بسم الله...
شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود، هر صبح و شام
باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
پير غلام تو کيست؟ عشق عليه السلام
در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده ی خون در نيام
ساقی بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!
از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده ی حرّ توام، اذن بده يا امام!
عشق به پايان رسيد، خون تو پايان نداشت
آنَک پايان من، در غزلی ناتمام
علی­رضا قزوه