسی اینجا دعا خوانده: خدایا،جان زهرا را...
کنار بستری حیران طفلان کسی هستم
بیا ای عید اما شادی من را نخواهی دید
مریضی دارد این خانه، پریشان کسی هستم
سید علی رکن الدین

آفتاب - غزل - شعر شهادت حضرت زهرا (س) - غلامرضا شکوهی

توان واژه کجا و مدیح گفتن او
قلم قناری گنگی‌ست در سرودن او
کشاندنش به صحاریِ شعر ممکن نیست
کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او
چه دختری، که پدر پشت بوسه‌ها می‌دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او
چه همسری، که برای علی به حظّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او
چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا
حریم مدرسه کربلاست دامن او
بمیرم آن همه احساس بی‌تعلق را
که بار پیرهنی را نمی‌کشد تن او
دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
پیام می‌چکد از چلچراغ شیون او
از آن ز دیده ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتابِ مدفن او
غلامرضا شکوهی

خون گریه - غزل - شعر شهادت حضرت زهرا (س) - محمّد مهدی سیّار

قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم
اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم
اگر تمام جهان دشمنی کند با ما
من و تو یار هم و جان‌نثار هم باشیم
کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم
در این دیار اگر خشکسالی آمده است
خوشا من و تو که ابر بهار هم باشیم
نگفتیم ز چه خون گریه می‌کند دیوار؟
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم؟
نگفتیم ز چه رو رو گرفته‌ای از من؟
مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم؟
به دست خسته‌ ی تو دست بسته ‌ام نرسید
نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم
شکسته است دلم مثل پهلویت آری
شکسته ‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم
محمّد مهدی سیّار

نامهربان - غزل - شعر وفات حضرت فاطمه معصومه (س) - شعر مدح حضرت معصومه (س) - علی اکبر لطیفیان

بنام خدا
جود و کرامت از کرمش جاودان شده
هر چه دخیل هست به سویش روان شده
جبریل هم اگر برسد در حریم او
حس میکند که وارد صحن جنان شده
او ظاهرش بتول ولی باطنش علی است
در پشت آن جمال، جلالی نهان شده
از چه تمام فاطمه ها عمرشان کم است
دنیا چرا به "فاطمه" نامهربان شده
خواهر حریف هجر برادر نمیشود
بیهوده نیست اینهمه قدش کمان شده
با احترام آمد و با احترام رفت
هر آنچه شآن اوست در اینجا همان شده
دور و برش فرشته نگهبان معجرش
جانها فدای زینب بی پاسبان شده
گاهی میان مجلس نامحرمان شهر
گاهی میان محمل بی سایبان شده
شکر خدا مقام تو زخم زبان نخورد
شکر خدا برادر تو خیزران نخورد
علی اکبر لطیفیان

سر وعده - کاظم بهمنی - غزل - شعر امام زمان (عج) - اشعار جمعه ها (قسمت هشتاد و نهم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
غنچه ها را همه پژمرده که دیدی رفتی
گِرد مفهوم خودت پیله تنیدی رفتی
قلم و کاغذ تقدیر به دستت دادند
به تهِ خطّ خودت هم نرسیدی رفتی
همگان را که سپردی به خدا، یادت هست؟
با هزاران نگرانی به امیدی رفتی
بقچه ی آن همه تنهایی خود را بستی
«نرو آقای» دلم را نشنیدی رفتی
به کسی حرف دلت را نزدی، دق می کرد!
به کسی خطّ و نشان هم نکشیدی رفتی
شاپرک ها به سیاهی به عدم تن دادند
پای آنها نه نشستی نه چکیدی رفتی
بس که ما مردم این شهر به خود دل بستیم
تو دل از مردم و این شهر بریدی رفتی
آمدی جمعه ی این هفته به هر شکلی بود!
به سر وعده کسی را که ندیدی رفتی
کاظم بهمنی

تأثیر کیمیا - حسن لطفی - غزل - شعر امام زمان (عج) - اشعار جمعه ها (قسمت هشتاد و هشتم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
همیشه کوچه ی ما عطری از شما دارد
که آشنا به دلش میل آشنا دارد
بگو که جسم که را در بغل گرفتی که
دوباره روضه ی ما بوی بوریا دارد
هزار شکر که مژگان به ما حواله شده
غبار پای تو تأثیر کیمیا دارد
شبیه چشم شما سرخ می شود چشمش
کسی که چشم بر آن ریشه ی عبا دارد
علاج تشنگیم را فرات هم نکند
تنور سینه ی من داغ کربلا دارد
به سینه می زنم و حلقه می زنم بر در
در این معامله یک دست هم صدا دارد
دلم هوای حرم کرده خوب میدانم
برات کرب و بلا را فقط رضا دارد
دوباره خرجی ما بی حساب زهرا داد
همیشه سفره ی گرمش هوای ما دارد
حسن لطفی

اسیرانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - خلیل عمرانی - شورمحرّم86

بسم الله الرّحمن الرّحیم
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟
درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
خلیل عمرانی

زیباتر از هر روز - غزل - شعر مصائب کوفه - شعر حضرت زینب (س) - علی اکبر لطیفیان  - شورمحرّم82

بسم الله الرّحمن الرّحیم
آورده ام در شهرتان خاکسترم را
آیات باقی ماندۀ بال و پرم را
آورده ام ای کوچه های نامسلمان!
مؤمن ترین فریادهای حنجرم را
دیشب مراعات حسینم را نکردید
در کوفه وا کردید پای مادرم را
من آیه های در حجاب نور هستم
خالی کنید ای چشم ها! دور و برم را
نذر سر این کعبه ی بالای نیزه
در شهرتان خیرات کردم زیورم را
من یک نفر در دو تنم اما دو روز است
از دست دادم نیمه ای از پیکرم را
یک نیمه ام را روی دست نیزه بردید
در محمل بی پرده نیم دیگرم را
اما به توحید نگاهم روی نیزه
زیباتر از هر روز دیدم دلبرم را
علی اکبر لطیفیان

منبع : حسینیه

تن بی سر - غزل - شعر شهادت امام حسین(ع) - سعید بیابانکی - شورمحرّم80

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بگذار كه این باغ، درش گم شده باشد
گل های تَرَش، برگ و بَرَش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش كند این باغ؟
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد
باغ شب من كاش درش بسته بماند
ای كاش كلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل كسی كه
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب، تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری كه پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی كه سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری كه درش گم شده باشد
سعید بیابانکی

قبله گاه - غزل - شعر راه کوفه و شام - شعر شهادت امام حسین(ع) - سعید بیابانکی - شورمحرّم79

بسم الله الرّحمن الرّحیم
فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من! نكند اشتباه می بینم؟
بتاب یوسف من! بوی گرگ می شنوم
بتاب، راه دراز است و چاه می بینم
نظاره می كنم از راه دور سرها را
جوان و پیر سفید و سیاه می بینم
به آیه های كتاب غمت كه می نگرم
تمام را به «كدامین گناه...» می بینم
به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم
سعید بیابانکی

از شوق تو - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - مهدی رحیمی - شورمحرّم78

بسم الله الرّحمن الرّحیم
سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟
که در این­جا دهنم زخم شد آن­جا گوشم
چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده از دهنم تا گوشم
نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد
شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم
پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا
به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم
شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم
شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم
وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم...
ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به گوشم
من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم
مهدی رحیمی

ناهموار -  شعر راه کوفه و شام - شعر شهادت امام حسین(ع) - محمّد علی مجاهدی - شورمحرّم73

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کربلا را می ‌سرود این بار روی نیزه‌ ها
با دو صد ایهام معنی‌دار، روی نیزه‌ ها
نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار روی نیزه‌ ها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست
لاله‌ها را سر به سر بشمار روی نیزه‌ ها
زخمی داغند این گل‌های پر پر، ای نسیم!
پای خود آرام‌تر بگذار روی نیزه‌ ها
یا بر این نی­زار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهسته ‌تر بردار روی نیزه‌ ها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش
چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه‌ ها
زنگیان آیینه می‌بندند بر نی، یا خدا
پرده بر می‌دارد از رخسار روی نیزه‌ ها ؟
صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفت‌وگوست
رو به رو، بی‌پرده، در انظار روی نیزه‌ها
یاد داری آسمان!؟ با اختران، خورشید گفت:
وعده ی دیدارمان: این بار روی نیزه‌ ها ؟!
با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد
گرچه راه توست ناهموار روی نیزه‌ ها
ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچه‌ها
بلکه افتد سایه ی دیوار روی نیزه‌ ها
صحنه ی اوج و عروج است و طلوع روشنی
سیر کن سیر تجلّی زار روی نیزه‌ ها
چشم ما آیینه آسا غرق حیرت شد چو دید
آن همه خورشید اختربار روی نیزه‌ ها
محمّد علی مجاهدی

قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - محمّد رسولي - شورمحرّم72

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کوتاه کن کلام... بماند بقیّه اش
مرده است احترام... بماند بقیّه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه اش
هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه اش
شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ­ها تمام... بماند بقیّه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام...؟ بماند بقیّه اش
پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه اش
راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیّه اش
رو کرد در مدینه که یا ایّهاالرّسول
یافاطمه! سلام... بماند بقیّه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدّوام... بماند بقیّه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیّه اش
بر خاک خفته ای و مرا می­برد عدو
من می­روم به شام... بماند بقیّه اش
دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه اش
دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیّه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیّه اش
قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیّه اش
محمّد رسولي

آن اشک‌ها... - غزل - شعر شام غریبان - شعر حضرت زینب(س) - سعید بیابانکی - شورمحرّم71

بسم الله الرّحمن الرّحیم
همین ‌که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت
هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت
نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بی‌سر را
به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت
جهان برای همیشه سیاه شد چون شب
ز چشم‌های ترش هرچه داشت کوکب ریخت
چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟
که جام زینب غم‌دیده را لبالب ریخت
کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک
هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت
زبانه‌های کلامش به جان دم‌سردان
شراره‌ها شد و آتش‌نشانی از تب ریخت
اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی‌رسند به آن اشک‌ها که زینب ریخت
سعید بیابانکی

سمت خدا - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مریم سقلاطونی - شورمحرّم70

بسم الله الرّحمن الرّحیم
داد زد ها... سر از این خاک کجا بردارد؟
کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟
خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟
یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد؟
کسی از بین شما داغ برادر دیده ست؟
یا کسی با دل من داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد...
مریم سقلاطونی

بین دو نهر آب ، تشنه - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم69

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بین دو نهر آب ، تشنه
غرقه به خون ، بی تاب ، تشنه
واجب : جدایی سر از تن
از باب استحباب : تشنه
گهواره ها ! دیگر نجنبید
امکان ندارد خواب ، تشنه
تیری نگاهش سمت مشک است
آماده ی پرتاب ، تشنه
چشم اولی الابصار ، خونین
کام اولی الالباب ، تشنه
حیّ علی حیّ علی خون
گودال تا محراب ، تشنه
"انّا عَرَضنا " روی نیزه است
تفسیر شد أحزاب ، تشنه
یا لَیتَنی کُنتُ مَعَک ، آه !
جاماندم از اصحاب ، تشنه
زهرا بشری موحّد

منبری از نيزه - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - علی­رضا قزوه - شورمحرّم68

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد
طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد
انتخابی سخت، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدان­داری اکبر به فريادم رسيد
تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام - اصغر - به فريادم رسيد
تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد
نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد
جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر! بخوان!
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
علی­رضا قزوه

باد مخالف - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم67

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر که باد مخالف کمی امان بدهد
به نیزه دار بگویم سری تکان بدهد
به نیزه دار بگویم که با تکانی نرم
به ابرهای سر زلف تو دهان بدهد
وَ ماه آمده تا با هلال انگشتش
نشانه های سرت را به این و آن بدهد
نشانه های سری که اگر نگاهش را
به قدر یک سر سوزن به کهکشان بدهد-
-ستاره دست به گوش از همیشه بالاتر
به روی مأذنه ی آسمان اذان بدهد
ستون نیزه ی تو ریسمان باریکی ست
که دست های زمین را به آسمان بدهد
به روی نیزه پریشان نموده ای شب را
چو آن شهاب که گاهی خودی نشان بدهد
مهدی رحیمی

گلی گم کرده ام... - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم65

بسم الله الرّحمن الرّحیم
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی

گلی گم کرده ام... - غزل - شعر عاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم66

بسم الله الرّحمن الرّحیم
می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم
آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم
می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم
وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
مهدی رحیمی

روبرو - شعرعاشورا - شعر شهادت امام حسین(ع) - شعر حضرت زینب(س) - مهدی رحیمی - شورمحرّم64

بسم الله الرّحمن الرّحیم
روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد
کوه را بر شانه ­هایش داشت امّا ایستاد
گرچه لب­هایش کویری بود لبریز از عطش
تشنگی را سوخت در خود مثل دریا ایستاد
کوفه خونش خواب رفت و لال شد آن­جا که زن
پرده را از چهره­اش برداشت، مولا ایستاد
حرف سرخش را تبسّم بست بر چشم افق
تا ابد چون هر غروبی سرخ برپا ایستاد
دست دور شعله­ی خون حسینش حلقه کرد
سوخت امّا شعله ای از کربلا را ایستاد
مهدی رحیمی

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود - غزل - شعر عاشورا - شعر دهم محرّم - سعید بیابانکی - شور محرّم63

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه چشم انتظار بود
فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود
گویی به پیشواز نزول فرشته ها
صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود
می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود
نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدّمه ی نوبهار بود
شن بود و باد، نخلِ شقایق­تبار عشق
تندیسِ واژگون شده ای در غبار بود
می آمد از غبار، غم آلود و شرم­سار
آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود
بیرون دویده دختر زهرا ز خمیه ها
برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود!
سعید بیابانکی

مجتبای تو - غزل - شعر شب عاشورا - شعر شب دهم محرّم - سیّد محمّدرضا شرافت - شور محرّم62

بسم الله الرّحمن الرّحیم
شب، شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند
فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند
مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبر وارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند
ساقیَت رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند
آب مال خودشان چشم همه دل واپس
خیمه ها تشنه ی سقّاست اگر بگذارند
قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست
قد سقّای تو رعناست اگر بگذارند
سنگ ها در سخنت هم­نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند
تشنه ای، آه! وَ دارد لب تو می سوزد
آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند
بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند
آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند
رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن
کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند
سیّد محمّدرضا شرافت

بیشتر...  - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم60

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
از آن به بعد بود که راه گلو گرفت
***
زینب شده شکسته غرورش، شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت
در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت
علی اکبر لطیفیان

تذهیب - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - مهدی رحیمی - شور محرّم59

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چون زل زدن آخر شیری به شکارش
در بین دو ابرو گِرهی خورده به کارش
آن تیر که رفته ست گره را بگشاید
خود نیز گره خورده به چشمان خمارش
از دور حرم ماه پریشان طرف آب
خارج شده از محور دوّار مدارش
من در عجبم ماه چرا در وسط روز
بر آینه‌ی علقمه افتاده گذارش
تذهیب دو تا چشم و دو ابروی معلّی
قرآن به سخن آمده با نقش و نگارش
طوفان مهیبی ست که تا چشم ببیند
تیر است که از دور می آید به مهارش
بی دست و سر و چشم ولی باز می آید
انگار که با مرگ به هم خورده قرارش
مهدی رحیمی

ماه طایفه - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - سیّد حمیدرضا برقعی - شورمحرّم58

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چشمان خیس علقمه امواج رود بود
آن روز رود، شاهد کشف و شهود بود
آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد
در دست ابن ملجم میدان، عمود بود
از شوق سجده صالح دین از فراز اسب
بر خاک سبز کرب و بلا در سجود بود
شکر خدا که راه تماشا گرفت خون
آخر هنوز صورت مادر کبود بود
این قصّه آب می خورد از چشم شور ماه
نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود
سیّد حمیدرضا برقعی

جواب رد - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - مهدي فرجی - شورمحرّم56

بسم الله الرّحمن الرّحیم
جواب رد دادي خاندان مادريَت را
كه آشكار كنی غيرت برادریَت را
عمو تو باشي و اهل حرم جواب نگيرند؟
فرات منتظر است اقتدار حيدريَت را
كسی نديد كه يك لحظه هم بروز ندادی
در آن شكوه عقابی دل كبوتريَت را
اگرچه كينه ی آن قوم، خون پاك تو را ريخت
زبان گشود عرب قصّه ی دلاوريَت را
چنان حسين ز پاكان هاشمی است نژادت
اگر قبول نكردي دمي برابریَت را
تو ماه، ماهِ بني‌هاشمي كه دختر خورشيد
همان نخست پذيرفته بود مادريَت را
مهدي فرجی

سمت حرم - غزل - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - مهدی رحیمی - شور محرّم55

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تیغ در بین دو ابروش به هم برگشته
آن­که ابروش چنان تیغ دو دم برگشته
بس که موزون و تراز است به چشمم انگار
پیش بالاش بلندای علم برگشته
ردّ پایش طرف آب چرا این گونه­ ست؟
یک قدم رفته به پیش و دو قدم برگشته
خوب دقّت کن از طرز قدم­ها پیداست
که به کَرّات سرش سمت حرم برگشته
چقدر تیر که تا سینه­ ی او آمده و
دختری خورده به عبّاس قسم... برگشته
از سر یوسف تا آخر قرآن تنش
آیه‌ ی کوته دستان قلم برگشته
تیغ وا کرده دو ابرو وسط پیشانیش
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم برگشته
مهدی رحیمی

امام - غزل - شعر حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شورمحرّم54

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست
حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست
زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست
به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟
حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟
شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست
حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست
نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست
هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست
قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
مرتضی امیری اسفندقه

بُهت - غزل - شعر حضرت زینب (س) - شعر حضرت ابالفضل العبّاس(ع) - قاسم صرّافان - شورمحرّم53

بسم الله الرّحمن الرّحیم
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
آن صورت مهربان را ، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی
آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی
حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی
شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی
بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی
مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی
قاسم صرّافان

غروب جانگداز - غزل - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - علی­رضا لک - شورمحرّم49

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چشمهایت اقتدار بی مثال نیل بود
یا که اقیانوسی از بال و پر جبریل بود
زیر باران نگاهت قلب لیلا می تپد
بی حضورت کار و بار عاشقی تعطیل بود
از صدای نبض خیمه خوب فهمیدم دلت
تکیه گاه استوار و محکم این ایل بود
لحظه ای در کوچه ی دلتنگی من صبر کن
گر چه سر تا پای تو در سایه ی تعجیل بود
جزء جزء مصحف صدپاره ات را خوانده ام
شیوه ی روخوانی من شیوه ی ترتیل بود
***
می گذارد چهره بر رخسار اکبر ساعتی
این غروب جانگداز ذبح اسماعیل بود
علی­رضا لک

تقسیم زمان - غزل - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - مهدی رحیمی - شورمحرّم48

بسم الله الرّحمن الرّحیم
گیسوانت که پریشان به تکان افتادند
باد‌های دم صبح از جریان افتادند
تا به آوای خوش آمدنت گوش دهند
سینه‌ ها، ثانیه ‌ها از ضربان افتادند
ابر و باد و مه و خورشید سرِ داشتنت
لحظه ‌در لحظه به تقسیم زمان افتادند
صبح‌ از ابر و سر ظهر از آن ‌خورشید
بادها هم به تنت‌ بوسه زنان ‌افتادند
تا که ابروی کمان تو دمید از دو طرف
تیرها در دهن چاک کمان افتادند
چشم‌ها پلک نبستند به زیبایی تو
چشم‌ها تنگ شدند و به گمان افتادند
صبح فردا که سر نیزه ‌کشیدند تو را
بادهای دم صبح از جریان افتادند
مهدی رحیمی

سر فرصت - شعر هشتم محرّم - شعر حضرت علی اکبر (ع) - غزل - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم47

بسم ربّ الحسین...
با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذرّه ذرّه بدنت را چه به هم ریخته اند
سنگ­ها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند
وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند
تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند
چشم من تار شده، با چه مداواش کنم؟
یوسفم! پیرهنت را چه به هم ریخته اند
عمّه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند
ابروان تو حسینی ست وَ چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند
علی اکبر لطیفیان

بی صدا - شعر هفتم محرّم - شعر حضرت علی اصغر (ع) - غزل - مسعود اصلانی - شورمحرّم46

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مثل پرنده بال گشودی رها شدی
کوچک­ترین ستاره سرِ نیزه ها شدی
لعنت به لای لایی این نیزه دار تو
باعث شده است بر سر نی بی صدا شوی
زخم سرت برابر زخم عمو شده
بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی
بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد
چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی
بر روی دست باد عزیز دل رباب
مانند زلف های پریشان رها شدی
در آسمان کرب و بلا ردّ خون توست
تو یک تنه برای خودت کربلا شدی
مسعود اصلانی

طوفانی به سوی دشت - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - زهرا بشری موحّد - شورمحرّم41

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود
عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچّه های کوچه های آل هاشم بود
از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود
پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود
سر را جدا کردند اما عمّه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...
زهرا بشری موحّد

درد یتیمانه - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - غزل - حسن لطفی - شورمحرّم40

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ ای
برای درد یتیمانه ‌ات دوا شده‌ای
ربوده باد ز رویت نقاب و می‌ بینم
چقدر شکل جوانی مجتبی شده‌ ای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ ای
چقدر حجله ‌ی دامادیَت پر از سنگ است
به خون نشسته ‌ای اما چه دل­ربا شده‌ ای
دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ ای
پس از صدای نفس‌ های مانده در سینه
پس از صدای تَرَک‌ ها چه بی­صدا شده‌ای
به قد کشیدن تو تیغ ‌ها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای
من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟
حسن لطفی

عسل سرخ - شعر ششم محرّم - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - غزل - یاسر حوتی - شورمحرّم39

بسم الله الرّحمن الرّحیم
يد موسی و مسيحائیِ عيسی دارد
نفس تيغ كفَش معجز احيا دارد
حسني زاده ولي ابن حسينش گويند
اين حسيني حسني رزم، تماشا دارد
ضربه اي مي زند و هيمنه ها مي شكند
" قاسم " بن الحسن، اسمي كه مسمي دارد
اين پسر آينه ی حُسن حَسَن بود و شكست
پس حَسَن در همه ی كرب و بلا جا دارد
عسل سرخ ز كنج لب او مي ريزد
لعل شيرين و لب و شور معما دارد
تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت
سرو برگشت، قدي هم قد آقا دارد
صورت و سينه ی تو ...، پهلو و بازوي علي...
چقَدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد
یاسر حوتی

تفسیر - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - غزل - حامد اهور - شورمحرّم38

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد
از درد تو تمام تنم تیر می کشد
طاقت ندارم این­همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد
این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد
ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد
این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد
بر خیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد
حامد اهور

ضریح - شعر گودال قتلگاه - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - قاسم نعمتی - شورمحرّم37

یا ربّ الحسین...
می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنازاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی؟
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او؟
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمّه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه ی نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه ی پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمّه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
قاسم نعمتی

پس آفریده اندسرم را برای چه؟- شعرچهارم محرّم - شعرطفلان حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان - شورمحرّم36

بسم الله الرّحمن الرّحیم
هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟
وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟
گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟
دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟
زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟
من التماس می کنم و طفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را، برای چه؟
از مثل تو کریم توقّع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟
باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟
علی اکبر لطیفیان

قافله ی نیزه دارها - شعر چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - غزل - حسن لطفی - شور محرّم35

بسم الله الرّحمن الرّحیم
چگونه آب نگردم کنار پیکرتان؟
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان
میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان
چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان
ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان
شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من، شرمنده در برابرتان
خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان
میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان
وَ پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان
حسن لطفی

قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد - شعر حضرت حر (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - غزل - شور محرّم 33

بسم الله الرّحمن الرّحیم
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد
سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به آیینه، رو سپیدت کرد
چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه، حسین؟
کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟
به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود!
حسین آمد و سر شار از کلیدت کرد
جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان
عجب تشرّف سبزی! جنون مریدت کرد
نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد
نه پیشوند و نه پسوند ، حرِّ حرّی تو
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
مرتضی امیری اسفندقه

شهد سرشار شهادت - شعر حضرت حر (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - غزل - شور محرّم 32

بسم الله الرّحمن الرّحیم
عاقبت جان تو در چشمه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد
نور در کاسه‌ ی ظلمت‎زده ‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ ی خواب، افتاد
کارت از پیله‌ ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد
چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد
عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد
ماه را بی ‌مدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد
چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذّاب افتاد؟
چهره‌ی واقعیَت را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد
شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد
امشب از هُرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد
مرتضی امیری اسفندقه

طعم تازیانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - محسن عرب خالقی - شور محرّم 31

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تا تو بیایی خانه ی ما، دیر خواهد شد
در قاب تابوتی تنم تصویر خواهد شد
رفتی نگفتی دخترت دق می کند؟ بابا !
رفتی نگفتی کودک من پیر خواهد شد؟
دیشب میان خواب، خوابیدم به زانویت
خوابی که دیشب دیده ام، تعبیر خواهد شد؟
خوابید اگر امشب گرسنه دخترت غم نیست
فردا به طعم تازیانه، سیر خواهد شد
از گرمی دستان دشمن قطره ی اشکم
تا می چکد بر گونه ها تبخیر خواهد شد
من از خدایم هست دشمن بشکند قلبم
در تکّه هایش عکس تو تکثیر خواهد شد
محسن عرب خالقی

بهانه - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم 30

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مرا که دانه ی اشک است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست
ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم
به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست
نشان آبله و سنگ و کعب نى کافى ست
دگر به لاله ی رویم نشانه لازم نیست
به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا که یتیمم، بهانه لازم نیست
مرا ز ملک جهان گوشه ی خرابه بس است
به بلبلى که اسیر است لانه لازم نیست
محبّتت خجلم کرده، عمّه دست بدار
براى زلف به خون شسته، شانه لازم نیست
به کودکى که چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست
وجود سوزد از این شعله تا ابد "میثم "
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست
غلام­رضا سازگار

مختصر - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم 29

بسم الله الرّحمن الرّحیم
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با اشک زخم بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشستم یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود، طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتّفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
امشب به رسم «امّ ابیهایی» ای پدر!
از دست گرگ ها پسرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچّه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش
از چشم­های تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه می کنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
علی اکبر لطیفیان

قسمت ما - غزل - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شعر حضرت رقیّه (س) - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم 28

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو را آورده ام این­جا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من  از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگرچه عمّه دلتنگ است امّا عمّه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی؟
سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
***
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلّا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
علی اکبر لطیفیان

شکوه آفرین - شعر اصحاب امام حسین (ع) - شعر یاران امام حسین (ع) - سیّد رضا مویّد - شور محرّم27

به نام خدا
سلام ما به شُکوه آفرین بزم جلال!
بزرگ زاده ی آزاده، «نافع بن هلال»
از او که خوانده حسینش ز بهترین اصحاب
چگونه مدح سرایم که هست ناطقه، لال؟
به نطق محکم خود، شام و روز عاشورا
ببُرد ز آینه ی قلب اهل بیت، ملال
بگفت: بی تو حسین! زندگی مراست، حرام
زهی! که زحمت مادر بر او حلال، حلال
ز بیم حمله ی او، خصم را نبود قرار
ز ضرب نیزه و تیغش، عدو نداشت مجال
نوشته بود به هر چوب تیر، نامش را
از آن که تا نشود ضربِ دست او، پامال
پس از قتال فراوان، اسیر دشمن شد
ولی نکرد تذلّل به پیش قوم ضلال
شکسته بود، دو دستش که دست او بستند
که رشته رشته ی جانش ز تیغ بگسستند
سیّد رضا مویّد

قربانی - غزل - شعر ورود کاروان اهل بیت به کربلا - شعر دوم محرّم - ژولیده نیشابوری - شور محرّم26

به نام خدا
الهی! بهر قربانی به درگاهت سر آوردم
نه تنها سر برایت بلکه از سر بهتر آوردم
پی ابقای «قَد قامَت» بـه ظهر روز عاشورا
برای گفتن «الله اکبر» اکبر آوردم
علی را در غدیر خم نبی بگرفت روی دست
ولی من روی دست خود علی اصغر آوردم
برای آن­که هم­دردی کنم با مادرم زهرا
برای خوردن سیلی سه ساله دختر آوردم
علی انگشتر خود را به سائل داد، امّا من
برای ساربان انگشت با انگشتر آوردم
من «ژولیده» می گویم، حسین بن علی گفتا:
الهی! بهر قربانی به درگاهت سر آوردم
ژولیده نیشابوری

معنی شیب الخضیب - غزل - شعر ورود کاروان اهل بیت به کربلا - شعر دوم محرّم - حسن لطفی - شور محرّم25

به نام خدا
وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟
این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟
بی اختیار باز دلم شور می زند
با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟
شاید رباب بشنود آرام تر بگو
آن تیرهای چلّه نشین مهیب چیست؟
حالا که تیغ خنجرشان برق می زند
فهمیده ام که معنی شیب الخضیب چیست
مادر مرا سپرده به تو جانِ مادرم
آوارگی و یا که اسارت...؟ نصیب چیست؟
حسن لطفی

حجّ پاکبازان - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم24

به نام خدا
چشمه چشمه می جوشد خون اطهرت اینجا
کور می کند شب را زخم خنجرت اینجا
چشمه چشمه می جوشد از دل زمین هر شب
خون اصغرت آن جا، خون اکبرت اینجا
می‏رسد به گوشم گرم بانگ خطبه‏ای پرشور
خطبه‏‏ای که بعد از تو خوانده خواهرت اینجا
از فرات می‏جوشد موج و می‏زند بوسه
بر کرانه ی خشکِ حلق و حنجرت اینجا
در فضا عجب حزنی موج می زند امشب
شیهه می کشد اسبی روی پیکرت اینجا
این فرشته­ی وحی است وحی تازه آیا چیست؟!
روی نیزه می خواند آیه­ای سرت این جا
کیست این که ناآرام در خرابه می گرید؟
موج می­زند در خون، چشم دخترت این­جا
کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می‏شود از نو سهم مادرت اینجا
یک نهال بارآور غَرس می‏شود در خاک
قطع می‏شود دستی از برادرت اینجا
حجّ ناتمام تو راز دیگری دارد
در غدیر خم جاری­ ست حجّ آخرت اینجا
این ضریح شش گوشه، حجّ پاکبازان است
آب می‏شوم از شرم در برابرت اینجا
مرتضی امیری اسفندقه

شعر غریبی - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - محسن عرب خالقی - شور محرّم22

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یک جهان روضه و یک ماه محرّم داری
آه، آقای غریبم! چقدر غم داری!
تا ابد هم که بخوانند همه مرثیه ات
باز هم روضه ی ناخوانده به عالم داری
این همه زائر دل­سوخته ی خاکت را
از ازل داشته ای تا به ابد هم داری
روضه خوان هات زیادند، یکی شان قرآن
مطلع فجر خدا سوره مریم داری
درد دل کن که نماند به دلت چون پدرت
خواهرت هست کنارت، تو که مَحرم داری
بهترین نوحه ی ما هست «غریب مادر»
صاحب روضه! بگو بهتر از این دم داری؟
تا که نومید نگردد ز درت محتاجی
تو هم انگشت هم انگشتر خاتم داری
وقت تدفین تو ای شعر غریبی! پسرت
دید در وزن تنت چند هجا کم داری
محسن عرب خالقی

خدا نکند... - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم21

بسم الله الرّحمن الرّحیم
من و جدا شدن ازکوی تو خدا نکند
خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
‏صفای دل تویی و دل ز هر چه داشت صفا
صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند
‏جواب ناله ی دل­های خسته بر لب تو است
که را صدا کند آن کو تو را صدا نکند؟
هزار مرتبه حیف از نماز مرده بر او
که زنده مانَد و جان در رهت فدا نکند
‏رضا مباد خدا از کسی که در همه عمر
تو را به قطره ی اشکی ز خود رضا نکند
رهایی همه عالم بُوَد به دست کسی
که هر چه بر سرش آ ید تو را رها نکند
کشیدم از دو جهان آستین که دولت عشق
مرا به جز در این آستان، گدا نکند
‏کسی که خاتم خود را دهد به دشمن خود
چگونه از کرم خود نگه به ما نکند؟
گذشت عمر و اجل پر زند به دور سرم
بمیرم و نروم کربلا؟ خدا نکند
غلام­رضا سازگار

خدا می خواست... - غزل - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - هادی جان­فدا - شور محرّم20

به نام خدا
لباسی باید از جنس تجلّی بر تنت باشد
که عریانی گواه اشتیاق رفتنت باشد
نجیبی، مثل اسرار خدا جای شگفتی نیست
اگر جسمت فدای حُرمت پیراهنت باشد
اگر کوهی به این سرهای بی تن هم نظر داری
تو زانو می زنی تا کلّ صحرا دامنت باشد
از این آتش که در سر داری ای وارسته از هستی
سری باقی نمی ماند که محتاج تنت باشد
تو حق بر گردن توحید داری باز سر دادی
مبادا حقّی از حتّی سرت بر گردنت باشد
اگر چه وسعت داغ تو در عالم نمی گنجد
خدا می خواست قلب شیعیانت مدفنت باشد
هادی جان­فدا

تکرار غم - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - سعید بیابانکی - شور محرّم18

به نام خدا
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صح به دیدار تو بر می خیزد
ای مسافر به گلاب نگَهَم خواهم شُست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد
مگر ای دشت عطش نوش! گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد
تو به پا خیز و بخواه از دل من، برخیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد
شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تَر نیزار تو بر می خیزد
مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از آن بوی علمدار تو بر می خیزد
پاس می دارمت ای یاس که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد
ای که یک غافله خورشید به خون آغشته
با مداد از لب دیوار تو بر می خیزد
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
سعید بیابانکی

باران بهار - غزل - شعر امام حسین (ع) - قیصر امین پور - شور محرّم17

به نام خدا
چند وقت است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد
مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد
مثل این است که دارد کم کم
هستیَم رنگ عدم می گیرد
دسته ی سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد
گریه ام، یعنی باران بهار
هم نمی گیرد و هم می گیرد
بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد
لشکر عشق، حرم را به خدا
به خود عشق قسم می گیرد
قیصر امین پور

سر پرواز به سوی غم دیگر دارم - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - مجید تال - شور محرّم16

بسم الله الرّحمن الرّحیم
از خدا آمده ام تا به خدا برگردم
پس چرا از سفر کرب و بلا برگردم؟
می روم پشت سرم آب مریز ای مادر
وطن مادری آنجاست، چرا برگردم؟
من به پابوسی آن سرور بی سر برسم
وای اگر از حرمش بی سر و پا برگردم
کفن و چادر و انگشتر ، سوغاتم نیست
بگذارید که با شرم و حیا برگردم
سر پرواز به سوی غم دیگر دارم
می روم شام مگر با اسرا برگردم
دل بیمار فقط از تو شفا می خواهد
شب جمعه است دلم کرب و بلا می خواهد
مجید تال

کاش می شد - غزل - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم15

بسم الله
ندیدم هر چه گشتم، کوچه کوچه، ردّ پایت را
چه می شد؟ کاش می شد! بشنوم من هم صدایت را
قتیل قبله! دردت را بلا گردان دیرینم
چه می شد؟ کاش می شد! تا سپر باشم بلایت را
ندیدم، با تمام چشم گشتم، چشم هایم کور
تمام عمر هم هرگز نخواهم دید، جایت را
تو را روشن نخواهم دید می دانم ولی یک شب
بیا در خواب من، شاید ببینم خیمه هایت را
دعا کن پرده ی گوشم بلرزد یک صدا ناگاه
خجالت می کشم، نشنیده ام بانگ رسایت را
دعا کن قسمتم باشد، تماشایت شبی در خواب
دعا تو، استجابت تو، اجابت کن دعایت را
رقیّه؟ خیمه ی آتش؟ سکینه؟ قاسم مجروح؟
بگریم - وارث عصمت! - کدامین ماجرایت را؟
خدا در سوگ تو خورشید را ناگاه پنهان کرد
کیَم من؟ تا بگیرم، ای خدا را خون! عزایت را
زبانم را به مدحت باز کردی، لطف کردی، آه
ندیدم، کاش می شد! تا ببینم کربلایت را
مرتضی امیری اسفندقه

کانون ماتم تو - غزل - شعر محرّم - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم14

به نام خدا
دل نیست این که دارم، گنجینه ی غم توست
بیگانه باد با غیر این دل که مَحرم توست
ورد زبانم امسال ذکر مصیبتت بود
امسال عالَم من، در فکر عالَم توست
تصویر کربلایت جاری ست در سرشتم
تا زنده ام نگاهم، کانون ماتم توست
خون تو تا قیامت، می جوشد از دل خاک
سر سبز، خاک این دشت، از خون خرّم توست
سرشار کرد خونت، امسال تشنگی را
این کربلای تفته، سیراب از دم توست
یا رب سَر حسین است، بر روی نیزه آیا؟
یا سِرّ آفرینش؟ یا اسم اعظم توست؟
بگذار تا بگردم، دور تو، کعبه ی من!
ذی الحجّه ی من امسال، ماه مُحرّم توست
مرتضی امیری اسفندقه

عشق عليه السلام - غزل - شعر امام حسین (ع) - علی­رضا قزوه - شور محرّم13

بسم الله...
شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود، هر صبح و شام
باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
پير غلام تو کيست؟ عشق عليه السلام
در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده ی خون در نيام
ساقی بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!
از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده ی حرّ توام، اذن بده يا امام!
عشق به پايان رسيد، خون تو پايان نداشت
آنَک پايان من، در غزلی ناتمام
علی­رضا قزوه

به خود نمی رسم... - غزل - شعر امام حسین (ع) - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم12

به نام خدا
کربلا به خون خود تپیدن است
جرعه جرعه مرگ را چشیدن است
کربلا صفا و مروه ای شگفت
پا به پای تشنگی دویدن است
روضه نیست کربلا که بشنوی
کربلا سر بریده دیدن است
خلقت دوباره، جلوه ی جدید
کربلا دوباره آفریدن است
کربلا مرور روشن معاد
از مغاک خاک بر دمیدن است
حرمت حماسه، غیرت غیور
قطره قطره خون شدن، چکیدن است
هر چه می روم به خود نمی رسم
«کربلا به اصل خود رسیدن است»
مرتضی امیری اسفندقه

هرچه می روم... - غزل - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر امام حسین (ع) - علی­رضا قزوه - شور محرّم11

به نام خدا
ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خون­فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود
نطفه ی ولایت ار چه بسته شد؟ در سقیفه بیعتی شکسته شد
امت رسول دسته دسته شد، او سکوت کرد، ناگزیر بود
بعد از آن فتوّت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هرچه دانه کاشتند سنگ شد، پشت هر بهار صد کویر بود
بعد مکّه و مدینه دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتاب سربلند سینه سوز، در حصار نیزه ها اسیر بود
الأمان ز شام، الأمان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کُش کاش کوفه ی بهانه گیر بود
هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود
کربلا به اصل خود رسیدن است، هرچه می روم به خود نمی رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود
علی­رضا قزوه

فرجام - غزل - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - هادی جان­فدا - شور محرّم8

به نام خدا
دلم راهی به سرداب مزارت می برد مسلم
بلدچی تو عاشق را زیارت می برد مسلم
نگو از عشق این­گونه که این­جا اهل رازی نیست
که بی­پرواییَت بالای دارت می برد مسلم
وَ می دانی که فرجام قمار خانمان سوزت
تو را بی­ سر به استقبال یارت می برد مسلم
به هفتاد و دو مشتاق شهادت در رکاب عشق
سرت بالای دروازه بشارت می برد مسلم
برای اینکه راه کعبه بویی از خدا گیرد
شمیمت جاده ها را هم به غارت می برد مسلم
پس از سی روز ماندن بر سر دروازه خواهی دید
که دشمن خاندانت را اسارت می برد مسلم
هادی جان­فدا

گرفتار توام  - غزل - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - علی انسانی - شور محرّم7

به نام خدا
گر چه ای یار! اسیر کف اغیار توام
نی گرفتار عدو بلکه گرفتار توام
نام تو وِردِ زبانم به سرِ دار شده ست
تو علی هستی و من میثم تمّار توام
می زند خصم مرا طعنه ولی غافل از آن
بر سرم نیست هوایی که هوادار توام
دستم از پشت اگر بسته، دگر قطع نشد
فکر انگشت تو و دست علمدار توام
گر شکافی لب من خورده دگر چوب نخورد
در غم چوب یزید و لب خونبار توام
دشمنم آب دهد لیک ننوشم هرگز
گرچه لب تشنه ولی تشنۀ دیدار توام
علی انسانی

بار سفر - غزل - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - علی اکبر لطیفیان - شور محرّم5

به نام خدا
در کوچه گرفتند اگر دور و برش را
چیدند اگر زخم ترین بال و پرش را
این ارث علی دوست ترین های قبیله ست
جا داشت در این شهر ببیند اثرش را 
محراب همین پیر زن کوفه چه خوب است
تا اینکه به پایان برساند سحرش را
این بار به جای گره یِ سبز نگاهش
می بست سر نافله بار سفرش را
این کوفه نشینان که گهی بام نشینند
با سنگ شکستند سر رهگذرش را
دلواپس امروز غریبی خودش نیست
انداخته بر جاده ی فردا نظرش را
مشغول زیارت شده آهسته بنالید
این مرد که بر دست گرفته ست سرش را
علی اکبر لطیفیان

نام حسین می وزد از کوچه های شهر - شعر محّرم - شعر امام حسین(ع) - محمّد سعید میرزایی - شور محرّم4

به نام خدا
شور تو را به کشور جان ها دمیده اند
داغ تو را به بزم جهان ها دمیده اند
سینه به سینه ، داغ اهورایی تو را
در جان مردمان زمان ها دمیده اند
نام حسین می وزد از کوچه های شهر؟
یا شعله در تنور دهان ها دمیده اند؟
با هر محرّم از تَف خون تو، قطره ای
در نای خشک مرثیه خوان ها دمیده اند
خورشیدی و ز جوشش خون تو سال ها
رنگ بهارها و خزان ها دمیده اند
نا منبر عروج تماشاییَت شوند
نی ها شکفته اند و سنان ها دمیده اند
اینک به پاس حنجر سرخ تو در زمین
گل­دسته های سبزِ اذان ها دمیده اند
افشانده اند خون علی اصغر تو را
تا در رگ فلک، فوران ها دمیده اند
آمد بهار و باغ مصیبت، شکوفه کرد
تا از حجاز ، شاه عرب قصد کوفه کرد
محمّد سعید میرزایی

قتيل قبله - شعر محّرم - شعر آغاز محرّم - شعر امام حسین(ع) - غزل - مرتضی امیری اسفندقه - شور محرّم3

به نام خدا
دوباره ماه محرّم، دوباره بوي حسين
دوباره برسر هر كوچه گفت و گوي حسين
بيا به دسته ی ما نوحه ی جنون سر كن
كه مي­رويم شباشب، به جست و جوي حسين
حسين، وارث كشف و شهود غار حراست
چه هاي و هوي محمّد، چه هاي و هوي حسين
نبسته اند به روي حسين، هرگز آب
فرات، آب ننوشيد از گلوي حسين
فرات، تشنه ی لب هاي تفته جوشش بود
فرات، آب شد از شرم، رو به روي حسين
قتيل قبله هميشه به ياد مي مانَد
بيا كه مهر نماز است، خاك كوي حسين
چنين كه در دل من ،داغ كربلا جاري ست
شهيد مي شوم از هُرم آرزوي حسين
طلوع مي كند آخر طليعه ي موعود
مسير قبله عوض مي شود، به سوي حسين
مرتضی امیری اسفندقه

گریه در راه است - شعر محّرم - شعر آغاز محرّم - غزل - علی­رضا قزوه - شور محرّم 2

به نام خدا
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی­ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟
اشهد ان لا...شهادت، اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟
یک بغل باران الله الصّمد آورده ام
نوبهار قُل هُوَ الله است می دانی چرا؟
راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است، این راه است می دانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم؟ شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
از محرّم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز امّا بهترین ماه است می دانی چرا...؟
علی­رضا قزوه

اگرچه شور دگر داده ای محرّم را... - شعر امام حسین(ع) - شعر محرّم - غلام­رضا سازگار - شور محرّم1

بسم الله الرّحمن الرّحیم

آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر ۱۴۳۴

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت کبریاست در دل من
نمی دهم به سرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید
به عالمی ندهم این غبار ماتم را
زمان به یاد عزایت محرّم است حسین
اگرچه شور دگر داده ای محرّم را
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزار بار بمیرم نبینم آن دم را
گدای دولت عشقم که فرق بسیار است
گدای دولت عشق و گدای درهم را
به نیم قطره ی اشک محبّتت ندهم
اگر دهند به دستم تمام عالم را
محبّت تو بود رشته ی نجات، مرا
رها نمی کنم این ریسمان محکم را
به عاشقان تو نازم که بهر جان­بازی
گزیده اند همیشه خط مقدّم را
گناهکارم و یک عمر چشم گریانم
به زخم­های تو تقدیم کرده مرهم را
به یمن گریه برای تو روز محشر هم
خموش می کنم از اشک خود جهنّم را
سخن ز سوز دلت با که می توان گفتن
که سوختی دل بیگانه را و مَحرم را
نشست تخت سلیمان به خون چو یاد آورد
حدیث قتلگه و ساربان و خاتم را
سپهر از چه نشد پاره پاره؟ آن ساعت
که نقش خاک زمین دید عرش اعظم را
روا نبود که امّت به سر بریدن تو
دهند اجر رسالت، رسول خاتم را
بنات فاطمه را بانگ العطش بر چرخ
به جای آب بجوشد ز سینه خون یم را
لب از ثنات نگیرد دمی، اگر ببُرند
هزار مرتبه دست و زبان میثم را
غلام­رضا سازگار

غزل خوب است در وصف امیر المومنین باشد - شعر مدح امیرالمومنین علی علیه السلام - احمد علوی

بسم الله الرّحمن الرّحیم
خدا مي خواست تا تقدير عالم اين چنين باشد
كسي كه صاحب عرش است مهمان زمين باشد
خدا در ساق عرش خويش جايی را برايش ساخت
كه حتّی ماوراي ديده ی روح الامين باشد
خدا می خواست از رخساره ی خود پرده بردارد
خدا می خواست تا دست خودش در آستین باشد
علیٌّ حُبُّهُ جُنَّه ، قسیم النّار و الجَنَّه
خدا میخواست آن باشد، خدا میخواست این باشد
به جز نام علی در پهنه ی تاریخ نامی نیست
که بر انگشتر پیغمبران نقش نگین باشد
به جز او نيست دستاويز محكم در دل طوفان
به جز او نيست وقتي صحبت از حبل المتين باشد
مرا تا خطبه های بی الف راهی کن و بگذار
که بعد از خطبه‌ ی بی نقطه ی تو نقطه چین باشد
مرا در بیت بیت شعرهایم دستگیری کن
غزل های تو بی اندازه باید دلنشین باشد
غزل لطف خداوند است شاعر ها خبر دارند
غزل خوب است در وصف امیر المومنین باشد
احمد علوی

عرض نیاز - شعر مدح امیرالمومنین علی علیه السلام - شعر غدیر - رضا جعفری

بسم الله الرحمن الرحیم
هنگام ظهر وقت اذان نماز بود
درهاى آسمان به روى خلق باز بود
ارواح مؤمنین همه در سجده ی حضور
این روح كعبه بود كه روى جهاز بود
انگار بوى آب به گوشش رسیده بود
ارض غدیر چشمه ی عرض نیاز بود
خورشید در جنون خود از حال رفته بود
لیلاى بى تعیّن ما غرق ناز بود
گيرم كسي نبود تماشاي او كند
اين جلوه در غناي خود آيينه ساز بود
جبريل زد نفس نفس و خسته بال شد
گیسوى آيه‌ هاي ولایت دراز بود
یكبار نه دوبار نه بار دگر شنید
از بس كه آیه‏هاى على دلنواز بود
تفريح خردسالي او خلق آدم است
اين مرد در طفوليتش خاك باز بود
رضا جعفری

گفتیم مدام از تو و انگار نگفتیم - غلامرضا سازگار - اشعار جمعه ها (قسمت هشتاد و دوم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
ما روی تو دیدیم، ندیدیم که دیدیم
بر گِرد تو گشتیم و به گَردت نرسیدیم
گفتیم مدام از تو و انگار نگفتیم
گویی نشنیدیم که وصف تو شنیدیم
تو بحر کرم، عالم هستی ز تو سیراب
افسوس که ما بهر درم، جامه دریدیم
چون گرد به خاکی که نشستند، نشستیم
چون باد به هر سو که دویدند، دویدیم
از چار طرف بر سر ما، پای نهادند
روزی که ز دامان شما، دست کشیدیم
یا دام هوس بود به هر جا که نشستیم
یا تیر هوا بود به هر سو که پریدیم
از کاه سبک، کفّۀ طاعات سبک تر
وز کوه گنه، سخت شکستیم و خمیدیم
از تیغ هوس، رگ رگ ما، گشت بریده
با این همه از مهر شما، دل نبریدیم
از آن به خطا انس گرفتیم که یک بار
شیرینی دوری ز گنه را نچشیدیم
"میثم" همه از نور به ظلمت بگریزند
ماییم که بر آل محمّد گرویدیم
غلامرضا سازگار

پیشواز غربت - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بسم الله الرحمن الرحیم
در کوچه ها پیچید بوی آشنایش
بوی غریبی نگاه ردّ پایش
در کوچه ای که جبرئیل عرش پیما
می آمد از آنجا صدای بال هایش
وقتی اذان می داد در محراب کوفه
بوی ولایت پخش می شد با صدایش
در پیشواز غربت خود اشک می ریخت
از آسمان چشم های با خدایش
در مغرب این کوچه های ناهماهنگ
دیگر نمی بیند کسی را تا عشایش
بر خاک پای محمل فردای زینب
عرض ارادت می کند دست عبایش
پس کوچه های سنگریز متصل را
می رفت با دلواپسی تا انتهایش
دارالاماره بهترین جای تماشاست
به به، به حُسن انتخاب چشم هایش
تا که نماز شرعی خود را بخواند
باید بگردانند سمت کربلایش
علی اکبر لطیفیان
منبع : حسینیه

اسباب زحمت - قاسم نعمتی - اشعار جمعه ها (قسمت هشتاد و یکم)

((يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين))
من گریه می کنم که تماشا کنی مرا
مانند طفل گمشده پیدا کنی مرا
حَجّت قبول دلبر احرام بسته ام
ای کاش در دعای خودت جا کنی مرا
با گریه کردن این دل من زنده می شود
دل مرده آمدم که تو احیا کنی مرا
اسباب زحمت تو شده این گدا ولی
هرگز مباد از سر خود وا كنی مرا
تو سفره دار گریه ی ماه محرّمی
چشمی پر اشک می شوم احیا کنی مرا
بیت الحرام سینه زنان، كوی كربلاست
دارم امید محرِم آنجا كنی مرا
همراه خویش زائر شش گوشه ام کنی
خاک قدوم اکبر لیلا کنی مرا
قاسم نعمتی

منبع : حسینیه