دعاگو - مسمط - شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) - شعر ایام فاطمیه - صابر خراسانی

تو که می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جانی بمان
زمین گیر من! آسمانی! بمان
اگر می شود می توانی بـمان
تو نیلوفرانه ترین یاس شهر
وجود تو کانون احساس شهر
دعاگوی هر قدرنشناس شهر
نکش دست ازدست دستاس شهر
نباشی چه آبی؟ چه نانی؟ بمان
چه شد با علی همسفر ماندنت؟
چه شد ماجرای سپر ماندنـت؟
چه شد پای حرف پدر ماندنـت؟
پس از غصه ی پشـت در ماندنت
ندارد علی همزبانی بمان
برای علی بی تو بد میشود
بدون تو غم بی عدد میشود
نرو که غرورم لگد میشود
و این سقف سنگ لحد میشود
تو باید غمم را بدانی بمان
چرا اشک را آب رو میکنی؟
چرا چادرت را رفو میکنی؟
چرا اسـتخوان در گلو میکنی؟
چرا مرگ را آرزو میکنی؟
چه کم دارد این زندگانی؟ بمان
صابر خراسانی

حُسن تمام - مسمط - شعر ولادت امام حسن عسکری(ع) - شعر مدح امام حسن عسکری(ع) - غلامرضا سازگار

بنام خدا
کیستم من؟ گوهر ده بحر نور کبریایم
آفتاب سامره، روشنگر ملک خدایم
آسمان معرفت را در زمین شمس‌ الضّحایم
کعبه‌ام، رکنم، مقامم، مروه‌ام، سعیم، صفایم
منظر حسن خدا مصباح انوارالهدایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
من همان دریای نورَستم که نور از آن دمیده
دین و دانش را خدا در موج موجم پروریده
در درونم گوهر نابی چو مهدی آفریده
انتهایم را به جز چشم خدا چشمی ندیده
بشنوید ای آسمان‌ها زمینیها صدایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
چارده معصوم گل پیداست از باغ جمالم
نیست آگه از جلالم، غیر ذات ذوالجلالم
تشنگان چشمۀ توحید را آب زلالم
بنده‌ام امّا چو حیّ بی‌مثالم، بی‌مثالم
فیض‌بخش عالمی از شهر «سرّ من رآ»یم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
من علی بن جواد بن رضا را نور عینم
پیشتر از عالم خلقت هدایت بوده دینم
گر چه در سنّ شبابم پیر خلق عالمینم
هم محمّد، هم علی، هم مجتبایم، هم حسینم
هم بوَد زهد و کمال و عصمت خیرالنسایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
پیشتر از خلقتم بر چشم عالم نور دادم
بر همه شور آفرینان تا قیامت شور دادم
پاسخ موسی بن عمران را به کوه طور دادم
حاجت ارباب حاجت را ز راه دور دادم
همچو اجدادم ز خلق عالمی مشکل‌گشایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
من به شهر سامره خود کعبۀ اهل یقینم
پر زند همچون کبوتر در حرم روح ‌الامینم
حاجت کونین می‌بارد چو باران زآستینم
حضرت مهدی پذیرایی کند از زائرینم
مِهر و مه گیرند نور از گنبد و گلدسته‌هایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
حضرت هادی از اوّل دید چون حُسن تمامم
خنده زد بر روی زیبا و «حَسَن» بگذاشت نامم
همچو قرآن بود روی سینۀ بابا مقامم
خود امام ابن امام ابن امام ابن امامم
دختر پاکِ یشوعا، همسر پاکیزه‌‌ رایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
جلوۀ معلوم و نامعلوم را دیدند در من
سرِّ هر مفهوم و نامفهوم را دیدند در من
انتقام خون هر مظلوم را دیدند در من
فاش گویم چارده معصوم را دیدند در من
چارده معصوم نورم، بلکه خود وجه خدایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
.گرچه ویران کرد دست شوم دشمن تربتم را
لطف حق افزود بین خلق عالم عزّتم را
تا قیامت او نگهدار است عصر دولتم را
بار دیگر دید دشمن قدر و جاه و رفعتم را
خشت خشت قبر ویران‌گشته‌ام گوید ثنایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن‌الرضایم
مهر ما در قلب ابناء بشر پایان ندارد
هر که مهر ما ندارد، در حقیقت جان ندارد
و آن که شد بیگانه با آل علی ایمان ندارد
درد بغض ما به جز خشم خدا درمان ندارد
ای خوشا آن‌کس که گوید مدح، چون میثم برایم
من ابوالمهدی امام عسکری ابن الرضایم
غلامرضا سازگار

حسینی بمان و... - مسمط - شعر امام حسین (ع) - شعر شهادت امام حسین (ع) - غلام­رضا سازگار - شور محرّم23

به نام خدا

به قلّاده ی نفس گشتم اسیر
شدم زار و شرمنده و سر به زیر
تهی دستم و بی نوا و فقیر
مرا کس نخواند ذلیل و حقیر
مقامم بود بس بزرگ و خطیر
امیری حسین و نعم الامیر
حسین از کرم انتخابم کند
غلام غلامش خطابم کند
گدای در خود حسابم کند
بهشتم برد یا عذابم کند
به عشقش اسیرم اسیرم اسیر
امیری حسین و نعم الامیر
خیالش ز من دل ربائی کند
غمش در دلم خود نمائی کند
نوایش مرا نینوائی کند
بلایش مرا کربلائی کند
بدانند خلق از صغیر و کبیر
امیری حسین و نعم الامیر
منم عار او او بود یار من
ز لطف و کرامت خریدار من
نبودم که او بوده دلدار من
غمش شد انیس دل زار من
از آن دم که مادر مرا داده شیر
امیری حسین و نعم الامیر
اگر چه گنه­کار و آلوده ام
به خاک مزارش جبین سوده ام
دمی بی ولایش نیاسوده ام
گرفتار و دلداده اش بوده ام
از آندم که آب و گلم شد خمیر
امیری حسین و نعم الامیر
ز خون جگر پاک پاکم کنید
سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید
به صحن اباالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حسین و نعم الامیر
به زخم جبین پیمبر قسم
به رخسار خونین حیدر قسم
به محسن به زهرای اطهر قسم
به سبطین و عباس و اکبر قسم
به هفتاد و دو عاشق بی نظیر
امیری حسین و نعم الامیر
دریغا که شد خاک صحرا کفن
بر آن کشته ی پاره پاره بدن
تنش پاره پاره تر از پیرهن
سرش نوک نی با خدا هم سخن
نگاهش سر نی به طفلی صغیر
امیری حسین و نعم الامیر
به سردار بی لشکر کربلا
به سرهای لب تشنه از تن جدا
به قرآنِ زیر سم اسب ها
به خونی که شد خون بهایش خدا
به جسمی که پیچیده شد در حصیر
امیری حسین و نعم الامیر
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن
سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دو گوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حسین و نعم الامیر
غلام­رضا سازگار

انفاق - سیّد محمّد حسینی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 75

باسم رب الحسین علیه السلام
آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است - احمد جلالی - شعر شب عاشورا - شورش محتشم 74

بسم الله الرّحمن الرّحیم

شب وصل است و تب دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازی شان اهل نظر حیران است
گوییا مشعله از بام فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
یا رب این بوی خوش از روضه ی جان می آید
یا نسیمی است کز آن سوی جهان می آید
یارب این نور صفات از چه مکان می آید؟
عجب این همهمه از حور جنان می آید
یا رب این آب حیات از چه دلی جوشان است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گوش تا گوش همه کرّ و فر دشمن پست
شاه بنشسته بر او حلقه ی یاران الست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
چار تکبیر زده یک سره بر هر چه که هست
خیمه در خیمه صدای سخن قرآن است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
وه از آن آیت رازی که در آن محفل بود
مفتی عقل در این مسئله لا یعقل بود
عشق می گفت به شرع آنچه بر او مشکل بود
خم می بود که خون در دل و پا در گل بود
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست
او چو شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست
شرف میکده از مستی پیمانه ی اوست
هر کجا خانه ی عشق است همه خانه ی اوست
حالیا خیمه گهش بزم گه رندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
محرمان حلقه زده در پی پیغامی چند
چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
که نمانده ست ره عشق مگر گامی چند
در بلاییم ولی عشق بلاگردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
امشب است آن که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده ی مستانه زدند
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
یوسف فاطمه را ننگ جهان زندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا عمل مذهب رندان بکنم
قطع این مرحله با ملک سلیمان بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم
آنچه استاد ازل گفت بکن آن بکنم
عاقبت حانه ی ظلم است که آن ویران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
و به تاریکی شب ره به کناری گیرند
صادقان زآینه ی صدق غباری گیرند
صحنه ی مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
در شب قدر نگفت از سر و سامان زینب
داشت اندیشه ی فردای یتیمان زینب
گفتی از یاد پریشانی طفلان زینب
داشت امشب همه گیسوی پریشان زینب
این چه خوابی ست که در خواب گه شیران است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا قد رعنای حسین است کمان
باز جوید شه بی یار ز عباس نشان
ز علمدار خود آن خسرو شمشاد قدان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند
صبر از این بیش ندارم چه کنم ؟ تا کی و چند ؟
جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند
بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه ی قند
دستی اندر خم زلفش که چنین پیچان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
نفس همّت پاکان دو عالم با اوست
زخم شمشیر وسنان چیست که مرهم با اوست ؟
پس چه رازی ست که خنجر به گلو برّان است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
شام فردا که رسد زینب گریان و دوان
در هیاهوی رذیلانه ی آن اهرمنان
پرسد از پیکر صد چاک شه تشنه زبان
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
جگر رود فرات از دل او سوزان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او که دربانی میخانه فراوان کرده
نوش پیمانه ی خون بر سر پیمان کرده است
اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پریشانان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گفت عباس که: من از سر جان برخیزم
از سر جان و جهان دست فشان برخیزم
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
من به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
این چه روح است و کرامت که در این یاران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
احمد جلالی

شيرانه سر - شعر مدح حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام - محمد سهرابی

بسم الله الرحمن الرحیم

آموخت تا كه عطر زشيشه فرار را
آموختم فرار ز ياران به یار را
 دل مي كشيد ناز من و درد و بار را
كاموختم كشيدن ناز نگار را
پس مي كشم به وزن و قوافي خمار را
***
 گيرم كه كرد خواب رفيقان مرا كسل
گيرم كه گشت باده ازین خستگي  خجل
گيرم كه رفت پاي طرب تا كمر به گل
ناخن به زلف يار رسانم به فتح دل
مطرب اگر كلافه نوازد سه تار را
  ***
بايد كه تر شود ز لب من شراب خشك
بايد رسد به شبنم من آفتاب خشك
دل رنجه شد ز زهد دوات و كتاب خشك
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشك
از ما مكن دريغ لب آبدار را
***
شد پايمال خال و خطت آبروي چشم
از باده شد تهي و پر از خون سبوي چشم
شد صرف نحوه نگهت گفتگوي چشم 
گفتي بسوز در غم من اي بروي چشم
تا مي درم لباس بپا كن شرار را
***
بازار حسن داغ نمودي براي كه؟  
چون جز تو نيست پس تو شدستي خداي كه؟
آخر نويسم اين همه عشوه براي كه ؟
ما بهتريم جان علي يا ملائكه؟
ما را بچسب نه ملك بال دار را
***
اين دستپاچگي زسر اتفاق نيست
هول وصال كم زنهيب فراق نيست
شرح بسيط وصل به بسط و رواق نيست  
اصلا مزار انور تو در عراق نيست
معني كجا به كار ببندد مزار را
***
با قل هوالله است برابر علي مدد
يا مرتضي است شانه به شانه به يا صمد ؟
هستند مرتضي و خدا هر دو معتمد      
جوشانده اي زنسخهء عيسي ست اين سند
گر دم كنند خون دم ذوالفقار را
***
ظهر است بر جهاز شتر آفتاب كن
خود را ببين به صفحه آب و ثواب كن
اين بركه را به عكسي از آن رخ شراب كن
از بين جمع يك دو ذبيح انتخاب كن
پر لاله كن به خون شهيدان بهار را
***
 من لي یَكونُ حَسب يكون لدهر حسب
با اين حساب هرچه كه دل خواست كرد كسب
چسبيده است تيغ تو بر منكر نچسب  
از انتهاي معركه بي زين گريزد اسب
دنبال اگر كني سر ميدان سوار را
***
كس نيست اين چنين اسد بي بدل كه تو
كس نيست اين چنين همه علم و عمل كه تو
كس نيست اين چنين همه زهر و عسل كه تو 
احمد نرفت بر سر دوش تو بلكه تو
رفتي به شان احمد مكي تبار را
***
از خاك كشتگان تو بايد سبو دمد
مست است از نيام تو عَمرِ بن عبدود
در عهد تو رطوبت مِي، زد به هر بلد   
خورشيد مست كردو دو دور ِ اضافه زد
دادي زبس به دست پياله مدار را
***
مردان طواف جز سر حيدر نمي كنند
سجده به غير خادم قنبر نمي كنند
قومي چو ما مراوده زين در نمي كنند
خورشيد و مه ملاحظه ات گر نمي كنند
بر من ببخش گردش ليل و نهار را
***
داني كه من نفس به چه منوال مي زنم
چون مرغ نيم كشته پر و بال مي زنم
هر شب به طرز وصل تو صد فال مي زنم 
بيمم مده ز هجر كه تب خال مي زنم
با زخم لب چه سان بمكم خال يار را
***
امشب بر آن سرم كه جنون را ادب كنم 
برچهره تو صبح و به روي تو شب كنم
لب لب كنان به ياد لبت باز تب كنم
شيرانه سر تصرف ري تا حلب كنم
وز آه خود كشم به بخارا بخار را
***
خونين دلان به سلطنتش بي شمار شد
اين سلطه در مكاشفه تاج انار شد
راضي نشد به عرش و به دلها سوار شد
اين گونه شد كه حضرت پروردگار شد
سجده كنيد حضرت پروردگار را
***
آنكه به خرج خويش مرا دار مي زند
تكيه به نخل ميثم تمار مي زند
تنها نه اينكه جار تو عمار ميزند
از بس كه مستجار تو را جار مي زند
خوانديم مست جار همين مستجار را
***
از من دليل عشق نپرسيد كز سرم
شمشير مي تراود و نشتر ز پيكرم
پير اين چنين خوش است كه هستی تو در برم 
فرمود : من دو سال ز ايزد جوان ترام
از غير او مپرس زمان شكار را
***
از عشق چاره نيست وصال تو نوبتي ست
مردن براي عشق تو حكم حكومتي ست
آتش در آب مي نگرم اين چه حكمتي ست
رخسار آتشين تو از بسكه غيرتي ست
آيينه آب مي كند آيينه دار را
***
زلفت سياه گشته و شد ختم روزگار 
خرما زلب بگير و غبار از جبين يار
تا صبح سينه چاك زند مست و بي قرار
خورشيد را بگو كه شود زرد و داغدار
پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را
***
يك دست آفتاب و دو جين ماه مي خرم 
يك خرقه از حراجي الله مي خرم
صدها قدم غبار از اين راه مي خرم
از روي عمد خرقه كوتاه مي خرم
باپلك جاي خرقه بروبم غبار را
***
يك دست آفتاب و هزاران دوجين بهار
يك دست ماهتاب و بهاران هزار بار
يك دست خرقه انجم پولك برآن مزار 
يك دست جام باده و يك دست زلف يار
وقت است تركنم به سبو زلف يار را
محمد سهرابی

چنان که باید و شاید ... - شعر امام رضا علیه السلام - سید حمیدرضا برقعی

بسم الله...
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟
منی که باز برآنم که دعبلانه برایت
غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت
 من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم
هنوز شعر نگفته توقع صله دارم
منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت
چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد
بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد
هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت
چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟
دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن
دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن
و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ
کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت
***
 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو
نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
و می روم به امید دوباره های من و تو
میان این همه غوغا میان صحن و سرایت
سید حمیدرضا برقعی

تشنه كام جام سقاخانه - شعر مدح امام رضا علیه السلام - غلامرضا سازگار

بسم الله الرحمن الرحیم

كيستم من ؟ شمع جمع آل خير المرسلينم
كيستم من ؟ قبله دل كعبه اهل يقينم
كيستم من ؟ يوسف زهرا امام هشتمينم
كيستم من ؟ كوثر و طاها و نور و يا و سينم
كيستم من ؟ ملجا خلق سماوات و زمينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
كيستم من ؟ بضعه پيغمبر اكرم رضايم
كيستم من ؟ نجل زهرا و علي مرتضايم
كيستم من چارده معصوم را شمس الضحايم
كيستم من ؟ حجت حق ضامن خلق خدايم
كيستم من ؟ نور چشم رحمت للعالمينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
من در آغوش خراسان كعبه بيت الحرامم
من پناه مرد و زن من دستگير خاص و عامم
من ركوعم من سجودم  من قعودم من قيامم
من چراغ و چشم نُه معصوم و باب سه امامم
من امام كل خلق اولين و آخرينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
خضر باشد تشنه كام جام سقاخانه من
مرغ روح قدسيان مشتاق دام و دانه من
آسمان و آفتاب و ماه او پروانه من
كوثر علم و كمال و فضل ، از پيمانه من
عارفان را جام نور از چشمه علم اليقينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
علم و فقه و حكمت و عرفان زبان از من گرفته
ملك هستي تا ابد مهد امان از من گرفته
آنچه در دامن گرفته آسمان از من گرفته
آفرينش ز امر حق خط امان از من گرفته
چرخ گردون را امانم ملك هستي را امينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
من مه ذيقعده را از مهر رويم نور دادم
من به خيل دوستان خويش ، شوق و شور دادم
من سلام زايرينم را جواب از دور دادم
من به گلزار جنان با زائر خود همنشينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
گه به دوش نجمه چون ماه درخشان مي درخشم
گه به دست موسي جعفر چو قرآن مي درخشم
گه به قلب اهل ايمان همچو ايمان مي درخشم
گاه بر جان وجود از قلب ايران مي درخشم
گه فقيران گاه محرومان عالم را معينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
اي گنهكاران ، من از رحمت شما را مي پذيرم
از عطاي خويشتن اهل خطا را مي پذيرم
هر كه هستي باش ، من شاه و گدا را مي پذيرم
دوست و دشمن ، غريب و آشنا را مي پذيرم
در نمي بندم به روي هيچكس ، آري من اينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
اهل ايران ، من به شهر طوس مهمان شمايم
در دل اين خاك خورشيد خراسان شمايم
هم نگهبان شما هم كعبه جان شمايم
مهر تابان شما و مهر ايمان شمايم
هان! طواف آريد اينك دور قبر نازنينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
من صفا و شوق و شور اهل ايران را چو ديدم
از كنار تربت جدم محمد پا كشيدم
آمدم صحرا به صحرا تا در اين وادي رسيدم
همچو جان در سينه خاك خراسان آرميدم
گشته ايران حلقه انگشتر و من چون نگينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
زائرين قبر من من در دو دنيا با شمايم
عهد كردم تا سه نوبت ديدن هر يك بيايم
دستگير عالمي از رحمت بي منتهايم
«ميثم» آلوده را هم از كرم ياري نمايم
دم به دم در نظم او مضمون نو مي آفرينم
من رئوف آل پيغمبر رضا سلطان دينم
غلامرضا سازگار

تشنه وصل - علامه طباطبایی - شعر محرم 31

باسم رب الحسین علیه السلام

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم
با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم
شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم

گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم
زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم
«فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»

من به میدان بلا روز ازل بودم طاق
کشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته کجا و کجا دشت عراق!
«طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم»

لوحه ی سینه من گر شکند سُم ستور
ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور
 «سایه طوبی و غلمان و قصور و قد حور
به هوای سر کوی تو برفت از یادم»

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار
 من خورم خون دل و یار کند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار
«نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم»

تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت
 شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت
 «کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟!»

علامه سید محمد حسین طباطبایی


+ منبع

به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی؟ - فواد کرمانی - شعر شهادت حضرت علی علیه السلام

باسمه تعالی

در مدح حضرت امیر علیه السلام

نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی
نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی
شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی
چو نیافت غیر تو آگهی زبیان حال تو یا علی
نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مقال تو یا علی

هله ای مجلی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری
هله ای موله عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری
چه در انبیاء چه در اولیاء نه تورا عدیلی و همسری
به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی

توئی آنکه غیر وجود خود به شهود و غیب ندیده ای
همه دیده ای نه چنین بود شه من تو دیده دیده ای
فقرات نفس شکسته ای سبحات وهم دریده ای
ز حدود فصل گذشته ای به صعود وصل رسیده ای
ز فنای ذات به ذات حق بود اتصال تو یا علی

چو عقول و افئده را نشد ملکوت سر تو منکشف
زبیان وصف تو هرکسی رقم گمان زده مختلف
همه گفته اند و نگفته شد زکتاب فضل تو یک الف
فصحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف
بلغای عصر به نطق خود شده اند لال تو یا علی

توئی آنکه در همه آیتی نگری به چشم خدای بین
توئی آنکه از کشف الغطا  نشود تورا  زیاده یقین
شده از وجود مقدست همه سرکنز خفا مبین
زچه رو دم از انا ربکم نزنی بزن به دلیل این
که به نور حق شده منتهی شرف کمال تو یاعلی

توئی آنکه مستی ماخلق شده بر عطای تو مستدل
ز محیط جود تو منتشر قطرات جان , رشحات دل
به دل تو چون دل عالمی دل عالمی شده متصل
نه همین منم زتو مشتعل , نه همین منم به تو مشتغل
دل هرکه مینگرم در او بود اشتعال تو یا علی

به می خم تو سرشته شد گل کاس جان سبو کشان
ز رحیق جام تو سر گران سر سرخوشان دل بیهشان
به پیاله دل عارفان شده ترک چشم تو می فشان
نه منم زباده عشق تو هله مست و بیدل و بی نشان
همه کس چشیده به قدر خود ز می زلال تو یا علی

توئی آنکه سدره منتهی بودت بلندی آشیان
رسد استغاثه قدسیان به درت ز لانه بی نشان
به مکان نیایی و جلوه ات به مکان زمشرق لا مکان
چو به اوج خود رسیده ای ز علو قدر و سموشان
همه هفت کرسی و نه طبق شده پایمال تو یا علی

نه همین بس است که گویمت به وجود جود مکرمی
نه همین بس است که خوانمت به ظهور فیض مقدمی
تو منزهی ز ثنای من که در اوج قدس قدم نهی
به کمال خویش معرفی به جلال خویش مسلمی
نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی

توئی آنکه میم مشیتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمین به اراده ات شده بی سکون شده با سکون
به کتاب علم تو مندرج بود آنچه کان و ما یکون
توئی آن مصور ما خلق که من الظواهر و البطون
بود این عوالم کن فکان , اثر فعال تو یاعلی

تو همان درخت حقیقتی که دراین حدیقه دنیوی
ز فروغ نور تو مشتعل شده نار نخله موسوی
انا ربکم تو زنی و بس به لسان تازی و پهلوی
زتو در لسان موحدین بود این ترانه معنوی
که انا الحق است به حق حق ثمر نهال تو یا علی

توئی آن تجلی ذوالمنن که فروغ عالم و آدمی
زبروز جلوه ما خلق به مقام و رتبه مقدمی
هله ای مشیت ذات حق که به ذات خویش مسلمی
به جلال خویش مجللی ز نوال خویش منعمی
همه گنج ذات مقدست شده ملک و مال تو یا علی

تو چه بنده ای که خدائیت زخداست منصب و مرتبت؟
رسدت زمایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواند مشرق معرفت
شده ختم دوره علم و دین به کمال آل تو یا علی

تو همان ملیک مهیمنی که بهشت و جنت و نه فلک
شده ذکر نام مقدست همه ورد السنه ملک
پی جستجوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خدا که احمد مصطفی به فلک قدم نزد از سمک
مگر آنکه داشت در این سفر طلب وصال تو یا علی

توئی آنکه تکیه سلطنت زده ای به تخت موبدی
به فراز فرق مبارکت شده نصب تاج مخلدی
ز شکوه شان تو بر ملا جلوات عز ممجدی
متصرف آمده در یدت ملکوت دولت سرمدی
تو نه آن شهی که زسلطنت بود اعتزال تو یا علی

توئی آنکه ذات کسی قرین نشده است با احدیتت
توئی آنکه بر احدیتت شده مستند صمدیتت
نرسیده فردی و جوهری به مقام منفردیتت
نشناخت غیر تو هیچکس ازلیتت ابدیتت
تو چه مبدای که خبر نشد کسی از مآل تو یا علی

تو که از علایق جان و تن به کمال قدس مجردی
تو که بر سرائر معرفت به جمال انس مخلدی
تو که فانی از خود و متصف به صفات ذات محمدی
به شئون فانی این جهان نه معطلی  نه مقیدی
بود این ریاست دنیوی غم و ابتهال تو یا علی

تو همان تجلی ایزدی که فراز عرشی و لا مکان
دهد آن فواد و لسان تو ز فروغ لوح و قلم نشان
خبری زگردش چشم تو حرکات گردش آسمان
تو که رد شمس کنی عیان به یکی اشاره ابروان
دو مسخر آمده مهر و مه هله بر هلال تو یا علی

هله ای موحد ذات حق که به ذات معنی وحدتی
هله ای ظهور صفات حق که جهان فیضی و رحمتی
به تو گشت خلقت کن فکان که ظهور نور مشیتی
چو تو در مد  این علم حق زشرف مدینه حکمتی
سیلان رحمت حق بود همه از جبال تو یاعلی

بنگر فواد شکسته را به درت نشسته به التجا
به سخا و بذل تواش طمع به عطا و فضل تواش رجا
اگرش برانی از آستان کند آشیان به کدام جا؟
ز پناه ظل وسیع تو هم اگر رود برود کجا؟
که محیط کون و مکان بود فلک ظلال تو یا علی

 

فواد کرمانی