غریبستان - یوسف رحیمی - شعر وفات پیامبر اکرم (ص) - شورش محتشم 104

به نام خدا

آمدی با تجلّی توحید
به زمین آوری شرافت را
ببری از میان این مردم
غفلت و کفر و جاهلیت را


ولی افسوس عدّه ای بودند
غرق در ظلمت و تباهی ها
در حضور زلال تو حتّی
پِیِ مال و مقام خواهی ها


سال ها در کنار تو امّا
دلشان از تب تو عاری بود
چیزی از نور تو نفهمیدند
کار آن ها سیاهکاری بود


در دل این اهالی ظلمت
کاش یک جلوه نور ایمان بود
بین دل های سخت و سنگیِ‌شان
اثری از رسوخ قرآن بود

 
چه به روز دل تو آورده
غفلت نا تمام این مردم؟
در دل تو قرار ماندن نیست
خسته ای از مرام این مردم

 
آخرین روزها خودت دیدی
فتنه ای سهمگین رقم می خورد
و شکوه سپاه پر شورت
باز با خدعه ها به هم می خورد


پیش چشمان گریه پوشت باز
ببرق ظلم را علم کردند
ساحتت را به تهمت هذیان
چه وقیحانه متهم کردند

 
لحظه های وداع تو افسوس
دل نداده کسی به زمزمه ات
یک جهان راز و یک جهان غم داشت
خنده ی گریه پوش فاطمه ات


بعد تو در میان اصحابت
چه می آید به روز سیره ی تو
می روی و غریب تر از پیش
بین نامردمان عشیره ی تو


خوش به حال ستارگانی که
با طلوع تو رو سپید شدند
از تب فتنه در امان ماندند
در رکاب شما شهید شدند

 
می روی و در این غریبستان
بی تو دق می کنند سلمان ها
دست های علی و زخم طناب
وای از این ظاهراً مسلمان ها

 
راه توحیدی ولایت را
همگی سد شدند بعد از تو
جز علی و فدائیان علی
همه مرتد شدند بعد از تو


حیف خورشید من به این زودی
حرف هایت ز یاد می رفت و ...
در کنار سقیفه ی ظلمت
هستی تو به باد می رفت و ...


شاهدی این همه مصیبت را
این غم و درد بی نهایت را
آه اما کسی نمی شنود
غربت سرخ ناله هایت را:


چه شده از بهشت روشن من
اینچنین بوی دود می آید؟
از افق های چشم مهتابم
ناله هایی کبود می آید

 
این همان کوثر است ای مردم
پس چه شد حرمت ذوی القربی؟
آه آیا درست می بینم
آتش و بال چادر زهرا

 
آه تنها سه روز بعد از من
اجر من را چه خوب ادا کردید!
بر سر یاس دامن یاسین
بین دیوار و در چه آوردید!

 
غربت تو هنوز هم جاری‌ست
قصّه ی تلخ خواب این مردم
منتظر در غروب بی یاری ‌ست
سال ها آفتاب این مردم
یوسف رحیمی

زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود - حسن لطفی - شعر شهادت حضرت رقیّه (س) - شورش محتشم 94

بسم الله...
این جا بهانه های زدن جور می شوند
کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی

 

اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
حسن لطفی

زهر چشم - وحید قاسمی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 73

به نام خدا

خواب دیدم در این شب غربت
خواب دستی عجیب و خون آلود
خواب دیدم که پیکرم خواهر
طعمه ی گرگ های وحشی بود

اضطرابی به جانم افتاده
که بیان کردنش میسّر نیست
یک جوان مرد با شرف زینب
بین این سی هزار لشگر نیست

ماجراهای عصر فردا را
در نگاه تر تو می بینم
راضیم به رضای معبودم
تا سحر بوته خار می چیینم

شب آخر وصیّتی دارم
در نماز شبت دعایم کن
ظهر فردا به خنده ای خواهر
راهی وادی منایم کن

باغ سرسبز خاطراتت را
غصه پاییز می کند زینب
گوش کن شمر خنجر خود را
آن طرف تیز می کند زینب

عصر فردا از اهل بیت رسول
زهر چشمی شدید می گیرند
وقت تاراج خیمه های حرم
چند کودک ز ترس می میرند

کوفیان شهره ی عرب هستند
مردمانی که دست سنگین اند
رسمشان است میوه را در باغ
با همان شاخ و برگ می چینند

دور کن از زنان و دخترها
هرچه خلخال در حرم داری
خواهرم داخل وسایل خود
روسری اضافه هم داری؟

عصر فردا بدون شک اینجا
می زند گردباد خاکستر
با صبوری به معجرت حتما
گره ی محکمی بزن خواهر
وحید قاسمی

قافله رفته بود و... - وحید قاسمی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 24

به نام خدا

قافله رفته بود و من بيهوش
 روي شن زارهاي تفتيده
 ماه با هر ستاره اي مي گفت:
 بي صدا باش!تازه خوابيده

 قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيبِ سرخي براي من چيده

قافله رفته بود ومن بي جان
 پشت يك بوته خار خشكيده
 بر وجودم سياهي صحرا
 بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب ، ناتوان ز فريادي
 ماه گفت : اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بود و دلتنگي
 قلب من را دوباره رنجانده
 باد در گوش ماه ديدم گفت:
 طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بود و تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي ، تشنگي ، تب بالا
سدِّ راه رسيدنم بودند

قافله رفته بود و مي ديدم
 مي رسد يك غريبه ازآن دور
 ديدمش -سايه اي هلالي شكل-
 چهره اش محو هاله ای از نور

از نفس هاي تند و بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمّه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست
 گفتمش من يتيم و تنهايم
 بغض زن زودتر شكست وگفت:
 دخترم ، مادر تو زهرايم
وحید قاسمی

گریه در گریه - شعر شهادت امام صادق علیه السلام - سید حمید رضا برقعی

بسم الله...

کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم

 

علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابر بن حیان است

 

روز و شب را رقم بزن آخر
ماه و خورشید در مُرکّب توست
ملک لا هوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست

 

قصه تکرار می شود یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیجکس با امام ، صادق نیست

***

خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم

 

گریه در گریه با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم ! تمام هستی ما
در همین خاک پشت پنجره هاست
سید حمید رضا برقعی

حرمت - شعر شهادت امام صادق علیه السلام - وحید قاسمی

به نام خدا

گوشه ای از حرای حجرهء خویش
 نیمه شبها،خدا خدا می کرد
 طبق رسمی که ارث مادر بود
 مردم شهر را دعا می کرد
 
 هر ملک در دل آرزویش بود
 بشنود سوز ربنایش را
 آرزو داشت لحظه ای بوسد
 مهر و تسبیح کربلایش را
 
 هر زمان دل شکسته تر می شد
 «فاطمه اشفعی لنا» می خواند
 زیرلب با صدای بغض آلود
 روضهء تلخ کوچه را می خواند
 
 عاقبت در یکی از آن شبها
 دل او را به درد آوردند
 بی نمازان شهر پیغمبر
 سرسجاده دوره اش کردند
 
  پیرمرد قبیلهء ما را
 در دل شب،کشان کشان بردند
 با طنابی که دور دستش بود
 پشت مرکب،کشان کشان بردند
 
 ناجوانمردهای بی انصاف
 سن وسالی گذشته از آقا !؟
 می شود لااقل نگهدارید
 حرمت گیسوی سپیدش را
 
 پابرهنه،بدون عمامه
 روح اسلام را کجا بردید؟
 سالخورده ترین امامم را
 بی عباوعصا کجا بردید؟
 
 نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
 زانویش ناتوان و خسته شده
 چقدر گریه کرده او نکند؟
 حرمت مادرش شکسته شده
 
 ای سواره،نفس نفس زدنش
 علت روشن کهن سالی است
 بسکه آقای ما زمین خورده!؟
 در نگاه تو برق خوشحالی است
 
 جگرم تیر می کشد آقا
 چه بلاهایی آمده به سرت!
 تو فقط خیزران نخورده ای و
 شمر وخُولی نبوده دوروبرت
 
 به خدا خاک بر دهانم باد
 شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
 حرف خُولی چرا وسط آمد؟
 سرتان را کسی نبرد آقا
 
 به گمانم شما دلت می خواست
 شعر را سمت کربلا ببری
 دل آشفتهء محبان را
 با خودت پای نیزه ها ببری
 
 شک ندارم شما دلت می خواست
 بیت ها را پر از سپیده کنی
 گریه هایت اگر امان بدهد
 یادی از حنجره بریده کنی
وحید قاسمی

حضرت عشق التماس دعا - یوسف رحیمی - شعر شهادت امام هادی علیه السلام

به نام خدا

چشمهایت فرات دلتنگی
اشکهایت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکسته تو
از نگاه غریب تو پیداست

ای غریب مدینه دوم
مرد خلوت نشین سامرّا
التماس همیشه باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچه خاکی محله غم
در غرور از حضور ساده توست
ولی افسوس شرمگین تو و
پای پر پینه و پیاده توست

آه آقا تو خوب می دانی
که دل بیقرار یعنی چه
پشت دروازه های شهر ستم
آن همه انتظار یعنی چه

چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدایت نیست
بگو ای نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جایت نیست

بی گمان بین آن همه غربت
دل تنگ تو نینوائی شد
روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد

آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود
یوسف رحیمی

ای زخم لج نکن - شعر شهادت حضرت زهرا(س)(قسمت چهاردهم)

 

بسم الله...

 

تا میرود زدیده ام آن صحنه های داغ

ای زخم سینه تا دم در میبری مرا

ای زخم با لباس سفیدم چه کرده ای؟!

داری شبیه حوصله سر میبری مرا

 

گفتم کمی بخوابم و آرام تر شوم

اما دوباره درد،سراغ مرا گرفت

میخواستم بچرخم و پهلو عوض کنم

ناگه رگی زپهلوی من بی هوا گرفت

 

شستم سر حسین و حسن را به دست خود

خوب است اگر چه  فضه که مادر نمیشود

فضه سریع باش تنوری درست کن

الآن علی می آید و دیگر نمیشود...

 

مشغول استراحتم ای زخم لج نکن!!

وقت نماز شب نشده پس تو هم بخواب

ای زخم لااقل دهنت را کمی ببند

ترسم ز خنده­ی تو شود دیده ام پر آب

 

طرحی زدم ضرورت پنجاه سال بعد...

حیدر ببخش این همه محتاطی مرا

باید کفن ببافم و پیراهنش کنم

 اسما بیار جعبه خیاطی مرا

 

یک مشت استخوان چه کند رخت خواب را؟

هر جا ردیف شد سر خود می گذاشتم

فکری به حال زینب بی خواب من کنید

ای کاش مرده بودم و دختر نداشتم....

 

راستی فاطمیه نزدیک است... - شعر شهادت حضرت زهرا(س)(قسمت اول ) - سید حمیدرضا برقعی

 

هو اللٌطیف...

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر                           اتفاقی مقابلم رخ داد

      وسط کوچه ناگهان دیدم                                زن همسایه بر زمین افتاد

 

       سیب ها روی خاک غلطیدند                           چادرش در میان گرد و غبار

         قبلا این صحنه را...نمی دانم                             در من انگار می شود تکرار

 

       آه سردی کشید، حس کردم                              کوچه آتش گرفت از این آه

      و سراسیمه گریه در گریه                                  پسر کوچکش رسید از راه

 

        گفت: آرام باش! چیزی نیست                            به گمانم فقط کمی کمرم...

      دست من را بگیر، گریه نکن                                مرد گریه نمی کند پسرم

 

          چادرش را تکاند، با سختی                                 یا علی گفت و از زمین پا شد

       پیش چشمان بی تفاوت ما                               ناله هایش فقط تماشا شد

 

                صبح فردا به مادرم گفتم                               گوش کن! این صدای روضه ی کیست؟

          طرف کوچه رفتم و دیدم                                در و دیوار خانه ای مشکی است

 

    با خودم فکر می کنم حالا                               کوچه ی ما چقدر تاریک است

     گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه                          راستی! فاطمیه نزدیک است...

 

سید حمیدرضا برقعی

خسته از همرهان خود بودن... - یوسف رحیمی - شعر رحلت پیامبر اکرم (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

ملکوت نگاه بارانیت
راوی یک مدینه اندوه است
سالیانی است از غم غربت
خاطر خسته‌ی تو مجروح است

این اهالی ظلمت دنیا
مردمان قبیله‌ی وهمند
در سلوک هدایت و رحمت
اشتیاق تو را نمی فهمند

ماتم این شکنجه های کبود
غصه ها بی مجال پیرت کرد
سینه‌ی غرق نور و سنگ ستم
داغ چندین بلال پیرت کرد

بی کسی خو گرفته بود آقا
با اهالی شعب دلتنگی
می شکستی چنان غریبانه
در حوالی شعب دلتنگی

دیده هر دم غروب عام الحزن
چشم بارانی و پُر ابرت را
تو چه کردی در این غریبستان
که خدا می ستود صبرت را

با عمو در دل پریشانت
حس آرامش عجیبی بود
آه دیگر پس از ابوطالب
مکه زندان بی شکیبی بود

داغ ها یاس بیقرارت را
در غم خود سهیم می کردند
مادری را به عرش می‌ بردند
دختری را یتیم می کردند

ماه عالم بگو چه آورده
به سر تو محاق خاکستر
دختر تو چقدر دلخون شد
بر سرت ریخت داغ خاکستر

خوب دیدی میان این مردم
دم به دم جوشش عواطف را
بوسه‌ی سنگ و زخم پیشانیت
غصه پر کرده بود طائف را

قلبتان را چقدر می آزرد
داغدار غم اُحد بودن
زخمی از عهد بی بصیرت‌ ها
خسته از همرهان خود بودن

ناگهان بر تن تو گل کردند
زخمها لاله ها شقایق ها
لب و دندان تو شده مجروح
آخر از لطف این منافق ها

چه کشیدی در آن غروبی که
تن مجروح حمزه را دیدی ؟
دلت آقا کدام سو می رفت
بر دلش زخم نیزه را دیدی ؟

دید خیبر که گفتی آزاده
آب را بر کسی نمی بندد
گرچه از فرقه‌ی یهودی ها
به اسیران کسی نمی خندد

همه دیدند روز خندق هم
رحم و آزادگی شعارت بود
در مرام تو پیکر کشته
ایمن از غارت و جسارت بود

بر سر و سینه و گلوی حسین
بوسه هایت چقدر معروف است
روضه خوان را ببخش آقا جان
روضه از این به بعد مکشوف است

با تماشای قد و بالایش
از نگاه تو آرزو می ریخت
آه ، ناگاه اگر زمین می خورد
آسمان بر سرت فرو می ریخت

پیش چشمت محاصره کردند
پیکر ماه بی پناهت را
خوب تکریم کرد امت تو
نیزه در نیزه بوسه گاهت را

زینت شانه های تو حالا
شده پامال نعل مرکب ها
آیه آیه، ورق ورق، پرپر
ارباً اربا، مقطع الأعضا

سر خورشید غرق خونت را
روی نیزه ببین چهل منزل
بارش سنگ ها چه خواهد کرد
با لبی نازنین چهل منزل

خون او خون تازه ای جوشاند
در رگ دین و مکتبت آقا
تا ابد شور نهضتش باقی‌ست
تا ابد کُلّ یومٍ عاشورا


یوسف رحیمی

پیش چشمم  - افشین علاء  - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شعر محرم 29

باسم رب الحسین علیه السلام
پیش چشمم تو را سر بریدند
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
«قل اعوذ برب الفلق» بود
***
گفتی: آیا کسی یار من نیست؟
قفل بر دست و دندان من بود
لحظه‌ای تب امانم نمی‌داد
بی‌ تو آن خیمه زندان من بود
***
کاش می‌شد که من هم بیایم
در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمی‌خواست
تا که در خیمه بیمار باشم
***
ماندم و در غروبی نفسگیر
روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم
پاره‌های تن اکبرت را
***
ماندم و تا ابد داد از کف
طاقت و تاب بعد از ابالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر
خوردن آب بعد از ابوالفضل
***
ماندم و بغض سنگین زینب
تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده در خاک
قاسم آن یادگار عمویم
***
گفتم ای کاش کابوس باشد
گفتم این صحنه شاید خیالی است
یادم از طفل شش ماهه آمد
یادم آمد که گهواره خالی است
افشین علاء