قافله رفته بود و... - وحید قاسمی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 24
به نام خدا
قافله رفته بود و من بيهوش
روي شن زارهاي تفتيده
ماه با هر ستاره اي مي گفت:
بي صدا باش!تازه خوابيده
قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيبِ سرخي براي من چيده
قافله رفته بود ومن بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده
قافله رفته بود و من تنها
مضطرب ، ناتوان ز فريادي
ماه گفت : اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي
قافله رفته بود و دلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده
قافله رفته بود و تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي ، تشنگي ، تب بالا
سدِّ راه رسيدنم بودند
قافله رفته بود و مي ديدم
مي رسد يك غريبه ازآن دور
ديدمش -سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور
از نفس هاي تند و بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمّه خاكي بود
بغض راه گلوي من را بست
گفتمش من يتيم و تنهايم
بغض زن زودتر شكست وگفت:
دخترم ، مادر تو زهرايم
وحید قاسمی