به نام خدا

قافله رفته بود و من بيهوش
 روي شن زارهاي تفتيده
 ماه با هر ستاره اي مي گفت:
 بي صدا باش!تازه خوابيده

 قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيبِ سرخي براي من چيده

قافله رفته بود ومن بي جان
 پشت يك بوته خار خشكيده
 بر وجودم سياهي صحرا
 بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب ، ناتوان ز فريادي
 ماه گفت : اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بود و دلتنگي
 قلب من را دوباره رنجانده
 باد در گوش ماه ديدم گفت:
 طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بود و تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي ، تشنگي ، تب بالا
سدِّ راه رسيدنم بودند

قافله رفته بود و مي ديدم
 مي رسد يك غريبه ازآن دور
 ديدمش -سايه اي هلالي شكل-
 چهره اش محو هاله ای از نور

از نفس هاي تند و بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمّه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست
 گفتمش من يتيم و تنهايم
 بغض زن زودتر شكست وگفت:
 دخترم ، مادر تو زهرايم
وحید قاسمی