گریه ام گرفت - وحید قاسمی - شعر عاشورا - شعر محرم 27
باسم رب الحسین علیه السلام
چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت
از پیرهن نداشتنت گریه ام گرفت
بـا دیده هـای سرخِ جگر مثل مادرم
هنگام دست و پا زدنت گـریه ام گـرفت
جایی برای بـوسه برادر نیافتم
از نیزه های در بدنت گریه ام گـرفت
تا دیـدم آن سواره ولگرد نـیـزه دار
بـر تن نموده پیرهنت گریه ام گرفت
وقتی شنیدم از پسرت ای امام اشک
یک بوریا شده کفنت گریه ام گرفت
وحید قاسمی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ ساعت توسط
|