تفسیر - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - غزل - حامد اهور - شورمحرّم38

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد
از درد تو تمام تنم تیر می کشد
طاقت ندارم این­همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد
این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد
ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد
این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد
بر خیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد
حامد اهور

ضریح - شعر گودال قتلگاه - شعر پنجم محرّم - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - قاسم نعمتی - شورمحرّم37

یا ربّ الحسین...
می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنازاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی؟
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او؟
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمّه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه ی نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه ی پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمّه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
قاسم نعمتی

بلوا - وحید قاسمی - شعر حضرت عبدالله بن حسن علیه السلام - شعر پنجم محرّم - شورش محتشم  37

به نام خدا

عمو رسيدم و ديدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحب ِ عمامه ي تو دعوا بود
به سختي از وسط نيزه ها گذر كردم
هزار مرتبه شكر خدا كمي جا بود!
ثواب نَحر گلويت تعارفي شده بود
سرِ زبان همه جمله ي - بفرما- بود
عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!
چه خوب مي شد اگر مشك آب سقا بود
زني خميده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود
براي كشتن تان تيغ و نيزه كم آمد
به دست لشگريان سنگ و چوب حتي بود!
تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام
به فكر جايزه ي بردن سر ما بود
بلند شو؛ كه همه سوي خيمه ها رفتند
من آمدم سوي ِ گودال، عمه تنها بود
وحید قاسمی

در قفس - بحر طویل حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم 36

به نام خدا

همه رفتند و پريدند و گذشتند، چرا من ؟ز چه رو من؟ چه كنم؟ آه ، چرا ؟ آه ،كه جا مانده و وامانده ام و زار و پريشان،همه رفتند و پريدند،چرا نوبت من نيست؟ چرا بال و پرم بسته ای و در قفس انداخته ای ؟ بال و پرم سوخت رهايم كن از اين بند ، از اين دام ، اميد حرم عمّه چه كنم ؟ آه ، پريشان تر از اين دشت ، از اين خيمه بی مرد، از اين تربت طف ديده و جامانده ام ای داد ، ببين كار تمام است، ببين شاهد پرپر شدن و شاهد افتادنش از مركب خون يال ،به گودال، رهايم كن از اين بند ، ببين بغض زده چنگ گلويم ،چه بگويم ،چه بگويم، كه عمويم نه که بابای من است ، اين همه آوای من است اين كه من از كودكی ام بر سر دوش و روی دامان پر از مهر عمويم پدرانه به سرم داشته دستی به نوازش منم و گريه و خواهش من و شرمندگی از خنده ی اصغر من و بيچارگی از رفتن اكبر من و دستان علمدار من و قاسم من و قاسم كه مرا گفت مبادا كه بمانی و بسوزی كه همه پر زده بيچاره شوی همه شب شانه زده شانه به مويم همه دم بوسه زده بوسه به رويم چه كنم وای كه نزديك بود تا كه رود جان ز تنم چشم مرا گير نبينم كه در آن حلقه دو صد گرگ در آن بارش صد تير لب تشنه جگر سوخته در بين حرامی و سپاهی پركوفی پر شامی دگر تاب ندارم به خدا آب شدم آب شنو خواهش طفلی كه يتيم است و به دنبال پدر بار دگر از ته دل می كشد او حس يتيمی و غريبی چه كنم آه ببين بر بدنش خنده زنان نيزه زنش پيرهنش شد كفنش در دل صحرا و اين گونه رها گشت پريد از بر زينب همه تن يك نفس آن راه دويد آه چه ديد تا كه به گودال رسيد آه از آن ورطه ی خون بار ، از آن لحظه غم بار چه می ديد تنی غرق به خون بی نفس افتاده كه فرياد بر آورد مگر مرده ام اينجا كه چنين حلقه زنان خنده زنان بر تن اين نيمه جان تيغ زده آمده ام ياری او گفت و دو دستش سپرش كردكه آن لحظه كسی تيغ برآورد و يك پلك دگر ديدكه افتاده بر آن سينه همان سينه كه از كودكيش خفته بر آن گفت عموجان چه خوش عطري ست عجب بوی خوشی هست همين بوی گل ياس که بالای سر ماست

شاعر : ؟

حسینیّه - علی اکبر لطیفیان - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم 35

به نام خدا

گرچه قدم کوچک است و بار ندارد
بیشتر از یازده بهار ندارد
عشق تو با سن و سال کار ندارد
سر کشی عشق من مهار ندارد
هرکه شد از عشق مست عبد حسین است
هرکسی عبدلله است عبد حسین است
من که پسر خوانده ی سرای عمویم
ماحصل زحمت دعای عمویم
دست چه باشد کنم فدای عمویم
دار و ندارم همه برای عموم
در سر ما فرق ، بین دست و جگر نیست
مرد خدا نیست آنکه مرد خطر نیست
حضرت عزوجل که ترس ندارد
کوه وقار از کتل که ترس ندارد
طفل حسن از جدل که ترس ندارد
بچه ی شیر جمل که ترس ندارد
وای اگر نیزه ای به دست بگیرم
زیر و زبر میکنم به عشق امیرم
از سر شوق است اگر که بی کفنم من
مرد بی دفاع عمو حسین منم من
طفل حسن زاده نه خودم حسنم من
عمه مهیای جنگ تن به تنم من
یک تنه پس میزنم به لشکر کوفه
عمه سپاهت منم برابر کوفه
حال که در خیمه های او پسری نیست
از علی اکبرش دگر خبری نیست
ماندن من در حرم چنان هنری نیست
دست ضعیفم که هست اگر سپری نیست
دست من از جنس دست مادر آقاست
ارث قدیمی ما ز کوچه ی زهراست
جان که نباشد حرم چه فایده دارد
بعد عمو پیکرم چه فایده دارد
از همه کوچکترم چه فایده دارد
حبس شدن در حرم چه فایده دارد
عمه یسار و یمین چقدر شلوغ است
دور عمو را ببین چقدر شلوغ است
زانوی من خم شد آن سوار که افتاد
از روی مرکب بی اختیار که افتاد
با طرف راست یک کنار که افتاد
بر روی شمشیر و سنگ و خار که افتاد
عمه ببین نیزه را به مشت گرفتند
موی عموی مرا ز پشت گرفتند
عمه بس است این همه تپیده شدن ها
ضربه ی شمشیر ها شنیده شدن ها
زیر لگدهای چکمه دیده شدن ها
این طرف و آن طرف کشیده شدن ها
دیر شد عمه - مرا به خویش رها کن
زود برو در میان خیمه دعا کن
آمد و آن تیر های جا شده را دید
روی تنش زخم های وا شده را دید
در بدنش نیزه های تا شده را دید
دور سرش چند مرد پاشده را دید
یابن خبیثه ! چرا به سینه نشستی
روی حسینیّه ی مدینه نشستی
علی اکبر لطیفیان

تعلّل - محسن عرب خالقی - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم34

بسم الله...
در رگ رگش نشانه ی خود کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟
در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه ، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه ، جانِ عمو کن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است
دستش برید و گفت : که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت : که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت : که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت : که ای وای مادرم
وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست
خونش حنا به روی عمویش کشیده است
ازعرش آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که : آه ، آه
دارد صدای اسب می آید زقتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
محسن عرب خالقی

یاد تنهایی - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر پنجم محرم - شعر محرم 10

به نام خدا
در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد
فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد
به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد
دم خیمه همه ی واقغه را
داشت از دور تماشا می کرد
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد
ناگهان دید عمو تا افتاد هر
کسی نیزه محیا می کرد
نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد
کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد
لب گودال هجوم خنجر داشت
عضوی ز تنش وا می کرد
هر که نزدیکترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد
گفت ای کاش نمی دیدم من
زخمهایت همه سر وا می کرد
احسان محسنی فر